{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب آمد و دوباره کنارم ندارمت

شب آمد و دوباره کنارم ندارمت
آخر چگونه باز به خوابم بیارمت؟

امشب تمام بالش من خیس می‌شود
باید دوباره تا خودِ فردا ببارمت

زانوی غم دوباره در آغوش می‌کشم
گویا تویی که در بغلم می‌فشارمت

شاعر شدم از این همه دردِ نبودنت
بر سطرهای دفتر دل می‌نگارمت

دیگر مرا به هیچ گلی احتیاج نیست
وقتی درون باغ خیالم بکارمت

یک لحظه در خیال، ولی زود می‌پری
گاهی میان خاطره جا می‌گذارمت

وقت غروب می‌طلبم از خدا تو را
وقت سحر به دست خدا می‌سپارمت
دیدگاه ها (۲)

شب آمد و دوباره کنارم ندارمتآخر چگونه باز به خوابم بیارمت؟ام...

شب آمد و دوباره کنارم ندارمتآخر چگونه باز به خوابم بیارمت؟ام...

دیر آمدی که دست ز دامن ندارمتجان مژده داده ام که چوجان در بر...

مادرم هیچ وقت به نبودنت عادت نمیکنم چقدر خوب بود اگر آغوش مه...

ولی اوروچ حقش این نبود :)!

husband.

لیلای عزیزم :)!

ولی اوزای حسود!!

هازان و فضیلت مادر و دختر واقعی بودن!!

نگاه های تئو :)!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط