منِ بی تو گاهی مانند آخرین توان زمستان است؛همچون اسفندی ک
منِ بی تو گاهی مانند آخرین توان زمستان است؛همچون اسفندی که در گوشه ای می نشیند و از شوق رویش گل های بهاری
قند در دلش آب میکند...
اصلا شاید به خاطر همین است که اسفند گاهی میشود کوتاه ترین ماه سال انگار گمشده ای دارد در میان شکوفه هایی بهاری....
وگرنه کدام ماه سال است که اینقدر سخاوتمندانه خود را از دایره ی 365 درجه ی زمین کنار بگذارد...
هرسال تمام بغض زمستان را به دوش میکشد؛
هرسال جمع درختان و شکوفه های نو رسیده شان جمع میشود و اسفند،
بازهم در حسرت دیدن گم شده اش زانوی غم بغل میگیرد...
او که نه مانند دی، شب یلدایی دارد، و نه مانند بهمن؛
چله ی بزرگ زمستان است...
هیچ چیز خاصی برای عرضه کردن ندارد...
فقط آمده تا پیوند زمستان و بهار محکم تر و زیباتر شکل بگیرد...
مثل بعضی از همین آدم ها
که هیچ چیز برای پنهان کردن ندارند...
تنها خودشان هستند و
کوله باری از تنهایی...
که یا پایان میابد؛
و یا همراه هر سال با غصه هایشان تحویل میشود...
قند در دلش آب میکند...
اصلا شاید به خاطر همین است که اسفند گاهی میشود کوتاه ترین ماه سال انگار گمشده ای دارد در میان شکوفه هایی بهاری....
وگرنه کدام ماه سال است که اینقدر سخاوتمندانه خود را از دایره ی 365 درجه ی زمین کنار بگذارد...
هرسال تمام بغض زمستان را به دوش میکشد؛
هرسال جمع درختان و شکوفه های نو رسیده شان جمع میشود و اسفند،
بازهم در حسرت دیدن گم شده اش زانوی غم بغل میگیرد...
او که نه مانند دی، شب یلدایی دارد، و نه مانند بهمن؛
چله ی بزرگ زمستان است...
هیچ چیز خاصی برای عرضه کردن ندارد...
فقط آمده تا پیوند زمستان و بهار محکم تر و زیباتر شکل بگیرد...
مثل بعضی از همین آدم ها
که هیچ چیز برای پنهان کردن ندارند...
تنها خودشان هستند و
کوله باری از تنهایی...
که یا پایان میابد؛
و یا همراه هر سال با غصه هایشان تحویل میشود...
- ۸۵۱
- ۱۳ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط