رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_52

فصل بیست‌وسوم: خاطره‌ای که مال من نبود

دفترچه ناگهان از دست فلیکس سر خورد.
وقتی روی زمین افتاد، از میان صفحه‌هایش کاغذ کوچکی بیرون آمد.
کاغذ زرد و قدیمی بود.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر خاطره را به یاد آوردی، به ساعت نگاه نکن.»
هان فوراً سرش را بالا آورد.
ـ خب، حالا که گفته به ساعت نگاه نکن، من دقیقاً می‌خوام بدونم ساعت کجاست.
ـ هان! {چانگبین اعتراض کرد.}
ـ چیه؟ کنجکاوی جرم نیست!
لینو کاغذ را از دست فلیکس گرفت.
ـ پشتش رو ببینید.
کاغذ را برگرداند.
پشت آن، تصویری کوچک کشیده شده بود؛ یک پنجره، یک تخت و هشت سایه.
اما کنار پنجره، سایه‌ی نهمی هم دیده می‌شد.
سایه‌ای که سرش به سمت تخت خم شده بود.
آی‌ان آهسته گفت:
ـ داخل این خونه هیچ‌وقت هشت نفر نبوده؟
بنگ‌چان جواب داد:
ـ ما هشت نفریم.
ـ می‌دونم. منظورم اینه که شاید قبل از ما، یه نفر دیگه هم اینجا بوده.
هیونجین به تصویر خیره شد.
ـ نه.
فلیکس به طرفش برگشت.
ـ چی نه؟
هیونجین با انگشت به سایه‌ی نهم اشاره کرد.
ـ اون قبل از ما اینجا نبوده.
صدایش آرام شد.
ـ اون با ما بوده.
سکوت.
هیونجین انگشتش را از روی کاغذ برداشت.
ـ من صدای قدم‌هاش رو یادمه. وقتی برای اولین بار وارد این خونه شدم، فکر می‌کردم تنها هستم. اما هر شب، درست قبل از خواب، صدای قدم‌هایی رو می‌شنیدم که از اتاق من تا پنجره می‌رفت.
فلیکس زیر لب گفت:
ـ و هر شب به پنجره نگاه می‌کردی...
هیونجین سرش را بلند کرد.
ـ چی گفتی؟
فلیکس خشکش زد.
جمله‌ای که گفته بود، آشنا بود.
بیش از حد آشنا.
«او هر شب قبل از خواب به پنجره نگاه می‌کرد.»
همان نوشته‌ای که پشت عکس قدیمی پیدا کرده بودند.
فلیکس دستش را روی دهانش گذاشت.
ـ من این جمله رو قبلاً خونده بودم.
سونگمین گفت:
ـ خب، توی عکس نوشته شده بود.
ـ نه... منظورم این نیست.
فلیکس چشم‌هایش را بست.
ـ من قبل از اینکه اون عکس رو پیدا کنیم، این جمله رو یادم بود
صدای ضبط‌صوت بلند شد.
«خاطره‌ی ناقص شناسایی شد.»
چراغ قرمز روشن شد.
«درخواست بازیابی؟»
بنگ‌چان فوراً گفت:
ـ نه! هیچ‌کس چیزی نگه.
اما فلیکس دیگر صدای او را نمی‌شنید.
به صفحه‌ی دستگاه خیره شده بود.
کلمه‌ی «بازیابی» بارها روی نمایشگر ظاهر و ناپدید می‌شد.
بعد، صدایی از بلندگو بیرون آمد.
صدای خود فلیکس.
اما صدایش متفاوت بود؛ خسته‌تر، آرام‌تر و غمگین‌تر.
«هیونجین، اگه یه روز همه‌چیز رو فراموش کردی، از من متنفر نشو.»
هیونجین ناگهان به طرف دستگاه برگشت.
فلیکس یک قدم عقب رفت.
صدا ادامه داد:
«من نمی‌خواستم این اتفاق بیفته.»
مکثی طولانی.
«من فقط می‌خواستم تو برگردی.»
ضبط‌صوت خاموش شد.
فلیکس نفس نمی‌کشید.
هیونجین آرام به او نزدیک شد.
ـ فلیکس...
ـ من اینو نگفتم.
ـ می‌دونم.
ـ نه، تو نمی‌فهمی! من هیچ‌وقت چنین چیزی بهت نگفتم!
هیونجین ایستاد.
فلیکس دست‌هایش را به موهایش برد.
ـ چرا صدای منو داره؟ چرا همه‌چیز طوریه که انگار من از قبل می‌دونستم قراره چی بشه؟
صدایش شکست.
ـ من حتی نمی‌دونم شش سال پیش کجا بودم!
هیونجین آرام گفت:
ـ شاید این خاطره مال تو نباشه.
فلیکس به او خیره شد.
ـ صدای خودم بود.
ـ صدا می‌تونه شبیه صدای تو باشه. ولی این لزوماً به این معنی نیست که خاطره واقعاً برای توئه.
فلیکس چیزی نگفت.
هیونجین ادامه داد:
ـ تو همون کسی هستی که الان روبه‌روی من ایستاده. من نمی‌خوام به خاطر چیزی که هنوز نمی‌فهمیم، بهت شک کنم.
برای چند ثانیه، فلیکس فقط نگاهش کرد.
بعد آرام پرسید:
ـ حتی اگه واقعاً بهت دروغ گفته باشم؟
هیونجین جواب نداد.
نه چون نمی‌خواست.
چون نمی‌دانست.
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_30فصل چهاردهم |...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۲ زنگ تفریح خورد.فلیکس از کلاس بیرون ...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وچهارم 𓆪 🖤🥀دستگیره‌ی در آرام چرخید.همه...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیست‌ویکم 𓆪ات چند ثانیه به پاکت خیره م...

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۱۰ | مرحله دومجونگ‌کوک، سوا و لنا به مز...

پارت پنجم:حقیقتی که میکُشد. این بار جونگکوک بدون حرف دنبالش...

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط