✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل سیوهفتم: شلیک
---
چاقو پرواز کرد.
به سمتِ هالووی. به سمتِ قلبش. دقیق. مرگبار.
و بعد...
هالووی دستش را دراز کرد.
کاساندرا را هل داد.
محکم. سریع. بیرحم.
او افتاد. جلو. روی مسیرِ چاقو.
لعنتی.
چاقو رسید. نه به هالووی.
به شانهی کاساندرا.
فرو رفت. تا دسته. خون. فریاد.
فریادِ من.
— کاساندرا!!!
صدا. خش. پاره. از گلویم. بیرون زد.
قلبم. ایستاد. برای یک لحظه. کامل.
دویدم. زمین. سنگ. خون. او.
روی زمین. شانهاش. چاقو. خون. زیاد. خیلی زیاد.
— نه. نه. نه.
دستم روی شانهاش. فشار. برای بند آمدنِ خون.
— کاساندرا. نگاهم کن. نگاهم کن.
چشمانش. باز. بنفش. لرزان.
— جونگ...
— هیس. حرف نزن.
خون. از زیر انگشتانم. میریخت. گرم. قرمز. زیاد.
لعنتی.
لعنتی.
لعنتی.
---
صدای قدم.
دِهگو.
آمد. آرام. مطمئن. مثل همیشه.
اسلحه. در دستش. رو به سمتِ من.
— خیلی وقت است منتظرت بودم. — لبخند. چرب. سرد.
نگاهش کردم. دستم روی شانهی کاساندرا. فشار.
— از اول میدانستم. — گفت. — از همان شب اول. وقتی آمدی. با آن اسمِ مسخره. «کیم.»
لعنتی.
— قیافهی کثیفت را هیچوقت فراموش نکردم. — خندید. — تو شبیه پدرت هستی. یونگسو. آن صحافِ احمق. آن مردهی سوخته.
خون. در رگهایم. جوشید.
— خفه شو.
— و مادرت... — لبخند پهنتر. — چه صدایی داشت. یادت هست؟ وقتی از موهایش گرفتم. وقتی...
فریاد.
از گلویم. بیرون زد.
دستم. در جیبم. اسلحه. بیرون کشیدم.
اما هالووی رسید.
از پشت. دستش. روی مچم. پیچاند.
اسلحه افتاد. روی زمین. پرت شد. دور. خیلی دور.
لعنتی.
دستم خالی. هالووی روی من. دِهگو با اسلحه.
نگاهم کرد. خندید.
— به همین راحتی. مثل پدرت.
دستم مشت. خون. از شانهی کاساندرا. روی زمین.
و من... ناتوان. مثل آن شب. مثل آن صندوق. مثل پانزده سال پیش.
لعنتی.
---
صدای کشیدن.
آرام. سنگین. روی زمین.
کاساندرا.
خودش را میکشید. روی زمین. با شانهی خونین. با دستِ لرزان.
به سمتِ اسلحه. آن اسلحهی افتاده.
دِهگو نمیدید. هالووی نمیدید. فقط من.
نگاهش کردم. چشمانش. بنفش. مصمم. مثل آن شب. مثل لبِ پنجره.
خون. از شانهاش. میریخت. روی زمین. ردِ سرخ.
دستش. رسید. به اسلحه.
انگشتش. روی ماشه.
بلند شد. نیمه. لرزان. خونین.
دِهگو برگشت. دیدش.
چشمانش. گرد شد.
— تو...
کاساندرا لبخند زد. لبخندی که در آن هیچ شادی نبود.
— برای پدرم. — زمزمه کرد. آرام. مثل دعا.
شلیک.
صدا. بلند. در سالن پیچید.
دِهگو. پیشانی. سوراخ. خون. پاشید.
روی من. روی هالووی. روی کاساندرا.
دِهگو ایستاد. یک لحظه. دو لحظه.
و بعد... افتاد.
مثل کوهی که فرو ریزد. روی زمین. مرده.
لعنتی.
سکوت.
هالووی ولم کرد. عقب رفت. ترسیده.
من بلند شدم. دویدم. به سمتِ کاساندرا.
او روی زمین. اسلحه در دستش. خون روی صورتش. لبخند.
— کردم... — زمزمه کرد. — کردم...
بغلش کردم. محکم. خونین. لرزان.
— کردی. — اشک. ریخت. روی صورتش. — کردی. کاساندرا. کردی.
چشمانش. سنگین شد.
— جونگ...
— هیس. هیس. تموم شده.
— دِهگو...
— مرده. تموم شده.
— خانوادهات...
— انتقام گرفتی. براشون. برای من.
لبخند. ضعیف. خونین.
— پس... بمون.
— میمونم. قول میدم.
چشمانش بسته شد.
لعنتی.
— کاساندرا! کاساندرا!
سایه از پنجره آمد. از هیچکجا. روی سینهاش. نشست.
میو. بلند. مثل گریه.
و من... او را در بغلم فشار دادم.
روی زمین. کنارِ جسدِ دِهگو. با خونِ او. با خونِ کاساندرا.
و در دلم گفتم:
«نمیمیری. نمیمیری. چون تو مالِ منی. تا ابد. قول دادهام. قول دادهام.»
---
پایان فصل سیوهفتم.
---
فصل سیوهشتم: «...» — بهزودی.
*«او کرد. با دستِ خونین. با شانهی زخمی. با قلبی که برای من میتپید. دِهگو مُرد. و من... من او را در بغلم گرفتم. خونین. لرزان. زنده. و فهمیدم که انتقام تمام نشد. تازه شروع شد. چون حالا... حالا باید از او محافظت کنم. تا *ابد.»
— جیون جونگکوک
فصل سیوهفتم: شلیک
---
چاقو پرواز کرد.
به سمتِ هالووی. به سمتِ قلبش. دقیق. مرگبار.
و بعد...
هالووی دستش را دراز کرد.
کاساندرا را هل داد.
محکم. سریع. بیرحم.
او افتاد. جلو. روی مسیرِ چاقو.
لعنتی.
چاقو رسید. نه به هالووی.
به شانهی کاساندرا.
فرو رفت. تا دسته. خون. فریاد.
فریادِ من.
— کاساندرا!!!
صدا. خش. پاره. از گلویم. بیرون زد.
قلبم. ایستاد. برای یک لحظه. کامل.
دویدم. زمین. سنگ. خون. او.
روی زمین. شانهاش. چاقو. خون. زیاد. خیلی زیاد.
— نه. نه. نه.
دستم روی شانهاش. فشار. برای بند آمدنِ خون.
— کاساندرا. نگاهم کن. نگاهم کن.
چشمانش. باز. بنفش. لرزان.
— جونگ...
— هیس. حرف نزن.
خون. از زیر انگشتانم. میریخت. گرم. قرمز. زیاد.
لعنتی.
لعنتی.
لعنتی.
---
صدای قدم.
دِهگو.
آمد. آرام. مطمئن. مثل همیشه.
اسلحه. در دستش. رو به سمتِ من.
— خیلی وقت است منتظرت بودم. — لبخند. چرب. سرد.
نگاهش کردم. دستم روی شانهی کاساندرا. فشار.
— از اول میدانستم. — گفت. — از همان شب اول. وقتی آمدی. با آن اسمِ مسخره. «کیم.»
لعنتی.
— قیافهی کثیفت را هیچوقت فراموش نکردم. — خندید. — تو شبیه پدرت هستی. یونگسو. آن صحافِ احمق. آن مردهی سوخته.
خون. در رگهایم. جوشید.
— خفه شو.
— و مادرت... — لبخند پهنتر. — چه صدایی داشت. یادت هست؟ وقتی از موهایش گرفتم. وقتی...
فریاد.
از گلویم. بیرون زد.
دستم. در جیبم. اسلحه. بیرون کشیدم.
اما هالووی رسید.
از پشت. دستش. روی مچم. پیچاند.
اسلحه افتاد. روی زمین. پرت شد. دور. خیلی دور.
لعنتی.
دستم خالی. هالووی روی من. دِهگو با اسلحه.
نگاهم کرد. خندید.
— به همین راحتی. مثل پدرت.
دستم مشت. خون. از شانهی کاساندرا. روی زمین.
و من... ناتوان. مثل آن شب. مثل آن صندوق. مثل پانزده سال پیش.
لعنتی.
---
صدای کشیدن.
آرام. سنگین. روی زمین.
کاساندرا.
خودش را میکشید. روی زمین. با شانهی خونین. با دستِ لرزان.
به سمتِ اسلحه. آن اسلحهی افتاده.
دِهگو نمیدید. هالووی نمیدید. فقط من.
نگاهش کردم. چشمانش. بنفش. مصمم. مثل آن شب. مثل لبِ پنجره.
خون. از شانهاش. میریخت. روی زمین. ردِ سرخ.
دستش. رسید. به اسلحه.
انگشتش. روی ماشه.
بلند شد. نیمه. لرزان. خونین.
دِهگو برگشت. دیدش.
چشمانش. گرد شد.
— تو...
کاساندرا لبخند زد. لبخندی که در آن هیچ شادی نبود.
— برای پدرم. — زمزمه کرد. آرام. مثل دعا.
شلیک.
صدا. بلند. در سالن پیچید.
دِهگو. پیشانی. سوراخ. خون. پاشید.
روی من. روی هالووی. روی کاساندرا.
دِهگو ایستاد. یک لحظه. دو لحظه.
و بعد... افتاد.
مثل کوهی که فرو ریزد. روی زمین. مرده.
لعنتی.
سکوت.
هالووی ولم کرد. عقب رفت. ترسیده.
من بلند شدم. دویدم. به سمتِ کاساندرا.
او روی زمین. اسلحه در دستش. خون روی صورتش. لبخند.
— کردم... — زمزمه کرد. — کردم...
بغلش کردم. محکم. خونین. لرزان.
— کردی. — اشک. ریخت. روی صورتش. — کردی. کاساندرا. کردی.
چشمانش. سنگین شد.
— جونگ...
— هیس. هیس. تموم شده.
— دِهگو...
— مرده. تموم شده.
— خانوادهات...
— انتقام گرفتی. براشون. برای من.
لبخند. ضعیف. خونین.
— پس... بمون.
— میمونم. قول میدم.
چشمانش بسته شد.
لعنتی.
— کاساندرا! کاساندرا!
سایه از پنجره آمد. از هیچکجا. روی سینهاش. نشست.
میو. بلند. مثل گریه.
و من... او را در بغلم فشار دادم.
روی زمین. کنارِ جسدِ دِهگو. با خونِ او. با خونِ کاساندرا.
و در دلم گفتم:
«نمیمیری. نمیمیری. چون تو مالِ منی. تا ابد. قول دادهام. قول دادهام.»
---
پایان فصل سیوهفتم.
---
فصل سیوهشتم: «...» — بهزودی.
*«او کرد. با دستِ خونین. با شانهی زخمی. با قلبی که برای من میتپید. دِهگو مُرد. و من... من او را در بغلم گرفتم. خونین. لرزان. زنده. و فهمیدم که انتقام تمام نشد. تازه شروع شد. چون حالا... حالا باید از او محافظت کنم. تا *ابد.»
— جیون جونگکوک
- ۴۱۰
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط