قدمهای سنگین دازای در راهرو کشیده شد و درِ اتاق خواب به
قدمهای سنگین دازای در راهرو کشیده شد و درِ اتاق خواب به آرامی باز شد. دازای وارد شد. پالتوی تیرهاش از نم باران خیس بود و باندهای دور چشم و دستهایش کمی آویزان بودند. چهرهاش تاریک، کدر و به شدت عصبی بود؛ خستگیِ مرگباری توی چشمانش موج میزد که چویا زمانی آن را به پای سوگواری میگذاشت.
دازای حتی به تخت نگاه نکرد. کتش را با بیحوصلگی کند و روی صندلی راحتی پرت کرد. صدایش مثل تیغ یخ کشیده شد روی اعصاب اتاق: «هنوز بیداری؟ بهت نگفته بودم وقتی میام این لامپهای کوفتی رو خاموش کن؟ سرم داره منفجر میشه.»
بغض چویا با خشمی آتشین درهمآمیخت. سرش را بالا آورد. چشمان آبیاش رگههای سرخ خشم و اشک داشتند. با صدایی که از شدت فشار میلرزید گفت: «چی برات کم گذاشتم؟»
دازای ایستاد. دکمههای آستینش را باز میکرد. حتی سرش را برنگرداند: «باز شروع کردی چویا؟ حوصلهی غر زدنهای احمقانهت رو ندارم.»
چویا ناگهان از روی تخت پایین آمد. پاهایش از شدت خشم میلرزیدند، اما قامتش صاف شد؛ همان غرور شکستناپذیر ناکاهارا، با این تفاوت که اینبار قلبی متلاشیشده پشت آن میتپید. صدایش اوج گرفت و فریاد زد: «با توام دازای! پرسیدم من چی برات کم گذاشتم که داری بهم خیانت میکنی؟! چی توی این زندگی کم داشتی که رفتی زیر پای یکی دیگه؟!»
دازای برای چند ثانیهی کشنده مکث کرد. حرکات انگشتانش روی دکمههای لباسش متوقف شد. چرخید. نگاهش سرد بود؛ پوچ، بیتفاوت و بیرحم، طوری که انگار به غریبهای وسط خیابان خیره شده باشد. لبخند تمسخرآمیز و گزندهای گوشهی لبش نشست: «آها... پس بگو چرا اینقدر باد کردی و داری تُخسبازی درمیاری. نگو بو بردی.»
چویا دندانهایش را چنان روی هم فشرد که طعم فلزی خون را توی دهانش حس کرد. جلو رفت، دستش مشت شد و داد زد: «طوری حرف نزن که انگار من مقصرم لعنتی! طوری طلبکار نگام نکن که انگار حق با توئه!»
دازای پوزخندی زد. بیآنکه حتی پلک بزند، با خونسردیِ تهوعآوری به سمت میز کنار تخت رفت. دست برد و از جیبش کلیدی نقرهای بیرون کشید. قفل کشوی دوم را با صدای تقی خشک باز کرد. دستش درون کشو فرو رفت و چند برگه را بیرون کشید. برگهها را در دستش گرفت، به چویا نزدیک شد و آنها را مستقیم به سینهی او کوبید و رها کرد.
برگهها با خشخشی زشت روی زمین پخش شدند.
چویا با بهت و چشمهایی که از ناباوری گشاد شده بودند، به زمین نگاه کرد. تیتر درشتِ بالای صفحه با جوهر سیاه توی چشم میزد: **توافقنامهی فسخ پیوند و طلاق.
.....
اینم ادامه پارت یک
دازای حتی به تخت نگاه نکرد. کتش را با بیحوصلگی کند و روی صندلی راحتی پرت کرد. صدایش مثل تیغ یخ کشیده شد روی اعصاب اتاق: «هنوز بیداری؟ بهت نگفته بودم وقتی میام این لامپهای کوفتی رو خاموش کن؟ سرم داره منفجر میشه.»
بغض چویا با خشمی آتشین درهمآمیخت. سرش را بالا آورد. چشمان آبیاش رگههای سرخ خشم و اشک داشتند. با صدایی که از شدت فشار میلرزید گفت: «چی برات کم گذاشتم؟»
دازای ایستاد. دکمههای آستینش را باز میکرد. حتی سرش را برنگرداند: «باز شروع کردی چویا؟ حوصلهی غر زدنهای احمقانهت رو ندارم.»
چویا ناگهان از روی تخت پایین آمد. پاهایش از شدت خشم میلرزیدند، اما قامتش صاف شد؛ همان غرور شکستناپذیر ناکاهارا، با این تفاوت که اینبار قلبی متلاشیشده پشت آن میتپید. صدایش اوج گرفت و فریاد زد: «با توام دازای! پرسیدم من چی برات کم گذاشتم که داری بهم خیانت میکنی؟! چی توی این زندگی کم داشتی که رفتی زیر پای یکی دیگه؟!»
دازای برای چند ثانیهی کشنده مکث کرد. حرکات انگشتانش روی دکمههای لباسش متوقف شد. چرخید. نگاهش سرد بود؛ پوچ، بیتفاوت و بیرحم، طوری که انگار به غریبهای وسط خیابان خیره شده باشد. لبخند تمسخرآمیز و گزندهای گوشهی لبش نشست: «آها... پس بگو چرا اینقدر باد کردی و داری تُخسبازی درمیاری. نگو بو بردی.»
چویا دندانهایش را چنان روی هم فشرد که طعم فلزی خون را توی دهانش حس کرد. جلو رفت، دستش مشت شد و داد زد: «طوری حرف نزن که انگار من مقصرم لعنتی! طوری طلبکار نگام نکن که انگار حق با توئه!»
دازای پوزخندی زد. بیآنکه حتی پلک بزند، با خونسردیِ تهوعآوری به سمت میز کنار تخت رفت. دست برد و از جیبش کلیدی نقرهای بیرون کشید. قفل کشوی دوم را با صدای تقی خشک باز کرد. دستش درون کشو فرو رفت و چند برگه را بیرون کشید. برگهها را در دستش گرفت، به چویا نزدیک شد و آنها را مستقیم به سینهی او کوبید و رها کرد.
برگهها با خشخشی زشت روی زمین پخش شدند.
چویا با بهت و چشمهایی که از ناباوری گشاد شده بودند، به زمین نگاه کرد. تیتر درشتِ بالای صفحه با جوهر سیاه توی چشم میزد: **توافقنامهی فسخ پیوند و طلاق.
.....
اینم ادامه پارت یک
- ۱۵۶
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط