.
.
مرا به اوج برده ای، کنار خود نشانده ای
کنار هر دریچه ای دو صد قصیده خوانده ای
.
صدای پای خود شبی به گوش من کشیده ای
وز آن نوای آشنا مرا به خود کشانده ای
.
خزان عمر من همه بهــار شد به بوی تو!
غم از دل حزین من، نگار من! تو رانده ای
.
به چشم مست خود شبی نظر به من فکنده ای
وز آن خمارِ خوش روش به مستی ام رسانده ای!
.
خجسته آن دمى که شد عقیق تو به کام من!
لبم به لب نهادی و شکر به من چشانده ای...
.
که من اسیر خود بُدم؛ -خراب و پست و گمشده-
مرا به خود کشیده ای؛ مرا ز خود رهانده ای
.
تویی که در وجود من به شعر جلوه می کنی!
بیا ببین در این غزل درّ و گُهر فشانده ای ...!
.
سعید_سلطانی
.
.
.
مرا به اوج برده ای، کنار خود نشانده ای
کنار هر دریچه ای دو صد قصیده خوانده ای
.
صدای پای خود شبی به گوش من کشیده ای
وز آن نوای آشنا مرا به خود کشانده ای
.
خزان عمر من همه بهــار شد به بوی تو!
غم از دل حزین من، نگار من! تو رانده ای
.
به چشم مست خود شبی نظر به من فکنده ای
وز آن خمارِ خوش روش به مستی ام رسانده ای!
.
خجسته آن دمى که شد عقیق تو به کام من!
لبم به لب نهادی و شکر به من چشانده ای...
.
که من اسیر خود بُدم؛ -خراب و پست و گمشده-
مرا به خود کشیده ای؛ مرا ز خود رهانده ای
.
تویی که در وجود من به شعر جلوه می کنی!
بیا ببین در این غزل درّ و گُهر فشانده ای ...!
.
سعید_سلطانی
.
.
.
- ۹۶۴
- ۰۷ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط