{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p¹⁶

p¹⁶
(پنج سال بعد...)

زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها، گذشت و همه‌چیز رو تغییر داد.

اون دخترکِ ۱۳ ساله‌ای که با ترس و لرز تویِ سایه‌یِ جونگکوک پناه می‌گرفت، دیگه وجود نداشت.

حالا، زنی ایستاده بود که خودش می‌تونست با یه نگاه، نگاه‌هایِ بقیه رو به زمین بدوزه. اما در تمامِ این پنج سال، تنها چیزی که تغییر نکرده بود، نگاهِ جونگکوک بود؛ اون نگاهِ مالکانه، اون چشم‌هایی که انگار تمامِ هستیِ من رو در اختیار داشتن.

امشب، فضایِ عمارتِ بزرگ و تاریک، بویِ گل‌هایِ تازه و عطرِ سنگینِ اون می‌داد.
من تویِ لباسِ مشکیِ خودم ایستاده بودم و به منظره‌یِ باغ از پشتِ پنجره‌یِ بزرگ نگاه می‌کردم.
صدایِ قدم‌هایِ آشنا رو شنیدم؛ قدم‌هایی که آهنگِ قدرت و تسلط رو داشتند.

جونگکوک وارد شد.

اون دیگه فقط یه مافیایِ بی‌رحم نبود؛ اون پادشاهی بود که من قلمرویش رو پذیرفته بودم.
بدونِ اینکه حرفی بزنه، اومد پشتِ سرم ایستاد.
گرمایِ بدنش رو حس کردم، اما این بار، دیگه لرزشِ ترس تویِ تنم نبود؛ یه جورِ آرامشِ عجیبی بود که از بودن کنارِ اون می‌گرفتم.

ناگهان، احساس کردم که اون داره از من فاصله می‌گیره.

با تعجب برگشتم و دیدم که اون، مردِ همیشه ایستاده و مغرور، جلویِ من... زانو زده.
قلبم برایِ لحظه‌ای ایستاد. جونگکوک، کسی که هیچ‌کس جرئت نداشت حتی تویِ چشم‌هاش زل بزنه، حالا جلویِ من رویِ زانوهایِ خودش نشسته بود. یه جعبه‌یِ مخملِ سیاه تویِ دستش بود که وقتی بازش کرد، درخششِ الماسِ رویِ حلقه‌یِ اون، تمامِ اتاق رو روشن کرد.

+: (با صدایی که بم، آرام و به طرز عجیبی معصوم) من تمامِ این سال‌ها، تو رو دیدم که بزرگ شدی... دیدم که چطور از یه پرنده‌یِ زخمی، به ملکه‌یِ این قلمرو تبدیل شدی. من هیچ‌وقت نمی‌تونم بهت قولِ یه زندگیِ معمولی بدم، چون تو مالِ منی و دنیایِ من هم خونینه... اما می‌خوام که این خون، برای همیشه با خونِ تو گره بخوره. با من ازدواج می‌کنی؟

من بهش نگاه کردم. اون نگاهِ همیشگی، همون نگاهِ کنترل‌گر، حالا با یه جورِ عجیب، یه نوعِ احترامِ پنهان در هم آمیخته بود.
و من... من ناگهان، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
تویِ اون فضایِ سنگین و رسمی، من شروع کردم به خندیدن.
خنده‌هایِ من کوتاه بود، اما با تعجبِ خالصانه همراه بود.
جونگکوک، که همیشه انتظارِ گریه، التماس یا حتی یه پذیرشِ رسمی رو داشت، مات و مبهوت موند. ابروهاش بالا رفت و برایِ اولین بار، دیدم که چطور چهر‌یِ بی‌تفاوتش، برایِ لحظه‌ای از تعجب، بهم می‌ریزه.

+: (با تعجب و کمی کلافگی)داری می‌خندی؟
من دارم ازت خواستگاری می‌کنم و تو داری می‌خندی؟!

من خنده‌ام رو جمع کردم، اما لبخندم از رویِ صورتم محو نشد.
اومدم جلوتر و دستم رو رویِ شونه‌یِ اون گذاشتم.

_چون می‌دونم که این دقیقاً همون چیزیه که تو می‌خواستی، جونگکوک.
یه اتحادِ ابدی.
تو می‌خواستی من رو مالِ خودت کنی،
و من... من هم همیشه می‌خواستم که این جایگاه رو داشته باشم.

نگاهم رو به چشم‌هاش دوختم و با اطمینان گفتم:

_اگه قرار باشه تا آخرین نفسم زنده باشم...بازم میگم دوست دارم...آره باهات ازدواج میکنم(لبخند)

جونگکوک، بعد از اون لحظه‌یِ تعجب، یه لبخندِ پیروزمندانه و عمیق زد.

اون حلقه رو از جعبه برداشت و با دقت، اون رو تویِ انگشت‌هایِ من سر داد.
انگار که داشت آخرین قطعه‌یِ پازلِ زندگی‌اش رو در جای خودش قرار می‌داد.
دیدگاه ها (۱۹)

مالک🐥:خب خب از اونجایی که من خیلی وقت بود پارت ننوشته بودم ب...

بچههه هاا یه سواللل؟؟چرا به من میگید خانوم لوبیااا؟🗿💔واقعاا ...

رقص مرگ و عشقp¹⁵اشک‌ها مثلِ سیل رویِ صورتم جاری شده بودن. تم...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

پیوند خون و اختیارپارت ۷ | سایه‌ای از گذشتهصبح اون روز، برخل...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

موضوع وقتی اسمش رو تتو میزنی . **جین:**جین با تعجب پرسید: «ا...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

رقص سایه‌ها | پارت ۲۷: بیداریِ نشانصدا، صدایی نبود که بشه نا...

پارت ¹¹وقتی آخرین تکه‌ی چسبِ پانسمان رو رویِ زخمِ پیشونی‌ش چ...

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط