{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگی هر شب به شکار میرفت وبی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت

گرگی هر شب به شکار میرفت وبی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت شبی گرگ را ناراحت دیدم...با لاشه یک آهو در دهان به گله آمد...گرگ های گله شاد از این شکار او. پرسیدند...چرا ناراحتی گرگ گفت شبی در سیاهی بیابان چشمانش را دیدم..دلم را ربود هر شب به خواست پایم که نه به تمنای دلم میرفتم تا تماشایش کنم..امشب محو او بودم که شنیدم صدای سگان ولگرد را ...دویدم پریدم...زیر گلویش را گرفتم ودریدمش ..انچنان دوسش داشتم که نمیخواستم سهم دلم نصیب سگان ولگرد شود....
دیدگاه ها (۱۱)

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت!ﺷﺒ...

گرگی هر شب به شکار میرفت وبی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت شب...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشتشبی گر...

شبی گرگی ناراحت رادیدم...با لاشه یک آهو ب گله آمد...گرگ های ...

گرگ هرشب به شکارمیرفت وبی انکه چیزی شکارکند !!! بازمیگشت شبی...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشتشبی گر...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشتشبی گر...

گرگ هر شب میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...شبی گرگ ...

گرگ هرشب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند برمیگشت🐺 شبی ...

شبی گرگر ناراحتی را دیدم با لاشه ی یک آهو دردهان به گله آمد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط