«گاهی هم اینگونه میشوم…
«گاهی هم اینگونه میشوم…
نه دردی در تن دارم که فریاد بزنم، نه شوقی در جان که به پرواز درآیم.
خالیام. انگار نه بیمارم که به دنبال طبیب باشم، نه خوشحالم که دنیا را زیر پا بگذارم.
چیزی شبیه به یک غبارِ غلیظِ بیصدا، تمامِ وجودم را گرفته است.
از حالم خبر ندارم؛ نه میدانم کجای این تقویم ایستادهام و نه میدانم مقصدِ این دلتنگیهایِ بیدلیل کجاست.
انگار کسی درونم ساکت نشسته و منتظر است، اما نمیدانم منتظرِ چه کسی یا چه اتفاقی.
گاهی دلم میخواهد سر بر شانهیِ یک آرامشِ مطلق بگذارم؛ شانهای که از جنسِ خاک نباشد، که از جنسِ نور باشد… که وقتی آرامم کرد، دیگر هیچوقت آن بلاتکلیفیِ غریب به سراغم نیاید.
ـ
ـ
ـ
نه دردی در تن دارم که فریاد بزنم، نه شوقی در جان که به پرواز درآیم.
خالیام. انگار نه بیمارم که به دنبال طبیب باشم، نه خوشحالم که دنیا را زیر پا بگذارم.
چیزی شبیه به یک غبارِ غلیظِ بیصدا، تمامِ وجودم را گرفته است.
از حالم خبر ندارم؛ نه میدانم کجای این تقویم ایستادهام و نه میدانم مقصدِ این دلتنگیهایِ بیدلیل کجاست.
انگار کسی درونم ساکت نشسته و منتظر است، اما نمیدانم منتظرِ چه کسی یا چه اتفاقی.
گاهی دلم میخواهد سر بر شانهیِ یک آرامشِ مطلق بگذارم؛ شانهای که از جنسِ خاک نباشد، که از جنسِ نور باشد… که وقتی آرامم کرد، دیگر هیچوقت آن بلاتکلیفیِ غریب به سراغم نیاید.
ـ
ـ
ـ
- ۴.۱k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط