{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دو پارتی از جی

دو پارتی از جی


صدای موسیقی توی اون سالون خیلی بلند بود، از اون مدل آهنگ‌هایی که آدم رو بی‌حس می‌کنه. آدم‌ها دور و بر می‌گشتن، می‌رقصیدن و می‌خندیدن، اما برای «ات»، انگار انگار همه چیز محو شده بود. فقط یه نفر بود که تصویرش توی ذهنش ثابت موند: «جی».

جی وسط اون همه شلوغی، با اون استایل خاص و مرتبش، درست مثل یه امانتی در میانِ آشوب بود. وقتی چشم‌هاشون به هم افتاد، جی با همون لبخند آرومی که فقط برای ات مخصوص بود، به سمتش اومد.

ات که وسط جمعیت ایستاده بود و کمی احساس سردرگمی می‌کرد، وقتی جی رو دید، یه نفس راحت کشید. جی رسید بهش، خیلی نزدیک، طوری که ات می‌تونست بوی عطر ملایم و مردونه‌اش رو حس کنه.

جی خیلی آروم، طوری که انگار داره یه راز بزرگ رو می‌گه، زیر گوشش زمزمه کرد: «خسته شدی، مگه نه؟ چشمات داره می‌گه که دیگه کشش نداری این همه شلوغی رو تحمل کنی.»

ات که از این همه توجه جی خجالت می‌کشید، زیر لب گفت: «آره... راستش یه کم همه‌چی زیادی شلوغه. فکر می‌کردم می‌تونم حریف باشم، ولی انگار نه.»

جی بدون اینکه معطل کنه، دستش رو خیلی محکم و در عین حال با ملایمت پشت کمر ات گذاشت و آروم کشید سمت خودش. یه جوری که انگار می‌خواست بگه: *«نگران نباش، من اینجام.»*

جی با همون لحنِ جنتلمن‌وار ولی خیلی صمیمی گفت: «ببین، من نمی‌خوام تو اینجا وسط این همه آدم، حس کنی تنهایی. اگه دوست داری، می‌تونیم یه گوشه دنج‌تر پیدا کنیم، یا اصلاً... اگه دلت می‌خواد، از اینجا بزنیم بیرون و بریم یه جایی که فقط صدای نفس‌های خودمون بیاد. نظرت چیه؟»

ات سرش رو کمی بالا آورد و به چشم‌های جی خیره شد. «یعنی واقعاً می‌خوای از این پارتی فرار کنی؟»

جی خنده‌ی کوتاهی کرد و با انگشت شستش، خیلی نرم گونه‌ی ات رو نوازش کرد. «فرار کنم؟ من فقط می‌خوام از جایی برم که تو، تنها دلیلی باشی که من می‌خوام ببینمش. بقیه فقط سیاهی‌لشکرن، ات. تو خودِ خودِ منی.»

قلب ات یه لحظه ایستاد. این مدل حرف زدن‌های جی همیشه یه جوری بود که تمام دنیا رو برای ات کوچک می‌کرد.

جی ادامه داد: «بیا... بیا از اینجا بریم. من می‌خوام توی آرامش باهات حرف بزنم، نه از پشتِ این صدای بلند و بی‌خود. دوست داری؟»

ات لبخندی زد، لبخندی که از ته دل بود. «آره... خیلی دوست دارم.»

جی نگاهش رو یکی کرد، دستش رو محکم‌تر دور دست ات حلقه کرد و با هم، از بین اون جمعیت و اون همه هیاهو، راهی شد؛ در حالی که جی هنوز هم با اون مدلِ خاص خودش، راه رو برای ات باز می‌کرد، انگار که ات تنها ملکه یا پادشاهِ اون شب بود.

#enhypen
دیدگاه ها (۰)

dark life = 39

Destiny part 13

پارت ۹: پشتِ درِ بستهنامجون با آرامش در رو پشت سرش بست و قفل...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

«می‌دونی، عجیب‌ترین قسمتش این نیست که تنها هستم، بلکه اینجاس...

**پارت سیزدهم: زمزمه‌هایِ عمارت**لیها با قدم‌هایِ تند از دفت...

— شنیدی؟ انگار یه موسیقیِ بی‌صدا توی هواست... 🕊️— آره، صدایِ...

«بابا… این خونه هنوز هم صدای تو رو کم داره»بابا… نمی‌دونم چر...

پارت بعدی 🎀***شب شده بود و همه دوباره توی پذیرایی جمع شده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط