◝ تیمــــآرم کــن . . ◟
◝ تیمــــآرم کــن . . ◟
- #ParT_22 "
┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄
حس میکردم برادریمون به خط پایان رسیده..
اون علاقه اون کشش..
حتی قل بودنمون!
دیگه چیزی رو درست نمیکرد
بلند صدا زدم:
- لینا!
ثانیه ای بعد اومد و عمیق نگام کرد..
حس کردم چیزیشه..
ولی شاید اشتباه میکردم!
لب زدم:
- از تو ماشین برگه هامو بیار بالا امروز نمیرم سرکار خونه کار میکنم..
تو سکوت فقط سری تکون داد..
نگاهی به بابا انداختم که چشماشو باز و بسته کرد
از پله ها بالا رفتم
لحظه ای رو به روی اتاق جونگکوک مکث کردم..
بعد وارد اتاق کارم شدم
چند دقیقه بعد تقه ای به در وارد شد
با همون چشم بسته بیایی گفتم
در باز شد!
- #ParT_22 "
┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄
حس میکردم برادریمون به خط پایان رسیده..
اون علاقه اون کشش..
حتی قل بودنمون!
دیگه چیزی رو درست نمیکرد
بلند صدا زدم:
- لینا!
ثانیه ای بعد اومد و عمیق نگام کرد..
حس کردم چیزیشه..
ولی شاید اشتباه میکردم!
لب زدم:
- از تو ماشین برگه هامو بیار بالا امروز نمیرم سرکار خونه کار میکنم..
تو سکوت فقط سری تکون داد..
نگاهی به بابا انداختم که چشماشو باز و بسته کرد
از پله ها بالا رفتم
لحظه ای رو به روی اتاق جونگکوک مکث کردم..
بعد وارد اتاق کارم شدم
چند دقیقه بعد تقه ای به در وارد شد
با همون چشم بسته بیایی گفتم
در باز شد!
- ۲۸۸
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط