🖤 پارت چهارم | عکس
🖤 پارت چهارم | عکس
جونگکوک چند قدم جلو اومد.
— گوشی رو بده من.
لانا سریع گوشی رو پشتش قایم کرد.
— اول بگو چرا از این عکس ترسیدی.
جونگکوک سکوت کرد.
— جونگکوک؟
نگاهش سرد شد.
— گفتم گوشی رو بده.
لانا عقب رفت.
— نه!
برای چند ثانیه فقط به هم خیره شدند.
بالاخره جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— اون عکس نباید دست تو میرسید.
— چرا؟
— چون چیزهایی توش هست که نباید بدونی.
لانا با عصبانیت گفت:
— اتفاقاً الان بیشتر میخوام بدونم!
جونگکوک نزدیکتر شد.
— لانا، این بازی نیست.
— پس حقیقت رو بگو!
جونگکوک نگاهش رو از چشمهای لانا دزدید.
— اون دختر...
سکوت کرد.
لانا پرسید:
— کیه؟
جونگکوک آرام گفت:
— خواهر تو.
لانا خشکش زد.
— چی...؟
گوشی از دستش افتاد روی تخت.
— من تکفرزندم.
جونگکوک چیزی نگفت.
لانا با صدای لرزون تکرار کرد:
— من تکفرزندم!
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
— چیزی که بهت گفتن، دروغ بوده.
لانا احساس کرد زمین زیر پاهاش خالی شده.
— چرا باید دربارهی خواهر داشتن من دروغ بگن؟
جونگکوک جواب نداد.
— جونگکوک!
صدای جونگکوک پایین آمد:
— چون اون دختر دلیل اصلی دشمنی دو خانوادهست.
لانا مات موند.
— یعنی چی؟
قبل از اینکه جونگکوک جواب بده، صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
جونگکوک فوراً اسلحهاش رو بیرون کشید.
— پشت من بمون!
لانا ترسیده بود.
صدای فریاد نگهبانها از پایین میاومد.
جونگکوک دست لانا رو گرفت و او رو پشت خودش کشید.
اما ناگهان صدای شکستن شیشه از پنجره اتاق بلند شد.
لانا جیغ کوتاهی کشید.
جونگکوک سریع او را روی زمین کشید.
گلوله از کنارشان رد شد و به دیوار خورد.
جونگکوک به سمت پنجره شلیک کرد.
چند ثانیه بعد، سکوت برگشت.
لانا با نفسهای بریده به جونگکوک نگاه کرد.
— اونا... برای من اومده بودن؟
جونگکوک جواب داد:
— آره.
— چرا؟
جونگکوک اسلحهاش رو پایین آورد.
— چون دشمنمون فهمیده تو چیزی رو میدونی که نباید بدونی.
لانا با ترس پرسید:
— چی رو؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— هنوز هیچی.
بعد گوشی لانا رو برداشت و دوباره به عکس خیره شد.
چند ثانیه بعد، رنگ صورتش تغییر کرد.
لانا پرسید:
— چی شده؟
جونگکوک آرام گفت:
— این عکس برای پنج سال پیشه.
— خب؟
جونگکوک به لانا نگاه کرد.
— اون دختر پنج سال پیش ناپدید شده.
لانا خشکش زد.
— ناپدید...؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— و آخرین کسی که اون رو دیده...
مکث کرد.
— پدر تو بوده.
لانا احساس کرد نفسش بند اومده.
ادامه دارد... 🥀
خبب اینم پارت آخررر
حمایت فراموش نشه جیگرامم
(روزی 4 پارت میزاریم)
جونگکوک چند قدم جلو اومد.
— گوشی رو بده من.
لانا سریع گوشی رو پشتش قایم کرد.
— اول بگو چرا از این عکس ترسیدی.
جونگکوک سکوت کرد.
— جونگکوک؟
نگاهش سرد شد.
— گفتم گوشی رو بده.
لانا عقب رفت.
— نه!
برای چند ثانیه فقط به هم خیره شدند.
بالاخره جونگکوک نفس عمیقی کشید.
— اون عکس نباید دست تو میرسید.
— چرا؟
— چون چیزهایی توش هست که نباید بدونی.
لانا با عصبانیت گفت:
— اتفاقاً الان بیشتر میخوام بدونم!
جونگکوک نزدیکتر شد.
— لانا، این بازی نیست.
— پس حقیقت رو بگو!
جونگکوک نگاهش رو از چشمهای لانا دزدید.
— اون دختر...
سکوت کرد.
لانا پرسید:
— کیه؟
جونگکوک آرام گفت:
— خواهر تو.
لانا خشکش زد.
— چی...؟
گوشی از دستش افتاد روی تخت.
— من تکفرزندم.
جونگکوک چیزی نگفت.
لانا با صدای لرزون تکرار کرد:
— من تکفرزندم!
جونگکوک به عکس نگاه کرد.
— چیزی که بهت گفتن، دروغ بوده.
لانا احساس کرد زمین زیر پاهاش خالی شده.
— چرا باید دربارهی خواهر داشتن من دروغ بگن؟
جونگکوک جواب نداد.
— جونگکوک!
صدای جونگکوک پایین آمد:
— چون اون دختر دلیل اصلی دشمنی دو خانوادهست.
لانا مات موند.
— یعنی چی؟
قبل از اینکه جونگکوک جواب بده، صدای شلیک از بیرون عمارت بلند شد.
جونگکوک فوراً اسلحهاش رو بیرون کشید.
— پشت من بمون!
لانا ترسیده بود.
صدای فریاد نگهبانها از پایین میاومد.
جونگکوک دست لانا رو گرفت و او رو پشت خودش کشید.
اما ناگهان صدای شکستن شیشه از پنجره اتاق بلند شد.
لانا جیغ کوتاهی کشید.
جونگکوک سریع او را روی زمین کشید.
گلوله از کنارشان رد شد و به دیوار خورد.
جونگکوک به سمت پنجره شلیک کرد.
چند ثانیه بعد، سکوت برگشت.
لانا با نفسهای بریده به جونگکوک نگاه کرد.
— اونا... برای من اومده بودن؟
جونگکوک جواب داد:
— آره.
— چرا؟
جونگکوک اسلحهاش رو پایین آورد.
— چون دشمنمون فهمیده تو چیزی رو میدونی که نباید بدونی.
لانا با ترس پرسید:
— چی رو؟
جونگکوک نگاهش کرد.
— هنوز هیچی.
بعد گوشی لانا رو برداشت و دوباره به عکس خیره شد.
چند ثانیه بعد، رنگ صورتش تغییر کرد.
لانا پرسید:
— چی شده؟
جونگکوک آرام گفت:
— این عکس برای پنج سال پیشه.
— خب؟
جونگکوک به لانا نگاه کرد.
— اون دختر پنج سال پیش ناپدید شده.
لانا خشکش زد.
— ناپدید...؟
جونگکوک سرش رو تکون داد.
— و آخرین کسی که اون رو دیده...
مکث کرد.
— پدر تو بوده.
لانا احساس کرد نفسش بند اومده.
ادامه دارد... 🥀
خبب اینم پارت آخررر
حمایت فراموش نشه جیگرامم
(روزی 4 پارت میزاریم)
- ۱۸۵
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط