{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p2

p2

(بعد از اینکه همه دور میز نشستن و جیهوپ با هیجان داشت غذا می‌خورد، صدای آب حمام قطع میشه...)

ات از حموم اومد بیرون و ذفت اتاق و یک لباس به نسبت گشاد پوشید(اسلاید 1)و موهاش رو خشک کرد و رفت تو هال نشست
جیمین: (با لبخند مهربون) بالاخره اومدی؟
ات:(فقط یه لبخند خیلی محو می‌زنه و میره سمت مبل)
جونگکوک: (در حالی که داره شیرموز می‌خوره، با دقت به ات خیره شده) هی... چرا انقدر بی‌انرژی‌ای؟ انگار یه هفته‌ای هست نخوابیدی.
ات:(با صدای خیلی آروم و گرفته) فقط... خسته‌م.
نامجون: (اخم می‌کنه و با لحن جدی ولی نگران) ات، اگه چیزی شده یا اذیت می‌شی، به ما بگو. ما دیگه فقط هم‌گروه نیستیم، خانواده‌ایم. می‌دونی که؟
ات: (نگاهش رو می‌دوزه‌ به کف زمین و چیزی نمی‌گه...)
شوگا: (در حالی که چشم‌هاش رو می‌چرخونه) باز شروع شد... دوباره رفت تو اون دنیای ساکتش. بچه‌ها، بیخیال شید، انقدر بهش فشار نیارید. شاید واقعاً فقط می‌خواد تنها باشه.
تهیونگ:(یهو از جاش بلند میشه و میره پیش ات، روی مبل می‌شینه کنارش) خب... اگه نمی‌خوای حرف بزنی، حداقل بذار اینجا پیشت بشینم. هیچی نمی‌گم، فقط می‌خوام بدونی هستم.
ات:(یه نگاه کوتاه به تهیونگ می‌ندازه، انگار می‌خواد چیزی بگه ولی دوباره سکوت می‌کنه...)
جین: (با صدای بلند و برای شکستن جو) ای بابا! ات، بیا یه ذره از این سوپ رو بخور، شاید حالت بهتر شد.
جیهوپ:اره... بیا یکم غذا بخور شاید گشنته

ات آروم میره سمت میز و یه قاشق سوپ می‌خوره. اما یه لحظه دستش می‌لرزه و قاشق از دستش می‌افته...

جیمین:(با نگرانی سریع بلند میشه) چی شد؟! چیزی شده؟
ات:(با چشم‌های پر از اشک که سعی می‌کرد پنهانشون کنه، زیر لب می‌گه) ...می‌خوام برم تو اتاقم.
جونگکوک: (با حالت شوک‌زده) ات! مگه نگفتی فقط خسته‌ای؟ چرا داری گریه می‌کنی؟

همه یهو ساکت می‌شن. فضای اتاق از خنده و کل‌کل به یه سکوت سنگین و پر از نگرانی تبدیل میشه. ات بدون اینکه جوابشون رو بده، با قدم‌های لرزون میره سمت اتاقش و در رو می‌بنده...

نامجون: (با خودش زمزمه می‌کنه) یه جای کار می‌لنگه... این فقط خستگی ساده نیست.



منتظر ادامه باشید🤏✨
دیدگاه ها (۷)

ضیافت مخصوص برای پرنسس بی تی اس

#سناریو #اد__𝑱𝒆𝒏𝒏𝒊𝒆 🍙🖤وقتی تو خواب نفسمون بالا نمیاد و اونا ...

دو پارتی از جی صدای موسیقی توی اون سالون خیلی بلند بود، از ا...

the lost leaves/رمان جیمین

𓆩 پارت ۳۴ 𓆪 🖤🥀ات هنوز از حرف جیمین شوکه بود.— یعنی چی... «با...

رمان تهکوک

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

**موضوع: وقتی وسط دعوا می‌خواد ببوسدت، ولی تو با تندی ردش می...

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط