شروع پس از پایان
پارت ۱۸
ایزوکو شروع کرد به پرسش کردنهای مشکوک:
"راستی! عزیزم بهم گفتند که تو باکوگو رو وسط فضای باز بیمارستان پیدا کردی. حالت خوبه؟؟؟ نترسیدی که؟؟؟"
اوچاکو جواب داد :
"حقیقیتش خیلی ترسیدم... ولی الان خیلی بهترم."
لبخندی موذیانه زد و گفت:
"چیه؟ نگرانم شدی؟؟"
ایزوکو گونههایش سرخ شد و با صدایی لرزان گفت:
"نههه... چیزه... آخه میدونی مینا گفت از ترس خیلی بلند داد زدی."
سکوتی کوتاه کرد و ادامه داد:
"راستی! اونجا چیکار میکردی؟"
اوچاکو گفت:
"رفته بودم سرویس بهداشتی."
ایزوکو گفت:
"چرا کارت از سرویس بهداشتی به اونجا رسید؟ اتفاقی افتاد؟ "
اوچاکو کمی از دروغ گفتن تردید داشت پس ساکت ماند.
ایزوکو گفت:
"چیزی شد که ساکت موندی؟"
ناگهان اوچاکو صبرش به سر آمد و با داد گفت:
"چیه؟؟؟ چیکارم داری؟؟؟ چرا هی ازم چرت و پرت میپرسی؟؟؟"
ایزوکو کمی از پاسخ بیتعقل ترسید و اوچاکو ادامه داد:
"اون موقع که اومدی خونم رو یادته؟؟؟؟ یادته چطوری داد سرم زدی؟؟؟ گفتی فوضولم و این حرفا؟؟؟ چیه؟؟ زبونت بند اومده؟؟ چرا هی من رو بازجویی میکنی؟؟؟"
ایزوکو عصبی شد و با داد جواب داد:
"نباید از حالت خبردار باشم؟؟؟ فقط تو میتونی نسبت بهم بیاهمیت باشی و من نمیتونم ازت بپرسم چیکار میکردی؟؟؟"
اوچاکو گفت:
"میخوای بدونی چیکار میکردم؟؟؟؟؟ داشتم به یه هول عوضی که حتی نمیتونه یه اعتراف بکنه یاد میدادم که چطوری عین آدم رفتارکنه!! راحت شدی؟؟؟"
ایزوکو دیگه نتونست خودش رو نگه داره و گفت:
"منظورت باکوگوئه؟؟ هان؟؟؟"
اوچاکو با تعجب داد زد:
"آره! خودشه داشتم با همون عوضی بحث میکردم! داشتم بهش یاد میدادم که آدم باشه! داشتم بهش نشون میدادم که بدبختترین و احمقترین آدم جهانه!"
ایزوکو چشماش پر اشک شد و گفت:
"پس تو اونقدر دلش رو شکوندی و بهش اون عکسها رو نشون دادی هان؟؟"
اوچاکو که حواسش به حرفهایش نبود داد زد:
"آره! به اون احمق گفتم که چقدر حقیره و حتی نمیتونه خودش رو نگه داره! من باعثشدم که انقدر حالش بد بشه!! خودم بودم!!!"
ایزوکو قصد داشت که جواب او را بدهد ولی اوچاکو ایزوکو را هل داد و با تمسخر گفت:
"چی میخوای بگی؟؟ نمیتونی حتی مقاومت کنی امگا! در مقابل یه آلفا هیچکاری ازت برنمیاد!!!"
#Bakudeku
ایزوکو شروع کرد به پرسش کردنهای مشکوک:
"راستی! عزیزم بهم گفتند که تو باکوگو رو وسط فضای باز بیمارستان پیدا کردی. حالت خوبه؟؟؟ نترسیدی که؟؟؟"
اوچاکو جواب داد :
"حقیقیتش خیلی ترسیدم... ولی الان خیلی بهترم."
لبخندی موذیانه زد و گفت:
"چیه؟ نگرانم شدی؟؟"
ایزوکو گونههایش سرخ شد و با صدایی لرزان گفت:
"نههه... چیزه... آخه میدونی مینا گفت از ترس خیلی بلند داد زدی."
سکوتی کوتاه کرد و ادامه داد:
"راستی! اونجا چیکار میکردی؟"
اوچاکو گفت:
"رفته بودم سرویس بهداشتی."
ایزوکو گفت:
"چرا کارت از سرویس بهداشتی به اونجا رسید؟ اتفاقی افتاد؟ "
اوچاکو کمی از دروغ گفتن تردید داشت پس ساکت ماند.
ایزوکو گفت:
"چیزی شد که ساکت موندی؟"
ناگهان اوچاکو صبرش به سر آمد و با داد گفت:
"چیه؟؟؟ چیکارم داری؟؟؟ چرا هی ازم چرت و پرت میپرسی؟؟؟"
ایزوکو کمی از پاسخ بیتعقل ترسید و اوچاکو ادامه داد:
"اون موقع که اومدی خونم رو یادته؟؟؟؟ یادته چطوری داد سرم زدی؟؟؟ گفتی فوضولم و این حرفا؟؟؟ چیه؟؟ زبونت بند اومده؟؟ چرا هی من رو بازجویی میکنی؟؟؟"
ایزوکو عصبی شد و با داد جواب داد:
"نباید از حالت خبردار باشم؟؟؟ فقط تو میتونی نسبت بهم بیاهمیت باشی و من نمیتونم ازت بپرسم چیکار میکردی؟؟؟"
اوچاکو گفت:
"میخوای بدونی چیکار میکردم؟؟؟؟؟ داشتم به یه هول عوضی که حتی نمیتونه یه اعتراف بکنه یاد میدادم که چطوری عین آدم رفتارکنه!! راحت شدی؟؟؟"
ایزوکو دیگه نتونست خودش رو نگه داره و گفت:
"منظورت باکوگوئه؟؟ هان؟؟؟"
اوچاکو با تعجب داد زد:
"آره! خودشه داشتم با همون عوضی بحث میکردم! داشتم بهش یاد میدادم که آدم باشه! داشتم بهش نشون میدادم که بدبختترین و احمقترین آدم جهانه!"
ایزوکو چشماش پر اشک شد و گفت:
"پس تو اونقدر دلش رو شکوندی و بهش اون عکسها رو نشون دادی هان؟؟"
اوچاکو که حواسش به حرفهایش نبود داد زد:
"آره! به اون احمق گفتم که چقدر حقیره و حتی نمیتونه خودش رو نگه داره! من باعثشدم که انقدر حالش بد بشه!! خودم بودم!!!"
ایزوکو قصد داشت که جواب او را بدهد ولی اوچاکو ایزوکو را هل داد و با تمسخر گفت:
"چی میخوای بگی؟؟ نمیتونی حتی مقاومت کنی امگا! در مقابل یه آلفا هیچکاری ازت برنمیاد!!!"
#Bakudeku
- ۱.۹k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط