{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" ویو لیا "

" ویو لیا "
به کوک نگاه کروم اونم داشت نگام میکرد باورم نمیشه این مرد که آرزوی خیلی از آدمای الان شوهر من باشه همه اعضا نگاران بودن بیشتر از همه هم نامجون و جیسو خیلی بیشتر چون به هر حال جیسو‌ مثل مامان بلک پینک و نامجون مثل بابای بی تی اس عاقد عقد نامه رو به سمتم گرفت منم ازش گرفتم که بابا بزرگ شروع‌کرد به حرف زدن

& : امیدوارم خوشبخت شین نوه های گلم

" ویو کوک "‌

وقتی گفت 《 خوشبت بشین نوه های گلم 》

دلم میخواست بدم جرش بدم

به لیا نگاه کردم که اون داشت جلو خودش رو می‌گرفت قاتل نشه همه همین جوری نشسته بودیم که هیون بلند شد و گفت

هیون : عروس دوماد همو نمیبوسن ؟!

واییییییییییی هیون خدا لعنتت کنه الان بابابزرگ میگه
《 پسرم راست‌میگه همو ببوسین 》

یونا برگشت سمت هیون و با عصبانیت گفت

یونا : هیون یه جا اون دهن گشادت رو ببندی نمیشه ؟!

هیون : نه خیر‌نمیشه

یونا : مرتیکه ...

بابابزرگ که تا اون لحظه ساکت بود گفت

& : ساکت ( کمی داد )

یونا : بابابزرگ

& : یونا

یونا ساکت شد و چیزی نگفت

& : همو ببوسین

لیا : تو خوابت ببینی

کوک : این دیگه خیلی زیادیه

& : اصلا هم زیادی نیست همین حالا همو می‌میبوسین

یهو لیام گفت

لیام : بابابزرگ بسه دیگه همه چی دست تو نیست فهمیدی اونا خودشون عقل دارن و عقلشون از تو خیلی بیشتره الان با آیندشون این کار رو کردی میدونی اگه کمپانی شون و فناشون بفهمن چی میشه ؟ میدونی اگه ساسونگ فنا بفهمن چی میشه ؟ میدونی چه فشاری داری روشون میزاری بسه دیگه اون خواهر منه انقدر اذیتش نکن ( کلا با داد گفت ولی اون قسمت که گفت 《 اون خواهر منه انقدر اذیتش نکن 》 بغضه سگی داشت )

" ویو لیا "

برگام ریخت لون لیام بود ؟ داداشه من ؟ جئون لیام ؟

همه داشتن با تعجب نگاهش میکردن خوب حقم داشتم تا حالا هیچ کس این ساید لیام رو ندیده وقتی گفت 《 اون خواهر منه انقدر اذیتش نکن 》 بغضم گرفت

بابا بزرگ برگشت سمت لیام و....

تصمیم گرفتم ادامه بدم
دیدگاه ها (۲)

بابابزرگ برگشت سمته لیام و گفت & : نوبت تو هم میرسه جئون لیا...

لیا : فقط احساس می‌کردم بهش مدیونمکوک : مدیون ؟! چرا ؟!لیا :...

سلام کوچولو ها 🍮🎀حالتون خوبه ؟! 🍯من واقعا هم از دستتون ناراح...

" ویو کوک "وقتی اون هیون عوضی لیا رو بغل کرد خیلی عصبانی شدم...

لیا : نه خبری از تالار لباس عروس دوماد یا دعوت نامه و اینا ن...

" مکالمه "لیا : الو کوک : سلام خوبی ؟لیا : آره مرسی تو خوبی ...

Iove and the moonPart7به خانه او رفتم همه چه مشکلی و تاریک ...

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

گل گرفتم و رفتم قبرستون سر قبر مامان و بابام رسید دسته گلا ر...

برگشتم دیدم یکی از آدمای بابابزرگمه اومد سمتم و تعظیم کرد گ...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

𐙚🦋 پارت ۳۷ — «پیست» 🦋𐙚𐙚 ویو ته 🦋وقتی رسیدم خونه، تمام فکرم ...

P10 .MY GOOD MISTAKE.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط