✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل چهارم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت اول
---
پای پیاده رفتم. اسب صدا دارد. دیده میشود. و من نباید دیده شوم.
از کنار خانههای عظیم گذشتم. نردههای طلاکوب. باغهای سبز. از پشت پنجرهها صدای پیانو. صدای خنده. صدای گریهی زنی.
به هیچکدام نگاه نکردم.
تا رسیدم به آنجا.
عمارت روینتا.
سنگِ سیاهِ براق. برجهای نوکتیز. پنجرههای قوسیِ بلند که مثل دهان باز ماندهاند.
پانزده سال پیش، خانهی من یک درِ آبی داشت و بوی نان میداد. این عمارت... بویی ندارد.
و بعد، چشمم به پنجرهی طبقهی سوم افتاد.
دختری.
لبِ طاقچه نشسته بود. لباسِ سیاه. موهای سیاه. پاهایش را از لبه آویزان کرده بود.
همان دختر دیشب.
همان دختری که میخواست بپرد.
این دختر هم مثل من است.
نه. او یک روینتاست. خونِ همان خاندانی که با دِهگو شریک است.
اما او هم قربانی است.
لعنتی.
فردا شب با هالووی ازدواج میکند. تمام شهر میداند. پشت سرش میخندند.
و او لبِ پنجره نشسته و به افق نگاه میکند.
اگر من جای او بودم؟
من هم میخواستم بپرم.
لبخند زدم. لبخندی که در آن هیچچیز نبود.
و او مرا دید.
سرش را برگرداند. نگاهم کرد. من دستم را بالا آوردم.
اشاره کردم. «بیا پایین. اما نه به آن طرف. به این طرف.»
او از لبه فاصله گرفت. پنجره را بست.
و در دلم گفتم:
«نه بد نیست.»
نه بد نیست اگر بعد از انتقام... من هم یک زندگی داشته باشم.
یک خانهی کوچک. یک زن. یک بچه. یک زندگی که در آن هیچکس نمیمیرد.
و آن دختر...
نه. این فکر مسخره است.
من فقط به او بهعنوان یک ابزار نگاه میکنم.
اما وقتی راه افتادم، هنوز تصویرش در ذهنم بود. آن موهای سیاه. آن پاهایی که آویزان بود.
لعنتی.
---
خانهی دِهگو، دو خیابان آنطرفتر.
مرمرِ سفید. ستونهای یونانی. حوضِ فواره. باغی پر از یاس. بوی پول. بوی عطر. بوی خونِ پاکشده.
ایستادم.
پانزده سال پیش، این مرد خانهی من را سوزاند. پدرم را کشید. خواهرم را — مینای هشتساله — با شمشیر دو نیم کرد.
نفس عمیق.
آرام باش.
در زدم.
نوکر آمد. مردی لاغر با لباسِ ابریشمی.
— کی هستی؟
— اسمم کیم است. شنیدهام لرد دِهگو به مردهایی نیاز دارد که... کارهای خاص انجام دهند.
نگاهم کرد. سپس لبخند زد.
— بیا تو.
---
سالنِ اصلی. سقف با نقاشی. شمشیرهای عتیقه. پیانوی سیاه. میزِ بلند با بطریهای شراب.
و در رأس میز... او.
دِهگو.
پیرتر شده. موهایش سفید. اما همان چشمها. همان چشمهای سرد.
— پس تو کیم هستی. شنیدهام کارهای... کثیف میکنی.
— هر کاری که پول داشته باشد.
خندید. — بنشین. آبجو میخوری؟
نشستم. آبجو آوردند.
— به سلامتی.
— به سلامتی.
جامها به هم خورد.
و من لبخند زدم.
لبخندی که سالها تمرین کرده بودم. که میگفت «من دوست تو هستم.»
و او باور کرد.
چون دِهگو مغرور است. و مغرورها فکر میکنند همهچیز را میدانند.
— کشتن را از کجا یاد گرفتی؟
— از گرسنگی.
خندید. بلند. — آدمهایی که از گرسنگی میآیند، بهترین آدمها هستند. چون هیچچیز برای از دست دادن ندارند.
من لبخند زدم. و در دلم گفتم:
«تو نمیدانی من چقدر از دست دادهام. اسم تو، در دفترچهی من، آخرین اسم است.»
— کار داری برای من؟
— هر کاری. هر کسی. هر شب.
نگاهم کرد. سپس لبخند زد.
— استخدامی.
دستش را دراز کرد. دستش سرد بود. سردتر از سنگ.
و من در دلم گفتم:
«دِهگو. کنارت مینشینم. با تو آبجو مینوشم. میخندم. دوستت میشوم.
و بعد، یک شب — وقتی مست خوابیدی...
سرت را از تن جدا میکنم.»
جام را تا آخر سر کشیدم.
— به سلامتی.
— به سلامتی.
و خندید.
و من هم خندیدم.
---
پایان فصل چهارم — قسمت اول.
---
فصل چهارم: «دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم» — بهزودی.
حمایتا خیلی کمهههه من قهرمممم
فصل چهارم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت اول
---
پای پیاده رفتم. اسب صدا دارد. دیده میشود. و من نباید دیده شوم.
از کنار خانههای عظیم گذشتم. نردههای طلاکوب. باغهای سبز. از پشت پنجرهها صدای پیانو. صدای خنده. صدای گریهی زنی.
به هیچکدام نگاه نکردم.
تا رسیدم به آنجا.
عمارت روینتا.
سنگِ سیاهِ براق. برجهای نوکتیز. پنجرههای قوسیِ بلند که مثل دهان باز ماندهاند.
پانزده سال پیش، خانهی من یک درِ آبی داشت و بوی نان میداد. این عمارت... بویی ندارد.
و بعد، چشمم به پنجرهی طبقهی سوم افتاد.
دختری.
لبِ طاقچه نشسته بود. لباسِ سیاه. موهای سیاه. پاهایش را از لبه آویزان کرده بود.
همان دختر دیشب.
همان دختری که میخواست بپرد.
این دختر هم مثل من است.
نه. او یک روینتاست. خونِ همان خاندانی که با دِهگو شریک است.
اما او هم قربانی است.
لعنتی.
فردا شب با هالووی ازدواج میکند. تمام شهر میداند. پشت سرش میخندند.
و او لبِ پنجره نشسته و به افق نگاه میکند.
اگر من جای او بودم؟
من هم میخواستم بپرم.
لبخند زدم. لبخندی که در آن هیچچیز نبود.
و او مرا دید.
سرش را برگرداند. نگاهم کرد. من دستم را بالا آوردم.
اشاره کردم. «بیا پایین. اما نه به آن طرف. به این طرف.»
او از لبه فاصله گرفت. پنجره را بست.
و در دلم گفتم:
«نه بد نیست.»
نه بد نیست اگر بعد از انتقام... من هم یک زندگی داشته باشم.
یک خانهی کوچک. یک زن. یک بچه. یک زندگی که در آن هیچکس نمیمیرد.
و آن دختر...
نه. این فکر مسخره است.
من فقط به او بهعنوان یک ابزار نگاه میکنم.
اما وقتی راه افتادم، هنوز تصویرش در ذهنم بود. آن موهای سیاه. آن پاهایی که آویزان بود.
لعنتی.
---
خانهی دِهگو، دو خیابان آنطرفتر.
مرمرِ سفید. ستونهای یونانی. حوضِ فواره. باغی پر از یاس. بوی پول. بوی عطر. بوی خونِ پاکشده.
ایستادم.
پانزده سال پیش، این مرد خانهی من را سوزاند. پدرم را کشید. خواهرم را — مینای هشتساله — با شمشیر دو نیم کرد.
نفس عمیق.
آرام باش.
در زدم.
نوکر آمد. مردی لاغر با لباسِ ابریشمی.
— کی هستی؟
— اسمم کیم است. شنیدهام لرد دِهگو به مردهایی نیاز دارد که... کارهای خاص انجام دهند.
نگاهم کرد. سپس لبخند زد.
— بیا تو.
---
سالنِ اصلی. سقف با نقاشی. شمشیرهای عتیقه. پیانوی سیاه. میزِ بلند با بطریهای شراب.
و در رأس میز... او.
دِهگو.
پیرتر شده. موهایش سفید. اما همان چشمها. همان چشمهای سرد.
— پس تو کیم هستی. شنیدهام کارهای... کثیف میکنی.
— هر کاری که پول داشته باشد.
خندید. — بنشین. آبجو میخوری؟
نشستم. آبجو آوردند.
— به سلامتی.
— به سلامتی.
جامها به هم خورد.
و من لبخند زدم.
لبخندی که سالها تمرین کرده بودم. که میگفت «من دوست تو هستم.»
و او باور کرد.
چون دِهگو مغرور است. و مغرورها فکر میکنند همهچیز را میدانند.
— کشتن را از کجا یاد گرفتی؟
— از گرسنگی.
خندید. بلند. — آدمهایی که از گرسنگی میآیند، بهترین آدمها هستند. چون هیچچیز برای از دست دادن ندارند.
من لبخند زدم. و در دلم گفتم:
«تو نمیدانی من چقدر از دست دادهام. اسم تو، در دفترچهی من، آخرین اسم است.»
— کار داری برای من؟
— هر کاری. هر کسی. هر شب.
نگاهم کرد. سپس لبخند زد.
— استخدامی.
دستش را دراز کرد. دستش سرد بود. سردتر از سنگ.
و من در دلم گفتم:
«دِهگو. کنارت مینشینم. با تو آبجو مینوشم. میخندم. دوستت میشوم.
و بعد، یک شب — وقتی مست خوابیدی...
سرت را از تن جدا میکنم.»
جام را تا آخر سر کشیدم.
— به سلامتی.
— به سلامتی.
و خندید.
و من هم خندیدم.
---
پایان فصل چهارم — قسمت اول.
---
فصل چهارم: «دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم» — بهزودی.
حمایتا خیلی کمهههه من قهرمممم
- ۲.۲k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط