دو پارتی _ چشمهای آبی _ Blue eyes
p2
...وقتی به کنارش بودن فکر میکردم توی دلم از شادی قنج میرفت اینقدر خوشحال میشدم که نمیدونستم چکار کنم...سرمو بزنم یجا؟زمینو گاز بگیرم یا خودمو بکشم...اما خوب یادمه که فقط به یادش تونستم از ۲۷ سالگی به بعد لبخند واقعی بزنم
بعد از خوب شدن مادرش نمیدونستم به چه بهونه ای باهاش در ارتباط باشم پس از مادرش خواستم که دخترشو راضی کنه تا باهام ازدواج کنه
دختر هیچ علاقه ای بهم نداشت ولی من اینقدر دوستش داشتم که نمیخواستم از دستش بدم
مادرش اول قبول نکرد و گفت که میخواد دخترش آزاد باشه اما وقتی بهش قول دادم همه جوره حمایتش کنم و عاشقش باشم اون بخاطر امنیت بچش قبول کرد
اینجوری پنج سال پیش ازدواج کردیم
بعد از ازدواج کم کم عشقم عمیق تر شد...حالا تو وجود اون زیبایی خلقت هم عشقی نسبت به من بود...
عزیزممممم خوب وقتی رسیدی دقیقا وقتی که یه بغل محکومم نیاز دارمممم...ترو خدا بیا بغلم
_چشم شما جون بخواههه
اره من بغلش کردم...هر روز و هر صبح و هر ظهر و هر عصر و هر غروب و هر شب
هر وقت
هر موقع
سیر از وجودش نمیشدم
حالا بعد از پنج سال هیچ حسی بینمون تغییر نکرده...هرچند که مادرشو سال پیش از دست داد اما بازم عشق ما همون بود
اححح
نگاه کردم بهش درد اوره
عشقم بعد از پنج سال بیماری مادرشو داره و حالا منم که باید بدای مرگ همسرم اماده بشم
این پنج سال اگر که خواب بود...شرین بود و اگر واقعیت...اکر واقعیت...اگر واقعیته..باید باور کنم اون چشمای آبی رو قراره دیگه نبینم؟
رفتم سمتش
_عزیزم بهتری؟
اره بهترم...فقط یه سوال
_جانم
چرا داری گریه میکنی؟
_گریه؟!من؟
دستی به صورتم کشیدم...راست میگه...زیادی تو رویای تلخ و شیرینم گم شده بودم
_اح این!نمیدونم شاید موقع خمیازه اشک از چشمام امده
اهوم...عزیزم میخوام یچی یادت بمونه
_چی؟
بعد از من چیزی تغییر نمیکنه...شاید یه مدت سخت باشه اما زندگی..
_هیششش نگو اینا رو...چرا نا امید میکنی خودتو؟ما قسم خوردیم ببینیم تو ۷۰ سالگی کی پیر تر به نظر میاد
با این حساب تو عزیزم:)
_نه تو
دختر فقط لبخندی زد
و این آخرین چیزی شد که ازش دیدم...یهو نفس عمیقی کشید و چشماشو بست و وقتی صداش کردم دیگه چشماشو باز نکرد
دکترا راست میگفتن ا.ت قراره مرگ خاموش داشته باشه...مرگی که یهوییه و هیچچچ ردی نداره
حالا یکماه گذشته و من بدون مواد مخدرم...بدون اون تیله آبی دارم دیوونه شدم اما خیلی زرنگ تر از این حرفام که خودمو اذیت کنم اونم وقتی یه چاقو تیز جلومه
رویداد مرد چاقو رو برداشت و به نام چشمای آبی همسرش چاقو رو توی شاهرگ گردنش زد
_همون اول نباید میومدم سمتت..(مرگ)
#فیک
#سناریو
#فیک_بی_تی_اس
#سناریو_بیتیاس
#تکپارتی_بی_تی_اس
#تکپارتی_بیتیاس
#دو_پارتی_بی_ای_اس
#دو_پارتی_بیتیاس
#دوپارتی_بیتیاس
...وقتی به کنارش بودن فکر میکردم توی دلم از شادی قنج میرفت اینقدر خوشحال میشدم که نمیدونستم چکار کنم...سرمو بزنم یجا؟زمینو گاز بگیرم یا خودمو بکشم...اما خوب یادمه که فقط به یادش تونستم از ۲۷ سالگی به بعد لبخند واقعی بزنم
بعد از خوب شدن مادرش نمیدونستم به چه بهونه ای باهاش در ارتباط باشم پس از مادرش خواستم که دخترشو راضی کنه تا باهام ازدواج کنه
دختر هیچ علاقه ای بهم نداشت ولی من اینقدر دوستش داشتم که نمیخواستم از دستش بدم
مادرش اول قبول نکرد و گفت که میخواد دخترش آزاد باشه اما وقتی بهش قول دادم همه جوره حمایتش کنم و عاشقش باشم اون بخاطر امنیت بچش قبول کرد
اینجوری پنج سال پیش ازدواج کردیم
بعد از ازدواج کم کم عشقم عمیق تر شد...حالا تو وجود اون زیبایی خلقت هم عشقی نسبت به من بود...
عزیزممممم خوب وقتی رسیدی دقیقا وقتی که یه بغل محکومم نیاز دارمممم...ترو خدا بیا بغلم
_چشم شما جون بخواههه
اره من بغلش کردم...هر روز و هر صبح و هر ظهر و هر عصر و هر غروب و هر شب
هر وقت
هر موقع
سیر از وجودش نمیشدم
حالا بعد از پنج سال هیچ حسی بینمون تغییر نکرده...هرچند که مادرشو سال پیش از دست داد اما بازم عشق ما همون بود
اححح
نگاه کردم بهش درد اوره
عشقم بعد از پنج سال بیماری مادرشو داره و حالا منم که باید بدای مرگ همسرم اماده بشم
این پنج سال اگر که خواب بود...شرین بود و اگر واقعیت...اکر واقعیت...اگر واقعیته..باید باور کنم اون چشمای آبی رو قراره دیگه نبینم؟
رفتم سمتش
_عزیزم بهتری؟
اره بهترم...فقط یه سوال
_جانم
چرا داری گریه میکنی؟
_گریه؟!من؟
دستی به صورتم کشیدم...راست میگه...زیادی تو رویای تلخ و شیرینم گم شده بودم
_اح این!نمیدونم شاید موقع خمیازه اشک از چشمام امده
اهوم...عزیزم میخوام یچی یادت بمونه
_چی؟
بعد از من چیزی تغییر نمیکنه...شاید یه مدت سخت باشه اما زندگی..
_هیششش نگو اینا رو...چرا نا امید میکنی خودتو؟ما قسم خوردیم ببینیم تو ۷۰ سالگی کی پیر تر به نظر میاد
با این حساب تو عزیزم:)
_نه تو
دختر فقط لبخندی زد
و این آخرین چیزی شد که ازش دیدم...یهو نفس عمیقی کشید و چشماشو بست و وقتی صداش کردم دیگه چشماشو باز نکرد
دکترا راست میگفتن ا.ت قراره مرگ خاموش داشته باشه...مرگی که یهوییه و هیچچچ ردی نداره
حالا یکماه گذشته و من بدون مواد مخدرم...بدون اون تیله آبی دارم دیوونه شدم اما خیلی زرنگ تر از این حرفام که خودمو اذیت کنم اونم وقتی یه چاقو تیز جلومه
رویداد مرد چاقو رو برداشت و به نام چشمای آبی همسرش چاقو رو توی شاهرگ گردنش زد
_همون اول نباید میومدم سمتت..(مرگ)
#فیک
#سناریو
#فیک_بی_تی_اس
#سناریو_بیتیاس
#تکپارتی_بی_تی_اس
#تکپارتی_بیتیاس
#دو_پارتی_بی_ای_اس
#دو_پارتی_بیتیاس
#دوپارتی_بیتیاس
- ۳۰.۵k
- ۰۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط