𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④
_بخش اول_
من از تو شروع میشوم
و به تو منتهی
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
ری_
توی جنگل پیش میرویم.هنوز ده متر راه نرفته ایم که به سوروس میگویم"ّبذار درمانت کنم.الان دیگه میتونیم"
دستم را روی کمرش میگذارم و نیرویم را به سمت جاری میکنم.زخم های عمیقی هستند ولی از پسش برمیآیم.نذاشت توی زیر زمین درمانش کنم.که آنها نبینند که درمانگرم.که نفهمند.وای خدای من!دارم کار دردناکی انجام میدهم ولی او حتی در صورتش مشخص نیست که چقدر درد میکشد.او قوی است.قوی تر از چیزی که فکر می کردم.زخم ها که بسته میشوند نگاهی به آسمان میکنم"بعد از ظهره.یعنی هنوز مونده؟"
"نمیدونم ری"
روی زمین مینشینم و به درختی تکیه میزنم کنارم مینشیند سر روی شانه اش میگذارم و میگویم"تو واقعاً خوب میشناسیم"
"یهو فهمیدی؟"
"تو میدونستی اون حرفا حرفای من نیست"
"که چی؟معلوم بود"
"نه خیرم نبود!آشغال لجباز!"
"حالا که بحثش شد من یه میلیون سوال دارم که ازت بپرسم"
"منم میپرسم ها!"
"قبوله"
"پس بپرس"
"از کجا یاد گرفتی فرش ببافی؟"
میخندم"خب داستانش یکم طولانیه"
"قبلاً روشن کرده بودم که عاشق وقتی ام که داستانای طولانی میگی"
لبخند میزنم"پدرم بعد از رفتن ویل و آلیس یعنی وقتی چهارسال و نیمم بود منو برد روسیه.اونجا پیش یه خانم خیلی جدی تعلیم میدیدم و توی سه سال بهم قالی بافتن،آشپزی کردن و تیر اندازی یاد داد.یک ماه مونده به هفت سالگیم برگشتیم لندن و چند وقت بعدش بابام...فوت کرد"
میفهمد که ناراحت شدم پس فوری میگوید"حالا تو بپرس"
"نویسنده موردعلاقهت کیه؟"
"آلبر کامو"
"نوبت توعه"
"از چی خیلی میترسی؟"
"زیرزمین های نمور"
"راستی؟"
"به خدا."
"سوسکی ملخی چمیدونم ماری عنکبوتی...یا حتی شاید تاریکی!اینا چی؟"
"نه"
"وای میخواستم ملخ پرت کنم روت و بعد بکشمش که حس کنی چقد جذابم.کنسل شد حیف"
"قبولت دارم.زحمت نکش"
چشمکی میزند و میگوید"خیلی مَردی"
میخندم"یه روز تو هم یاد میگیری"
"جونور!"
با لبخند میگویم"از چیِ من خوشت میاد؟"
"صد بار گفتم!"
"از چی بیشتر؟"
"همه چیت"
"یعنی هیچی درباره من نیست که به نظرت خیلی جذاب باشه؟"
"همه چیزت به نظرم خیلی جذابه"
پدرسوخته مزخرف!دارد میپیچاندم!ولی بیخیال"باشه شازده.حالا تو بپرس"
"چرا بهم نگفتی ایتالیایی هستی؟"
"از کی شنیدی؟"
"چه اهمیتی داره؟"
"آخه مال خیلی وقت پیشه.اصالتاً ایتالیایی ام.یه روزی توی ایتالیا دوتا برادر تاجر بودن که تجارت دریایی انجام میدادن.یکی شون پدرِپدرم و یکی شون پدرِ مادرم بود.وقتی که مادربزرگم هفت ماهه بابامو حامله بوده شوهرش تو دریا غرق میشه اینم از شوک زایمان میکنه و موقع زایمان میمیره.برای همین بابام پیش عموش اینا زندگی میکنه.عموعه زن اولش که مادر همون خالهم که باهاش زندگی میکردمه رو طلاق داده بود و دوباره ازدواج کرده بود.زن دومش مادر ویل و ریچل بود"
"ریچل کیه؟"
"مامانم"
"آها"
"آره.چون تو روز تولدم مرد اسم اونو روم گذاشتن.بذار بقیهشو بگم.زن اول، شوهر سابق و هَووش رو مسموم میکنه و مال و اموالشون رو بالا میکشه و ویل و ریچل و جک رو که اون موقع حول و حوش سه چهار سالشون بوده میذاره دمدر یه یتیمخونه توی لندن.اینم داستان ایتالیایی بودن من"
"ببخشید.فکر کنم نباید اینا رو میپرسیدم"
"نه عیب نداره.از کی شنیده بودی؟"
"چارلز"
"اون از کجا میدونه؟"
"برادر های تاجر رو میشناخته"
"چه باحال!تصادفاً آشنا دراومدیم!"
بعد بلند میشوم"بجنب شازده.بیا یه دوری تو جنگل بزنیم"
_بخش اول_
من از تو شروع میشوم
و به تو منتهی
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
ری_
توی جنگل پیش میرویم.هنوز ده متر راه نرفته ایم که به سوروس میگویم"ّبذار درمانت کنم.الان دیگه میتونیم"
دستم را روی کمرش میگذارم و نیرویم را به سمت جاری میکنم.زخم های عمیقی هستند ولی از پسش برمیآیم.نذاشت توی زیر زمین درمانش کنم.که آنها نبینند که درمانگرم.که نفهمند.وای خدای من!دارم کار دردناکی انجام میدهم ولی او حتی در صورتش مشخص نیست که چقدر درد میکشد.او قوی است.قوی تر از چیزی که فکر می کردم.زخم ها که بسته میشوند نگاهی به آسمان میکنم"بعد از ظهره.یعنی هنوز مونده؟"
"نمیدونم ری"
روی زمین مینشینم و به درختی تکیه میزنم کنارم مینشیند سر روی شانه اش میگذارم و میگویم"تو واقعاً خوب میشناسیم"
"یهو فهمیدی؟"
"تو میدونستی اون حرفا حرفای من نیست"
"که چی؟معلوم بود"
"نه خیرم نبود!آشغال لجباز!"
"حالا که بحثش شد من یه میلیون سوال دارم که ازت بپرسم"
"منم میپرسم ها!"
"قبوله"
"پس بپرس"
"از کجا یاد گرفتی فرش ببافی؟"
میخندم"خب داستانش یکم طولانیه"
"قبلاً روشن کرده بودم که عاشق وقتی ام که داستانای طولانی میگی"
لبخند میزنم"پدرم بعد از رفتن ویل و آلیس یعنی وقتی چهارسال و نیمم بود منو برد روسیه.اونجا پیش یه خانم خیلی جدی تعلیم میدیدم و توی سه سال بهم قالی بافتن،آشپزی کردن و تیر اندازی یاد داد.یک ماه مونده به هفت سالگیم برگشتیم لندن و چند وقت بعدش بابام...فوت کرد"
میفهمد که ناراحت شدم پس فوری میگوید"حالا تو بپرس"
"نویسنده موردعلاقهت کیه؟"
"آلبر کامو"
"نوبت توعه"
"از چی خیلی میترسی؟"
"زیرزمین های نمور"
"راستی؟"
"به خدا."
"سوسکی ملخی چمیدونم ماری عنکبوتی...یا حتی شاید تاریکی!اینا چی؟"
"نه"
"وای میخواستم ملخ پرت کنم روت و بعد بکشمش که حس کنی چقد جذابم.کنسل شد حیف"
"قبولت دارم.زحمت نکش"
چشمکی میزند و میگوید"خیلی مَردی"
میخندم"یه روز تو هم یاد میگیری"
"جونور!"
با لبخند میگویم"از چیِ من خوشت میاد؟"
"صد بار گفتم!"
"از چی بیشتر؟"
"همه چیت"
"یعنی هیچی درباره من نیست که به نظرت خیلی جذاب باشه؟"
"همه چیزت به نظرم خیلی جذابه"
پدرسوخته مزخرف!دارد میپیچاندم!ولی بیخیال"باشه شازده.حالا تو بپرس"
"چرا بهم نگفتی ایتالیایی هستی؟"
"از کی شنیدی؟"
"چه اهمیتی داره؟"
"آخه مال خیلی وقت پیشه.اصالتاً ایتالیایی ام.یه روزی توی ایتالیا دوتا برادر تاجر بودن که تجارت دریایی انجام میدادن.یکی شون پدرِپدرم و یکی شون پدرِ مادرم بود.وقتی که مادربزرگم هفت ماهه بابامو حامله بوده شوهرش تو دریا غرق میشه اینم از شوک زایمان میکنه و موقع زایمان میمیره.برای همین بابام پیش عموش اینا زندگی میکنه.عموعه زن اولش که مادر همون خالهم که باهاش زندگی میکردمه رو طلاق داده بود و دوباره ازدواج کرده بود.زن دومش مادر ویل و ریچل بود"
"ریچل کیه؟"
"مامانم"
"آها"
"آره.چون تو روز تولدم مرد اسم اونو روم گذاشتن.بذار بقیهشو بگم.زن اول، شوهر سابق و هَووش رو مسموم میکنه و مال و اموالشون رو بالا میکشه و ویل و ریچل و جک رو که اون موقع حول و حوش سه چهار سالشون بوده میذاره دمدر یه یتیمخونه توی لندن.اینم داستان ایتالیایی بودن من"
"ببخشید.فکر کنم نباید اینا رو میپرسیدم"
"نه عیب نداره.از کی شنیده بودی؟"
"چارلز"
"اون از کجا میدونه؟"
"برادر های تاجر رو میشناخته"
"چه باحال!تصادفاً آشنا دراومدیم!"
بعد بلند میشوم"بجنب شازده.بیا یه دوری تو جنگل بزنیم"
- ۳۵۱
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط