***قصه‌ي كوچك***

***قصه‌ي كوچك***
***فرانتس كافكا***

موش گفت:
- افسوس! دنيا روز به روز تنگ‌تر مي‌شود. سابق جهان چنان دنگال بود كه ترسم گرفت. دويدم و دويدم تا دست آخر هنگامي كه ديدم از هر نقطه‌ي افق ديوارهايي سر به آسمان مي‌كشد، آسوده خاطر شدم. اما اين ديوارهاي بلند با چنان سرعتي به هم نزديك مي‌شود كه من از هم‌اكنون خودم را در آخرِ خط مي‌بينم و تله‌يي كه بايد در آن افتم، پيشِ چشمم است.
- چاره‌ات در اين است كه جهت‌ات را عوض كني.
گربه در حالي كه او را مي‌دريد چنين گفت.
دیدگاه ها (۹)

یک روز جناب فرانتس کافکا نویسنده ی فرانسوی، در حال قدم زدن د...

فرهنگ سه خطی:یک روز فرانتس کافکا نویسنده ی فرانسوی، در حال ق...

چشم هایم را می بندم و سعی میکنم که به آخرین باری که از ته دل...

دل نوشته های خفن و ناب عاشقانه ، غمگین ، زیبا و کوتاهبعضـے ه...

از : قصه ی رنگ پریده ، خون سرد من ندانم با که گویم شرح درد ق...

شاید شعار است این شعور شعر تو در توهر کس به میزان شکارش مشک ...

بکهیون کمپانی جدیدی به اسم BION Entertainment تأسیس کرده ❤️‍...

آثار ماندگار سینمایی | کلیپ تبلیغاتی ویژه سپاه پاسداران انقل...

برگزاری جشن تولد علمی و بازی‌محور با حضور دکتر رزیتا دغلاوی‌...

امیرمحمد قورزایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط