چای کهنه شد ، عصر تاریک شد ،

چای کهنه شد ، عصر تاریک شد ،
و من هنوز به فنجان خیره‌ام ؛
انگار چیزی در تهِ آن مانده
که نمی‌دانم اسمش را چه بُگذارم ؛
شاید دلتنگی ،
و شاید یک خاطره .
دیدگاه ها (۰)

آه یادم رفت امشب هم دو فنجان

«گاهی هم این‌گونه می‌شوم…نه دردی در تن دارم که فریاد بزنم، ن...

نمی‌دونم، اما شبای مهتابی یه جور دیگه‌ان...انگار سکوت، حرف‌ه...

باران 🌧️⛈️که می‌گیرد،جهان انگار آهسته‌تر نفس می‌کشد؛و آدم دل...

کهنه بیار و نو ببر... هنوز صدایش یادم بود؛ هر وقت می‌آمد، با...

موسیقی

داداشممن هنوز هم گاهی دلم می‌خواهد در را باز کنم و صدایت را ...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

می‌گذرم تنها از میان گل‌ها…دلنوشته ✍️#این‌همه رنگِ ظاهری و د...

تقویم بهانه است؛این دل است که همیشه در غروبِ جمعه گیر کرده.پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط