چند ماه از روزی که ا/ت و سوکجین رسماً با هم وارد رابطه شد
چند ماه از روزی که ا/ت و سوکجین رسماً با هم وارد رابطه شده بودند میگذشت.
رابطهشان هنوز همان حالوهوای خاص خودش را داشت؛
پر از شوخی، بحثهای کوچک، نگاههای یواشکی و لحظههایی که هیچکدامشان نمیدانستند چطور باید احساسشان را بیان کنند.
اما یک چیز تغییر کرده بود.
دیگر هیچکدامشان از دوست داشتن دیگری نمیترسید.
صبح یکی از روزهای بهاری، ا/ت وارد دانشگاه شد.
از دور سوکجین را دید که کنار ساختمان ایستاده و قهوهای در دستش بود.
همین که چشمش به ا/ت افتاد، لبخند کوچکی زد.
— بالاخره اومدی.
ا/ت ابرو بالا انداخت.
— مگه قرار بود نیام؟
— نه. فقط داشتم فکر میکردم اگه نیای، امروز کی قراره اعصابمو خرد کنه؟
ا/ت خندید.
— خیلی خوششانسی که من دوستدخترتم.
سوکجین چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با لبخند گفت:
— هنوزم وقتی اینو میگی، یه جورایی باورم نمیشه.
ا/ت آرام گفت:
— منم.
— چی؟
— اینکه اون روزی که سر یه دمبل با هم دعوا کردیم، آخرش به اینجا رسیدیم.
سوکجین خندید.
— من از همون روز فهمیده بودم تو قراره دردسر بزرگی بشی.
— و بازم موندی.
— آره.
کمی مکث کرد.
— چون ارزشش رو داشتی.
ا/ت چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
همان لبخندی که سوکجین هنوز بعد از این همه مدت، هر بار میدیدش، برای چند ثانیه حرف زدن یادش میرفت.
---
بعد از کلاس، آن دو تصمیم گرفتند به گلخانهی دانشگاه بروند.
همان جایی که خیلی از اتفاقهای مهم رابطهشان در آنجا افتاده بود.
ا/ت بین گلها قدم میزد و هر چند قدم یکبار میایستاد.
سوکجین از پشت سر نگاهش میکرد.
— باز داری گلها رو بررسی میکنی؟
— آره.
— هنوزم اینقدر دوستشون داری؟
ا/ت برگشت.
— بیشتر از قبل.
سوکجین لبخند زد.
— خوبه.
— چرا؟
— چون اگه یه روز پرسیدن چرا اسم داستانمون 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒 شده، جوابش رو داریم.
ا/ت خندید.
— داستانمون؟
سوکجین کمی خجالت کشید.
— خب… آره.
بعد آرامتر گفت:
— فکر کنم داستان قشنگی شد.
ا/ت نگاهش کرد.
— هنوز تموم نشده.
سوکجین چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
— درسته.
دستش را جلو آورد.
— پس بریم ادامهش بدیم؟
ا/ت دستش را گرفت.
— بریم.
و این بار، هیچکدام دست دیگری را رها نکردند.
نه از روی خجالت.
نه از روی تردید.
فقط چون دیگر میدانستند جایی که باید باشند، همینجاست.
کنار هم.
بین گلهایی که شاهد اولین نگاهها، اولین لبخندها، اولین اعترافها و تمام لحظههای کوچکشان بودند.
و شاید زیباترین بخش ماجرا همین بود؛
اینکه هیچکدامشان نمیدانستند آینده دقیقاً چه شکلی خواهد شد.
اما مطمئن بودند که میخواهند آن را با هم ببینند.
🌷 ادامه دارد...
رابطهشان هنوز همان حالوهوای خاص خودش را داشت؛
پر از شوخی، بحثهای کوچک، نگاههای یواشکی و لحظههایی که هیچکدامشان نمیدانستند چطور باید احساسشان را بیان کنند.
اما یک چیز تغییر کرده بود.
دیگر هیچکدامشان از دوست داشتن دیگری نمیترسید.
صبح یکی از روزهای بهاری، ا/ت وارد دانشگاه شد.
از دور سوکجین را دید که کنار ساختمان ایستاده و قهوهای در دستش بود.
همین که چشمش به ا/ت افتاد، لبخند کوچکی زد.
— بالاخره اومدی.
ا/ت ابرو بالا انداخت.
— مگه قرار بود نیام؟
— نه. فقط داشتم فکر میکردم اگه نیای، امروز کی قراره اعصابمو خرد کنه؟
ا/ت خندید.
— خیلی خوششانسی که من دوستدخترتم.
سوکجین چند ثانیه ساکت ماند.
بعد با لبخند گفت:
— هنوزم وقتی اینو میگی، یه جورایی باورم نمیشه.
ا/ت آرام گفت:
— منم.
— چی؟
— اینکه اون روزی که سر یه دمبل با هم دعوا کردیم، آخرش به اینجا رسیدیم.
سوکجین خندید.
— من از همون روز فهمیده بودم تو قراره دردسر بزرگی بشی.
— و بازم موندی.
— آره.
کمی مکث کرد.
— چون ارزشش رو داشتی.
ا/ت چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
همان لبخندی که سوکجین هنوز بعد از این همه مدت، هر بار میدیدش، برای چند ثانیه حرف زدن یادش میرفت.
---
بعد از کلاس، آن دو تصمیم گرفتند به گلخانهی دانشگاه بروند.
همان جایی که خیلی از اتفاقهای مهم رابطهشان در آنجا افتاده بود.
ا/ت بین گلها قدم میزد و هر چند قدم یکبار میایستاد.
سوکجین از پشت سر نگاهش میکرد.
— باز داری گلها رو بررسی میکنی؟
— آره.
— هنوزم اینقدر دوستشون داری؟
ا/ت برگشت.
— بیشتر از قبل.
سوکجین لبخند زد.
— خوبه.
— چرا؟
— چون اگه یه روز پرسیدن چرا اسم داستانمون 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒 شده، جوابش رو داریم.
ا/ت خندید.
— داستانمون؟
سوکجین کمی خجالت کشید.
— خب… آره.
بعد آرامتر گفت:
— فکر کنم داستان قشنگی شد.
ا/ت نگاهش کرد.
— هنوز تموم نشده.
سوکجین چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد لبخند زد.
— درسته.
دستش را جلو آورد.
— پس بریم ادامهش بدیم؟
ا/ت دستش را گرفت.
— بریم.
و این بار، هیچکدام دست دیگری را رها نکردند.
نه از روی خجالت.
نه از روی تردید.
فقط چون دیگر میدانستند جایی که باید باشند، همینجاست.
کنار هم.
بین گلهایی که شاهد اولین نگاهها، اولین لبخندها، اولین اعترافها و تمام لحظههای کوچکشان بودند.
و شاید زیباترین بخش ماجرا همین بود؛
اینکه هیچکدامشان نمیدانستند آینده دقیقاً چه شکلی خواهد شد.
اما مطمئن بودند که میخواهند آن را با هم ببینند.
🌷 ادامه دارد...
- ۱۵۱
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط