{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«گاهی هم این‌گونه می‌شوم…

«گاهی هم این‌گونه می‌شوم…

نه دردی در تن دارم که فریاد بزنم، نه شوقی در جان که به پرواز درآیم.

خالی‌ام. انگار نه بیمارم که به دنبال طبیب باشم، نه خوشحالم که دنیا را زیر پا بگذارم.

چیزی شبیه به یک غبارِ غلیظِ بی‌صدا، تمامِ وجودم را گرفته است.

از حالم خبر ندارم؛ نه می‌دانم کجای این تقویم ایستاده‌ام و نه می‌دانم مقصدِ این دلتنگی‌هایِ بی‌دلیل کجاست.

انگار کسی درونم ساکت نشسته و منتظر است، اما نمی‌دانم منتظرِ چه کسی یا چه اتفاقی.

گاهی دلم می‌خواهد سر بر شانه‌یِ یک آرامشِ مطلق بگذارم؛ شانه‌ای که از جنسِ خاک نباشد، که از جنسِ نور باشد… که وقتی آرامم کرد، دیگر هیچ‌وقت آن بلاتکلیفیِ غریب به سراغم نیاید.

ـ

ـ

ـ
دیدگاه ها (۰)

خاطراتِ معلق در نور

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 6 | آدمِ دردسرسازیک هفته از شروع ترم گذشته بود...

Thirteen

فیک جونگکوک خواب های واقعی

پارت: 24 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آسمونِ بیرون از پنجره‌های...

رفتار من عادی استاما نمی دانم چرااین روزهااز دوستان و آشنایا...

#آرامم ! هم جنس نگاهت ٬هم رنگ دستهایت !گاه سرخ و گاه گاهی سب...

عاشقانه

..ــ کمی حوصله کنید ...ــ شعر اندکی طولانی است اما . . . .رف...

باذن الله ... بسم الله ... رفتار من عادیست ! امــّا نمی دان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط