"من... نمیتونم بکشمت. "
"من... نمیتونم بکشمت. "
پارت پنج.(اخر)
دازای اروم نفسش رو بیرون داد.
حرف مرد دوباره در ذهنش تکرار شد.
"فقط یک نفر از اتاق خارج میشه. "
مکث کوتاهی کرد.
چویا دیگه امیدی به تسلیم شدن دازای نداشت.
البته... حرف مرد باعث شد فکر کوتاهی از ذهن چویا رد بشه.
*پس... حداقل دازای ازاد میشه...
چویا اماده ی شلیک بود.
ولی دازای... اروم اسلحه رو پایین اورد.
به زمین نگاه کرد.
«چویا...»
لبخند محوی زد.
البته بیشتر تلخ و دردناک بود.
«میشه وقتی ازاد شدی...فراموشم نکنی؟»
چویا ماتش برد.
«چ...چی...؟»
دازای اصلا رو نگاه کرد.
«یکیمون میتونه بره...اون باید تو باشی.»
چویا حتی نتونست جوابی بده، نمیدونست چی بگه.
دازای ادامه داد:
«چویا...»
مکث کرد.انگار نمیتونست حرفش رو ادامه بده.
انگار...ترسیده بود.
«من...نمیتونم بکشمت.»
اسلحه رو روی سر خودش گرفت.
حتی مرد هم متعجب نگاهش میکرد.
انگار حتی اونم انتظار همچین چیزی نداشت.
چویا سریع گفت:
«دازای!بیخیال شو باشه؟فقط منو بزن!این چه کاریه!»
دازای چیزی نگفت.
فقط برای اخرین بار به چویا لبخند زد... و ماشه رو کشید.
بدن دازای،بی جون روی زمین افتاد.
چویا سریع و وحشت زده گفت:«دازای!»
مرد خندید.
«اخی...چه صحنه ی غمانگیزی...»
بعد ریموتی از جیبش دراورد.
دکمش رو زد و دست چویا باز شد.
«ولی طبق قرارمون تو ازاد میشی.»
چویا حتی چیزی نمیشنید.
فقط بعد ازادیه دستش دوید سمت دازای.
کنارش زانو زد.
«دازای...لطفا...بیدار شو...»
هنوز وحشت زده بود و حتی متوجه نشد اشک هاش کی سرازیر شدن...
چند بار اسمش رو صدا زد.
هیچی... هیچ صدایی نیومد.
چویا کاملا شکست.
اشک های چویا اروم روی گونه ی سرد دازای میریخت.
چویا با صدایی ضعیف گفت:
«لطفا بیدار شو...من...هنوز بهت نگفتم دوست دارم...»
___
پایان رمانِ من نمیتونم بکشمت.
پارت پنج.(اخر)
دازای اروم نفسش رو بیرون داد.
حرف مرد دوباره در ذهنش تکرار شد.
"فقط یک نفر از اتاق خارج میشه. "
مکث کوتاهی کرد.
چویا دیگه امیدی به تسلیم شدن دازای نداشت.
البته... حرف مرد باعث شد فکر کوتاهی از ذهن چویا رد بشه.
*پس... حداقل دازای ازاد میشه...
چویا اماده ی شلیک بود.
ولی دازای... اروم اسلحه رو پایین اورد.
به زمین نگاه کرد.
«چویا...»
لبخند محوی زد.
البته بیشتر تلخ و دردناک بود.
«میشه وقتی ازاد شدی...فراموشم نکنی؟»
چویا ماتش برد.
«چ...چی...؟»
دازای اصلا رو نگاه کرد.
«یکیمون میتونه بره...اون باید تو باشی.»
چویا حتی نتونست جوابی بده، نمیدونست چی بگه.
دازای ادامه داد:
«چویا...»
مکث کرد.انگار نمیتونست حرفش رو ادامه بده.
انگار...ترسیده بود.
«من...نمیتونم بکشمت.»
اسلحه رو روی سر خودش گرفت.
حتی مرد هم متعجب نگاهش میکرد.
انگار حتی اونم انتظار همچین چیزی نداشت.
چویا سریع گفت:
«دازای!بیخیال شو باشه؟فقط منو بزن!این چه کاریه!»
دازای چیزی نگفت.
فقط برای اخرین بار به چویا لبخند زد... و ماشه رو کشید.
بدن دازای،بی جون روی زمین افتاد.
چویا سریع و وحشت زده گفت:«دازای!»
مرد خندید.
«اخی...چه صحنه ی غمانگیزی...»
بعد ریموتی از جیبش دراورد.
دکمش رو زد و دست چویا باز شد.
«ولی طبق قرارمون تو ازاد میشی.»
چویا حتی چیزی نمیشنید.
فقط بعد ازادیه دستش دوید سمت دازای.
کنارش زانو زد.
«دازای...لطفا...بیدار شو...»
هنوز وحشت زده بود و حتی متوجه نشد اشک هاش کی سرازیر شدن...
چند بار اسمش رو صدا زد.
هیچی... هیچ صدایی نیومد.
چویا کاملا شکست.
اشک های چویا اروم روی گونه ی سرد دازای میریخت.
چویا با صدایی ضعیف گفت:
«لطفا بیدار شو...من...هنوز بهت نگفتم دوست دارم...»
___
پایان رمانِ من نمیتونم بکشمت.
- ۴.۹k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط