{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝖕𝖆𝖗𝖙۲۳

𝖕𝖆𝖗𝖙۲۳


از آن شب، همه چیز عوض شد.

روزها، لیسا همان محافظ سرد بود. کنار جونگ کوک. ساکت. حرفه‌ای.

اما شب‌ها...

شب‌ها، وقتی همه می‌خوابیدند، لیسا به دفتر جونگ کوک می‌رفت. در را آرام می‌بست.

و آنجا، در تاریکی، فقط آن دو بودند.

جونگ کوک پشت میزش می‌نشست. لیسا کنارش.

حرف می‌زدند. از گذشته. از ترس‌ها. از آرزوها.

یک شب، لیسا گفت:

«اگه یه روز از این دنیا بیرون بیایم، چیکار می‌کنی؟»

جونگ کوک نگاهش کرد.

«نمی‌دونم. هیچ‌وقت بهش فکر نکردم.»

«حالا فکر کن.»

جونگ کوک مکث کرد.

«یه خونه کوچیک. کنار دریا. صبح‌ها ماهیگیری. عصرها کتاب خوندن.»

لیسا لبخند زد.

«قشنگه.»

«تو چی؟»

«من... من یه کافه کوچیک باز می‌کنم. قهوه درست می‌کنم. برای مردم.»

جونگ کوک خندید.

«تو که قهوه دوست نداری.»

«ولی بلدم درست کنم. پدرم یاد داده بود.»

سکوت.

جونگ کوک دستش را گرفت.

«لیسا.»

«بله؟»

«می‌خوام یه روز، اون کافه رو ببینم.»

لیسا نگاهش کرد.


❤️🖤

امممممم شرط میدم خیلی وقته ندادم

شرط :
لایک ۲۰
کامنت ۱۵
بازنشر ۶
دیدگاه ها (۱۶)

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط