{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...

ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود...
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو نمی بستم....


ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم...



امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان, چشمانم پر از اشک نمی شود...
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم...



امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری...
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام،
هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را...

باور کن...

که دیگر باور نخواهم کرد عشق را... دیگر باور نمی کنم محبت را...
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد...
دیدگاه ها (۳۱)

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_92سریع به سمتم اومد مچمو چنگ...

بسم الله الرحمن الرحیم مردم، حقایق و واقعیت‌های بسیاری را می...

#SLAVES. PART 1بار تاریک بود. بوی مشروب و عط...

#حکایت_قدیمی "بشنو و باور مكن"شخصی خسیسی براي پنجره هاي خانه...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وپنجم: صبحِ تازه---صبح.نور. از پنجره. ر...

سه تایی با هم از اتاق اومدیم بیرون. تهیونگ همون‌طور که سورا ...

پارت هجدهم شب عروسی آت. وای دخترا میکاپتون تموم نشد( آرایشگر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط