پارت اول :)
#Trial_number_twenty_four
#Part1
{مقدمه}
-اون قلب نداره، خون توی رگ های اون سیاهه؛ اون فقط یه ابزاره
+ولی اون یه انسانه
-بله اون یه انسانه، یه انسان که برای ماشین کشتار بودن به دنیا اومده، اون از بچگی آموزش دیده که یک جاسوس باشه و الان قراره بزرگ ترین ماموریت زندگیش که زندگی تمام مردمان دنیا بهش مربوطه رو انجام بده!
____________________________________
-شماره آزمایشی ۲۴ اعضام شد، از این به بعد تمام مسئولیت این پرونده با ارتشه و ما هیچ مسئولیتی در قبالش قبول نمی کنیم
+دریافت شد
__________________________________________________
زیرینگگگگگ
صدای زنگ مدرسه در کل حیاط پیچید که به معنای شروع کلاس ها بود، دانش آموزان به سمت کلاس هایشان حرکت کردند؛ این مدرسه تازه ساخته شده بود و یکی از معدود مدرسه های ویژه کشور بود، فرزندان تمام سران کشور در این مدرسه بودند و نگهبانان فروانی در اینجا برای محافظت از دانش آموزان بودند؛ پسرک مو طلایی بی حوصله وارد کلاس اول A شد، کیفش را روی صندلی دسته دار خالی سمت پنجره گذاشت و روی صندلیاش نشست، تمام دانش آموزان آن طرف کلاس جمع شده بودند و سر و صدایشان همه جا را فرا گرفته بود، پسرک طلایی بی حوصله سرش را به سمت پنجره چرخاند و به فضای بیرون از مدرسه و بخشی از حیاط مدرسه خیره شد؛ هنوز مدتی نگذشته بود که به یک باره سر و صدا ها قطع شد که خبر از رسیدن دبیر را می داد، ته همراه با بقیه بلند شد و بعد از گفتن ”سلام صبح بخیر“ همراه بقیه نشست.
معلم پیر رو به بچه ها کرد و لب زد
هیروتسو: صبحتون بخیر، من دبیر ادبیاتتون ”ریورو هیروتسو“ هستم، لطفا از همین اول سمت چب خودتونو معرفی کنید
دانش آموزان یکی یکی بلند شدند و خودشان را معرفی کردند که البته ته هیچ علاقه ای برای فهمیدن اسم آن ها نداشت؛ با همان بی حوصلگی از پنجره به بیرون خیره شد تا زمانی که نوبتش برسد، همین که متوجه شد کناریاش خودش را معرفی کرده توجههش را به معلم داد و بلند شد
ته: کیم تهیونگ
و بعد دوباره نشست و حواصش را به بیرون داد، دقایقی نگذشته بود که با تقه ای که هیروتسو با تَه ماژیکش به میز زد تمام حواص ها به او رفت و بعد درس ادبیات شروع شد.
کتاب ها باز شدند و با خود دنیایی از کلمات را آشکار کردند که هر یک معنایی متفاوت از دیگری داشت، هر چندین کلمه یک داستان را آشکار می کردند که پر از رمز و راز های زیبا بود، هر صفحه پر از داستان، هر داستان متفاوت از دیگری؛
کلاس ادبیات به همان سرعت که شروع شد تمام هم شد و باری دیگر صدای زنگ در مدرسه پیچید، بعضی دانش آموزان از کلاس بیرون می رفتند و بعضی در کلاس می ماندند.
پسرک مو طلایی از پشت میزش بلند شد و به سمت حیاط رفت؛ از درون جیبش هندزفریاش را برداشت و به گوشیاش وصل کرد و دو سر آن را درون گوش هایش گذاشت، به صورت شانسی یک آهنگ را پلی کرد و در حالی که در حیاط مدرسه قدم میزد به متن آهنگ گوش سپرد؛
Hi is a hustler, he's on good at all
اون یه کلاه برداره، اون اصلا آدم خوبی نیست
Hi is a loser, he's a bum, bum, bum, bum
"اون یه بازندست، اون یه ولگرد و مفت خوره"
He lies, he bluffs, he's unreliable
"اون دروغ میگه، بلوف میزنه، اون غیر قابل اعتماده"
Hi is a sucker with a gun, gun, gun, gun
"اون یه احمقه با تفنگ، تفنگ، تفنگ، تفنگ"
I know you told me I should stay away
"میدونم که گفتی باید ازش دور بمونم"
I know you said hr's just a dog astray
"میدونم گفتی اون یه سگ گمشدس"
He is a bad boy with a tainted heart
"اون یه پسر بده با یه قلب آلوده و فاسد"
And even I know this ain't smart
"و حتی میدونم اون فرد باهوشی نیست"
هنوز اوایل آهنگش بود که یک نفر از پشت او را در آغوش گرفت و آن دو سر هندزفری که در گوشش بود را بیرون آورد؛ ته با آرنجش به شکم آن نفر زد و خود را آزاد کرد و به سمت آن نفر برگشت
جهیوپ: هعی چته تو؟
ته: خب درد چرا یک دفعه ای میای؟
جهیوپ بهترین دوستش بود، آن دو همین سال پیش دوست شدند ولی در همین مدت توانستند دوستان خوبی برای هم بشوند
جهیوپ : راستی برات یه خبر بد دارم یه خبر خوب اول کدومو بگم؟
ته: خبر خوب
جهیوپ: نامجون، جین، شوگا و جیمین هم اومدن این مدرسه!
ته: ها چه جالب
جهیوپ: بی ذوق
ته: حالا خبر بدت چیه؟
جهیوپ: به نام خداوند متعال، اول من یک قدم از شما فاصله بگیرم
جهیوپ یک قدم از ته فاصله گرفت و درحالی که خودش را برای کتک خوردن توسط ته آماده می کرد گفت
جهیوپ : ....
ناشناسم ماهزاده من 💙✨: https://harfeto.timefriend.net/17853462231557
#سناریو #رمان #تهکوک #چندپارتی
#Part1
{مقدمه}
-اون قلب نداره، خون توی رگ های اون سیاهه؛ اون فقط یه ابزاره
+ولی اون یه انسانه
-بله اون یه انسانه، یه انسان که برای ماشین کشتار بودن به دنیا اومده، اون از بچگی آموزش دیده که یک جاسوس باشه و الان قراره بزرگ ترین ماموریت زندگیش که زندگی تمام مردمان دنیا بهش مربوطه رو انجام بده!
____________________________________
-شماره آزمایشی ۲۴ اعضام شد، از این به بعد تمام مسئولیت این پرونده با ارتشه و ما هیچ مسئولیتی در قبالش قبول نمی کنیم
+دریافت شد
__________________________________________________
زیرینگگگگگ
صدای زنگ مدرسه در کل حیاط پیچید که به معنای شروع کلاس ها بود، دانش آموزان به سمت کلاس هایشان حرکت کردند؛ این مدرسه تازه ساخته شده بود و یکی از معدود مدرسه های ویژه کشور بود، فرزندان تمام سران کشور در این مدرسه بودند و نگهبانان فروانی در اینجا برای محافظت از دانش آموزان بودند؛ پسرک مو طلایی بی حوصله وارد کلاس اول A شد، کیفش را روی صندلی دسته دار خالی سمت پنجره گذاشت و روی صندلیاش نشست، تمام دانش آموزان آن طرف کلاس جمع شده بودند و سر و صدایشان همه جا را فرا گرفته بود، پسرک طلایی بی حوصله سرش را به سمت پنجره چرخاند و به فضای بیرون از مدرسه و بخشی از حیاط مدرسه خیره شد؛ هنوز مدتی نگذشته بود که به یک باره سر و صدا ها قطع شد که خبر از رسیدن دبیر را می داد، ته همراه با بقیه بلند شد و بعد از گفتن ”سلام صبح بخیر“ همراه بقیه نشست.
معلم پیر رو به بچه ها کرد و لب زد
هیروتسو: صبحتون بخیر، من دبیر ادبیاتتون ”ریورو هیروتسو“ هستم، لطفا از همین اول سمت چب خودتونو معرفی کنید
دانش آموزان یکی یکی بلند شدند و خودشان را معرفی کردند که البته ته هیچ علاقه ای برای فهمیدن اسم آن ها نداشت؛ با همان بی حوصلگی از پنجره به بیرون خیره شد تا زمانی که نوبتش برسد، همین که متوجه شد کناریاش خودش را معرفی کرده توجههش را به معلم داد و بلند شد
ته: کیم تهیونگ
و بعد دوباره نشست و حواصش را به بیرون داد، دقایقی نگذشته بود که با تقه ای که هیروتسو با تَه ماژیکش به میز زد تمام حواص ها به او رفت و بعد درس ادبیات شروع شد.
کتاب ها باز شدند و با خود دنیایی از کلمات را آشکار کردند که هر یک معنایی متفاوت از دیگری داشت، هر چندین کلمه یک داستان را آشکار می کردند که پر از رمز و راز های زیبا بود، هر صفحه پر از داستان، هر داستان متفاوت از دیگری؛
کلاس ادبیات به همان سرعت که شروع شد تمام هم شد و باری دیگر صدای زنگ در مدرسه پیچید، بعضی دانش آموزان از کلاس بیرون می رفتند و بعضی در کلاس می ماندند.
پسرک مو طلایی از پشت میزش بلند شد و به سمت حیاط رفت؛ از درون جیبش هندزفریاش را برداشت و به گوشیاش وصل کرد و دو سر آن را درون گوش هایش گذاشت، به صورت شانسی یک آهنگ را پلی کرد و در حالی که در حیاط مدرسه قدم میزد به متن آهنگ گوش سپرد؛
Hi is a hustler, he's on good at all
اون یه کلاه برداره، اون اصلا آدم خوبی نیست
Hi is a loser, he's a bum, bum, bum, bum
"اون یه بازندست، اون یه ولگرد و مفت خوره"
He lies, he bluffs, he's unreliable
"اون دروغ میگه، بلوف میزنه، اون غیر قابل اعتماده"
Hi is a sucker with a gun, gun, gun, gun
"اون یه احمقه با تفنگ، تفنگ، تفنگ، تفنگ"
I know you told me I should stay away
"میدونم که گفتی باید ازش دور بمونم"
I know you said hr's just a dog astray
"میدونم گفتی اون یه سگ گمشدس"
He is a bad boy with a tainted heart
"اون یه پسر بده با یه قلب آلوده و فاسد"
And even I know this ain't smart
"و حتی میدونم اون فرد باهوشی نیست"
هنوز اوایل آهنگش بود که یک نفر از پشت او را در آغوش گرفت و آن دو سر هندزفری که در گوشش بود را بیرون آورد؛ ته با آرنجش به شکم آن نفر زد و خود را آزاد کرد و به سمت آن نفر برگشت
جهیوپ: هعی چته تو؟
ته: خب درد چرا یک دفعه ای میای؟
جهیوپ بهترین دوستش بود، آن دو همین سال پیش دوست شدند ولی در همین مدت توانستند دوستان خوبی برای هم بشوند
جهیوپ : راستی برات یه خبر بد دارم یه خبر خوب اول کدومو بگم؟
ته: خبر خوب
جهیوپ: نامجون، جین، شوگا و جیمین هم اومدن این مدرسه!
ته: ها چه جالب
جهیوپ: بی ذوق
ته: حالا خبر بدت چیه؟
جهیوپ: به نام خداوند متعال، اول من یک قدم از شما فاصله بگیرم
جهیوپ یک قدم از ته فاصله گرفت و درحالی که خودش را برای کتک خوردن توسط ته آماده می کرد گفت
جهیوپ : ....
ناشناسم ماهزاده من 💙✨: https://harfeto.timefriend.net/17853462231557
#سناریو #رمان #تهکوک #چندپارتی
- ۱۲.۳k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط