جان من می‌رقصد از شادی، مگر یار آمده‌ست

جان من می‌رقصد از شادی، مگر یار آمده‌ست
می‌جهد چشمم همانا وقت دیدار آمده‌ست
جان بیمارم به استقبال آمد، تا به لب
قوتی از نو مگر، در جان بیمار آمده‌ست
می‌رود اشکم که بوسد، خاک راهش را به چشم
بر لبم، جان نیز پنداری بدین کار آمده‌ست
زان دهان می‌خواهد از بهر امان، انگشتری
جان زار من که زیر لب، به زنهار آمده‌ست
تا بدیدم روی خوبت را، ندیدم روز نیک
از فراقت روز برمن، چون شب تار آمده‌ست
بی‌تو گرمی خورده‌ام، در سینه‌ام خون بسته است
بی تو گر گل چیده‌ام، در دیده‌ام خار آمده‌ست
گر نسیمی زان طرف، بر من گذاری کرده ست
همچو چنگ از هر رگم، صد ناله زار آمده‌ست
روز بر چشمم، سیه گردیده است از غم، چو شب
در خیالم، آن زمان کان زلف رخسار، آمده‌ست
گر بلا بسیار شد، سلمان برو، مردانه باش
بر سر مردان، بلای عشق بسیار آمده‌ست
دیوان سلمان ساوجی
دیدگاه ها (۱)

رویایی واقعی اما مانند دروغ

contact 🍷#contract 𝑃𝑇11_ امروز تولدمه، و تو فراموش کردی قرمز...

#عاشقانه_های_من#عاشق #عشق #عشق_جان#شعر_های_زیبا_دلنشین#زیبا ...

صنما تا بزیم بنده‌ی دیدار توامصنما تا بزیم بنده‌ی دیدار توام...

🍃 عاشق لعل شکربار توامفتنهٔ زلف نگونسار توام.هیچ کارم نیست ج...

🌼 گلچین اشعار سعدی با شرح و بسط و معنی(6) ...

(شعر از خودم) ای آتشت در خانمان،شمع روان شد جانمان× رفتی برف...

علی آن شیر خدا شاه عرب الفتی داشته با این دل شبشب ز اسرار عل...

( شعر از خودم )تندی مکن ای همسفر , آهسته رو آهسته تر *جا...

گفتم در این ایام مبارک قدر یادی کنم از استاد شهریار تبریزی آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط