Cheap 2
هانسو رفت توی اتاق و همه چی رو دید و فهمید جونگ کوک کیا رو هک کرده
جونگکوک از توی اشپزخونه بیرون اومد بیرون
هانسو رو ندید
فهمید کجا رفته
نباید میومدی اینجا “
چرا نباید میومدم . نباید میومدم تا کاراتو نبینم .جونگکوک داداشی یه چیزی بهت گفتم ولی تو “
ولی من چی ؟؟ من دارم همه این کارارو میکنم تا تو رو از اون شرکت بکشم بیرون اینو بفهم “
من از وعضم راضیم “
از چیش راضیی ها از اینکه مثل عروسک اون سوکجین شدی ها جواب بده “
اره راضیم . بعدشم قرار نبود یه کار درست حسابی پیدا کنی ها قرار بود دیگه کسی رو هک نکنی “
این چه ربطی داره کم چرت بگو . بگو ببینم از چی راضیی ها ؟”
تو نمیدونی من تو چه شرایتیم “
هانسو من میخوام کمکت کنم بگو بدونم . لطفا “
من…من با تو تهدید میشم که میکشنت بعدشم دست راست سوکجین کلا اذیتم میکنه “
جونگکوک دیگه حرفی برای گفتن نداشت نمیدونست خواهرش چقدر بدتر از اینا میکشه و فقط اینو میگه این یک صدمشم نبود
دیگه نمیدونست چیزی بگه با چیزایی که خواهرش داشت میگفت حس میکرد دیگه نمیکشه
…………………………………………….
داشت غذا آماده میکرد تا برای خواهرش ببره از وقتی فهمیده بود چه بلاهایی سرش اومده هر روز میرفت پیشش و هر شب بیخوابی میکشید تا شاید بتونه چیزی پیدا کنه که خواهرش و نجات بده
وارد اون شرکت مسخره شد وقتی وارد میشد همه نگاه ها میره روش دیگه داشت عادت میکرد نگاه های اون آدما .
رفت پیش خواهرش
سلام هانسو “
سلام عزیزم “
چطوری ؟”
خوبم . نگران نباش تو چطوری ؟؟”
منم خوبم . برات غذای مورد علاقت و درست کردم “
صدای باز شدن در اومد
هی هانسو برو پرونده هارو از منشی سوجین بگیر “
اما رئیس “
دوست داری اخراج شی “
نمیشنوی میگه نمیتونم چرا اینجورین ها چرا خواهرم و اذیت میکنین”
داشت خودشو نگه میداشت چیزی نگه که هانسو تو دردسر بیوفته
نکنه تو چیزی میدونی که ما نمیدونیم جناب جئون ؟؟”
الان میرم رئیس “
خوبه “
هانسو “
هانسو رفت و جونگکوک غذا هارو گذاشت رو میز که صدای بسته شدن در به گوشش خورد فکر کرد اون یارو رفته ولی تا برگشت اسلحه رو رو سرش دید
اگه کاری کنی میمیری هم تو هم خواهرت “
چی میخوای ؟؟”
تو خیلی از فایلای ما رو هک کردی نه پسر جون “
چی میخوای “
انگار یه چیزایی از کامپیوتر سرت میشه ها؟؟“
اره اره مدرک ای تی دارم همراه برنامه نویسی ، هرکاری میخوای با من بکن ولی با خواهرم کاری نداشته باشین عوضیا “
چه پرویی آدمت میکنم . ولی به وقتش چه بد که رئیس میگه بدرد میخوری وگرنه خودم میکشتمت “
………………………
جونگکوک از توی اشپزخونه بیرون اومد بیرون
هانسو رو ندید
فهمید کجا رفته
نباید میومدی اینجا “
چرا نباید میومدم . نباید میومدم تا کاراتو نبینم .جونگکوک داداشی یه چیزی بهت گفتم ولی تو “
ولی من چی ؟؟ من دارم همه این کارارو میکنم تا تو رو از اون شرکت بکشم بیرون اینو بفهم “
من از وعضم راضیم “
از چیش راضیی ها از اینکه مثل عروسک اون سوکجین شدی ها جواب بده “
اره راضیم . بعدشم قرار نبود یه کار درست حسابی پیدا کنی ها قرار بود دیگه کسی رو هک نکنی “
این چه ربطی داره کم چرت بگو . بگو ببینم از چی راضیی ها ؟”
تو نمیدونی من تو چه شرایتیم “
هانسو من میخوام کمکت کنم بگو بدونم . لطفا “
من…من با تو تهدید میشم که میکشنت بعدشم دست راست سوکجین کلا اذیتم میکنه “
جونگکوک دیگه حرفی برای گفتن نداشت نمیدونست خواهرش چقدر بدتر از اینا میکشه و فقط اینو میگه این یک صدمشم نبود
دیگه نمیدونست چیزی بگه با چیزایی که خواهرش داشت میگفت حس میکرد دیگه نمیکشه
…………………………………………….
داشت غذا آماده میکرد تا برای خواهرش ببره از وقتی فهمیده بود چه بلاهایی سرش اومده هر روز میرفت پیشش و هر شب بیخوابی میکشید تا شاید بتونه چیزی پیدا کنه که خواهرش و نجات بده
وارد اون شرکت مسخره شد وقتی وارد میشد همه نگاه ها میره روش دیگه داشت عادت میکرد نگاه های اون آدما .
رفت پیش خواهرش
سلام هانسو “
سلام عزیزم “
چطوری ؟”
خوبم . نگران نباش تو چطوری ؟؟”
منم خوبم . برات غذای مورد علاقت و درست کردم “
صدای باز شدن در اومد
هی هانسو برو پرونده هارو از منشی سوجین بگیر “
اما رئیس “
دوست داری اخراج شی “
نمیشنوی میگه نمیتونم چرا اینجورین ها چرا خواهرم و اذیت میکنین”
داشت خودشو نگه میداشت چیزی نگه که هانسو تو دردسر بیوفته
نکنه تو چیزی میدونی که ما نمیدونیم جناب جئون ؟؟”
الان میرم رئیس “
خوبه “
هانسو “
هانسو رفت و جونگکوک غذا هارو گذاشت رو میز که صدای بسته شدن در به گوشش خورد فکر کرد اون یارو رفته ولی تا برگشت اسلحه رو رو سرش دید
اگه کاری کنی میمیری هم تو هم خواهرت “
چی میخوای ؟؟”
تو خیلی از فایلای ما رو هک کردی نه پسر جون “
چی میخوای “
انگار یه چیزایی از کامپیوتر سرت میشه ها؟؟“
اره اره مدرک ای تی دارم همراه برنامه نویسی ، هرکاری میخوای با من بکن ولی با خواهرم کاری نداشته باشین عوضیا “
چه پرویی آدمت میکنم . ولی به وقتش چه بد که رئیس میگه بدرد میخوری وگرنه خودم میکشتمت “
………………………
- ۴.۹k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط