رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_43

فصل هجدهم | شش سال انتظار

صدای ورق‌خوردن کاغذی از داخل اتاق اول آمد.
چان فوراً برگشت.
ـ همه همین‌جا بمونید.
این بار هیچ‌کس اعتراض نکرد.
چان وارد اتاق شد و چند ثانیه بعد صدایش زد:
ـ بچه‌ها، بیاید اینجا.
اعضا وارد اتاق شدند.
روی میز کنار تخت، یک دفترچه‌ی کوچک قرار داشت.
جلدش سیاه بود و گوشه‌هایش از فرط استفاده فرسوده شده بودند.
روی جلد فقط یک کلمه نوشته شده بود:
«انتظار»
سئونگمین دفترچه را باز کرد.
صفحه‌ی اول خالی بود.
صفحه‌ی دوم هم.
اما در صفحه‌ی سوم، با خطی مرتب نوشته شده بود:
«روز اول.
هنوز برنگشته.»
صفحه‌ی بعد:
«روز سی‌وهفتم.
امروز هم صدای قدم‌ها را شنیدم. فکر کردم خودش است.»
صفحه‌ی بعد:
«روز صدوهشتادوهشتم.
دیگر مطمئن نیستم صدایی که می‌شنوم، واقعی باشد.»
فلیکس به‌آرامی صفحه‌ها را ورق زد.
«سال اول.
هنوز منتظرم.»
«سال دوم.
هیچ خبری نیست.»
«سال سوم.
امروز دوباره خوابش را دیدم.»
«سال چهارم.
دیگر حتی نمی‌دانم چهره‌اش را درست به یاد دارم یا نه.»
انگشتان فلیکس روی صفحه‌ی بعد متوقف شدند.
«سال پنجم.
اگر برگردد، نمی‌دانم چه چیزی به او بگویم.»
صفحه‌ی آخر هنوز سفید بود.
اما وقتی فلیکس انگشتش را روی کاغذ گذاشت، جوهر آرام‌آرام ظاهر شد.
«سال ششم.
بالاخره صدایش را شنیدم.»
همه به نوشته خیره شدند.
چان آهسته گفت:
ـ این دفترچه مال کیه؟
لی‌نو جلد آن را بررسی کرد.
ـ هیچ اسمی نداره.
فلیکس صفحه‌ی آخر را دوباره نگاه کرد.
زیر نوشته، جمله‌ی دیگری ظاهر شد.
این بار، با خطی متفاوت.
«او برگشته؛ اما هنوز مرا به یاد نمی‌آورد.»
هیونجین یک قدم عقب رفت.
ـ نه...
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ چی شده؟
هیونجین به دفترچه اشاره کرد.
ـ این خط...
صدایش لرزید.
ـ این خط رو می‌شناسم.
چان پرسید:
ـ خط کیه؟
هیونجین به صفحه خیره ماند.
بعد آرام گفت:
ـ خط خودمه.
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.
فلیکس دفترچه را بست.
ـ یعنی تو این دفترچه رو نوشتی؟
هیونجین سرش را تکان داد.
ـ نمی‌دونم. ولی این خط منه.
چان دفترچه را از دست فلیکس گرفت و صفحه‌ی آخر را دوباره باز کرد.
زیر جمله‌ی قبلی، کلمات تازه‌ای ظاهر شده بودند.
«اگر او این بار هم مرا فراموش کند، دیگر منتظر نمی‌مانم.»
هان به‌آرامی عقب رفت.
ـ بچه‌ها...
هیچ‌کس به او نگاه نکرد.
چون زیر آخرین جمله، یک اسم نوشته شده بود.
اسمی که تا آن لحظه در هیچ‌کدام از نوشته‌های خانه دیده نشده بود.
«فلیکس.»
فلیکس به اسم خودش خیره ماند.
بعد نگاهش را به هیونجین دوخت.
ـ تو شش سال منتظر من بودی؟
هیونجین لب‌هایش را باز کرد، اما هیچ صدایی بیرون نیامد.
و درست در همان لحظه، از پشت در اتاق صدایی شنیده شد.
صدای آرام بازشدن قفل.
همه برگشتند.
روی در، کلمه‌ای ظاهر شده بود که پیش از آن وجود نداشت.
«بازگشت.»
دستگیره پایین رفت.
در به‌آرامی باز شد.
پشت آن، راهرو خالی بود.
اما روی زمین، درست مقابل در، یک پاکت سفید قرار داشت.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای فلیکس؛ فقط وقتی هیونجین همه‌چیز را به یاد آورد، بازش کن.»
فلیکس به پاکت نگاه کرد.
بعد به هیونجین.
هیونجین آهسته گفت:
ـ بهش دست نزن.
فلیکس پرسید:
ـ چرا؟
هیونجین برای چند ثانیه به پاکت خیره ماند.
بعد جمله‌ای گفت که باعث شد تمام اعضا در سکوت فرو بروند.
ـ چون فکر می‌کنم این همون چیزیه که شش سال پیش... باعث شد من از این خونه برم.
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیستم 𓆪جیمین هنوز به عکس روی میز خیره ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وچهارم 𓆪 🖤🥀صدای قفل شدن در، در اتاق پیچید...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۰ات دستش را روی جلد دفترچه گذاشت...

MY LESSON

LESSON

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۹ بعد از رفتن دانش‌آموز جدید، چهار آل...

رمان هفتمین سایه

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

....پارت هشتم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط