يادش بخيراين شعرروتوسربازي وقتي كه ٨ماه خدمت بودم خوب ياد
يادش بخيراين شعرروتوسربازي وقتي كه ٨ماه خدمت بودم خوب يادمه ساعت٣نصف شب بودسرپست نوشتم!!هييييي روزگار
دوستان نظريادتون نره
دیشب که سنگفرش خیابانها خالی ازصدای پای رهگذران در سکوت غرق شده بود، باکوله باری از درد و خاطره تا انتهای سقف نورانی آسمانها رفتم تا شاید پیش از طلوع خورشید مهمان عاطفه ات باشم،چرا که می پنداشتم در سپیدی روز سایه عشقی در سکوت انتظار مرا میکشد. ولی افسوس از حجم تنهاییهایت برایت می نویسم که تاریکی آبی ترین روزهایم را در پنجه خویش گرفته و هیچ مانعی نخواهد توانست موج اشکهایم را آرام کند. و اینک با چشمی گریان،دلی عریان و دامنی پراز غم میروم تا زخم تنهاییم را در میان خروارها خاک پنهان کنم...
دوستان نظريادتون نره
دیشب که سنگفرش خیابانها خالی ازصدای پای رهگذران در سکوت غرق شده بود، باکوله باری از درد و خاطره تا انتهای سقف نورانی آسمانها رفتم تا شاید پیش از طلوع خورشید مهمان عاطفه ات باشم،چرا که می پنداشتم در سپیدی روز سایه عشقی در سکوت انتظار مرا میکشد. ولی افسوس از حجم تنهاییهایت برایت می نویسم که تاریکی آبی ترین روزهایم را در پنجه خویش گرفته و هیچ مانعی نخواهد توانست موج اشکهایم را آرام کند. و اینک با چشمی گریان،دلی عریان و دامنی پراز غم میروم تا زخم تنهاییم را در میان خروارها خاک پنهان کنم...
- ۷۵۳
- ۱۱ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط