من از قهرمانان متنفرم پارت ۱
صبح، عمارت خانواده آلمایت...
آریانا جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد. از طبقه پایین صدای آلمایت میاومد که با تلفن صحبت میکرد.
نادیا با لباس مدرسه از پلهها پایین اومد. هدفون توی گوشش بود و بدون اینکه به کسی نگاه کنه، مستقیم به سمت آشپزخونه رفت.
آریانا: صبح بخیر، نادیا.
نادیا: ...
آریانا: حداقل جواب سلاممو بده!
نادیا: شنیدم.
آریانا آهی کشید.
آلمایت: نادیا! بیا صبحونه بخور.
نادیا حتی نگاهش هم نکرد.
نادیا: اشتها ندارم.
آلمایت: باید قبل از رفتن به مدرسه چیزی بخوری.
نادیا: تو نگران غذا خوردن من نباش.
آریانا سریع بینشون پرید.
آریانا: خب، صبح اول صبح شروع نکنین. لطفاً.
نادیا کیفش رو برداشت.
نادیا: من رفتم.
آلمایت: نادیا، امروز مراسم معرفی دانشآموزان جدید U.A. هست. انتظار دارم رفتار مناسبی داشته باشی.
نادیا ایستاد و برگشت.
نادیا: خیالت راحت. قرار نیست مثل تو جلوی دوربین نقش قهرمان مهربون رو بازی کنم.
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
آریانا: نادیا!
نادیا بدون جواب از خونه خارج شد.
### مدرسه U.A.
حیاط مدرسه پر از دانشآموز بود. کلاس 1-A هم مثل همیشه شلوغ بود.
میدوریا مشغول صحبت با اوراراکا بود، باکوگو غر میزد و شوتو کنار پنجره ایستاده بود.
در کلاس باز شد.
آیزاوا وارد شد.
آیزاوا: بشینین. یه دانشآموز جدید داریم.
نادیا وارد کلاس شد. موهای مرتب و بلندش رو پشت سرش انداخته بود و چهرهاش هیچ احساسی رو نشون نمیداد.
آیزاوا: خودش رو معرفی کن.
نادیا: نادیا هستم. همین کافیه.
کامیناری زیر لب گفت:
کامیناری: عجب معرفی گرمی!
جیرو آروم خندید.
آیزاوا بدون توجه به حرفها ادامه داد:
آیزاوا: جای خالی کنار تودوروکیه. بشین.
نادیا به سمت صندلی رفت و نشست.
شوتو نگاهی بهش انداخت.
شوتو: سلام.
نادیا: سلام.
شوتو: تودوروکی شوتو.
نادیا: میدونم.
شوتو: از کجا؟
نادیا: قیافهات توی پوسترهای قهرمانی بود.
شوتو کمی مکث کرد.
شوتو: آها...
نادیا هدفونش رو گذاشت.
### زنگ تفریح
نادیا توی راهرو ایستاده بود که میدوریا به سمتش اومد.
میدوریا: سلام! من میدوریا هستم. اگه چیزی درباره مدرسه خواستی بدونی میتونم کمکت کنم.
نادیا: لازم نیست.
میدوریا: باشه! فقط خواستم خوشآمد بگم.
در همین لحظه باکوگو از کنارشون رد شد.
باکوگو: دکو، چرا با هر آدم جدیدی حرف میزنی؟!
نادیا زیر لب گفت:
نادیا: اینجا همه همینقدر پر سر و صدان؟
شوتو که پشت سرشون بود، شنید.
شوتو: تقریبا
برای اولین بار گوشه لب نادیا کمی بالا رفت.
شوتو متوجه شد.
### دفتر آیزاوا
بعد از کلاس، آیزاوا
آریانا جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب میکرد. از طبقه پایین صدای آلمایت میاومد که با تلفن صحبت میکرد.
نادیا با لباس مدرسه از پلهها پایین اومد. هدفون توی گوشش بود و بدون اینکه به کسی نگاه کنه، مستقیم به سمت آشپزخونه رفت.
آریانا: صبح بخیر، نادیا.
نادیا: ...
آریانا: حداقل جواب سلاممو بده!
نادیا: شنیدم.
آریانا آهی کشید.
آلمایت: نادیا! بیا صبحونه بخور.
نادیا حتی نگاهش هم نکرد.
نادیا: اشتها ندارم.
آلمایت: باید قبل از رفتن به مدرسه چیزی بخوری.
نادیا: تو نگران غذا خوردن من نباش.
آریانا سریع بینشون پرید.
آریانا: خب، صبح اول صبح شروع نکنین. لطفاً.
نادیا کیفش رو برداشت.
نادیا: من رفتم.
آلمایت: نادیا، امروز مراسم معرفی دانشآموزان جدید U.A. هست. انتظار دارم رفتار مناسبی داشته باشی.
نادیا ایستاد و برگشت.
نادیا: خیالت راحت. قرار نیست مثل تو جلوی دوربین نقش قهرمان مهربون رو بازی کنم.
سکوت سنگینی اتاق رو گرفت.
آریانا: نادیا!
نادیا بدون جواب از خونه خارج شد.
### مدرسه U.A.
حیاط مدرسه پر از دانشآموز بود. کلاس 1-A هم مثل همیشه شلوغ بود.
میدوریا مشغول صحبت با اوراراکا بود، باکوگو غر میزد و شوتو کنار پنجره ایستاده بود.
در کلاس باز شد.
آیزاوا وارد شد.
آیزاوا: بشینین. یه دانشآموز جدید داریم.
نادیا وارد کلاس شد. موهای مرتب و بلندش رو پشت سرش انداخته بود و چهرهاش هیچ احساسی رو نشون نمیداد.
آیزاوا: خودش رو معرفی کن.
نادیا: نادیا هستم. همین کافیه.
کامیناری زیر لب گفت:
کامیناری: عجب معرفی گرمی!
جیرو آروم خندید.
آیزاوا بدون توجه به حرفها ادامه داد:
آیزاوا: جای خالی کنار تودوروکیه. بشین.
نادیا به سمت صندلی رفت و نشست.
شوتو نگاهی بهش انداخت.
شوتو: سلام.
نادیا: سلام.
شوتو: تودوروکی شوتو.
نادیا: میدونم.
شوتو: از کجا؟
نادیا: قیافهات توی پوسترهای قهرمانی بود.
شوتو کمی مکث کرد.
شوتو: آها...
نادیا هدفونش رو گذاشت.
### زنگ تفریح
نادیا توی راهرو ایستاده بود که میدوریا به سمتش اومد.
میدوریا: سلام! من میدوریا هستم. اگه چیزی درباره مدرسه خواستی بدونی میتونم کمکت کنم.
نادیا: لازم نیست.
میدوریا: باشه! فقط خواستم خوشآمد بگم.
در همین لحظه باکوگو از کنارشون رد شد.
باکوگو: دکو، چرا با هر آدم جدیدی حرف میزنی؟!
نادیا زیر لب گفت:
نادیا: اینجا همه همینقدر پر سر و صدان؟
شوتو که پشت سرشون بود، شنید.
شوتو: تقریبا
برای اولین بار گوشه لب نادیا کمی بالا رفت.
شوتو متوجه شد.
### دفتر آیزاوا
بعد از کلاس، آیزاوا
- ۱۲۱
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط