{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# دلهره

# دلهره
part 54

ازش جدا شدم و باز خنده ای روی لبام نشست سعی کردم پنهونش کنم.

ویو نوئل
خودمو کنار کشیدم
هی نوئل اصلا چرا همکاری کردی
جوروی که انگاری هیج اتفاقی نیوفتاده لب زدم
_ تو اصلا برای چی اومدی توی اتاق
موهاتو خشک میکردی حد..
انگشت شستشو میزاره رو لبام که باعث میشه حرفم قطع شه
_ هیشش باز شروع کردی که
نوئلو میکشه تو بغلش
میدونی باارزش ترین چیزی که تو زندگیم وجود داره و این اواخر بهش پی بردم چیه ..
نوئل ساکت بود و چیزی نمیگفت
دوباره ادامه دادم
وجود تو توی زندگیمه
وقتی پیشمی باعث میشه همه چیز رو فراموش کنم
و قتی کنارمی بهم حس خیلی خاصی بهم دست میده
دوست دارم مدت ها تو رو توی اغوش بگیرم
آین چند وقت که نبودی تازه فهمیدم که یه نقش مهم تو زندگیم پیدا کردی
اونم اینه که با اومدنت تو زندگیم دنیا رو برام درخشان کردی
اون دنیای خاکستری منو که همینطوری فقط شب و روز هامو میگذروندم
با ورودت بهش یک ساعتشم برام باارزش کردی
شاید برای گفتنش زوده ولی با تمام وجود عاشقتم و این عشق رو حاضر نیستم با هیچ چیز دیگه عوض کنم
امید وارم تو هم همین حس رو داشته باشی
با تموم شدن حرفم متوجه خیس شدن دستیم که دور کمر نوئل حلقه شده بود شدم
وقتی صورتش رو برگردوندم متوجه ی چشمای خیسش شده
سرشو به سی‌نم فشوردم
_ نوئل چرا گریه میکنی لطفا بگو ببینم چه اتفاقی افتاده
همونطور که توی بغلم بود شروع به حرف زدن کرد
_ تا جایی که یادم میاد از بچگی همیشه از عشق و محبت محروم بودم
همیشه توسط ادما ترک میشدم
همه فقط بلد بودن ازم سواستفاده کنن
قلب ادمم تا یه جایی کشش داشت داشت
چقدر میتونست در برابر حرفای ادما که مثل خنجری بود که قلب رو پاره پاره میکرد مقاوت کنه
کی میتونست در برابر ادمایی که به پست ترین صورت ممکن عمل میکنن مقاوت کنه
کی میتونست در برابر نا حقی هایی که اونا انجام میدادن به ایسته
کم کم نابود شدم از درون
گفتم وقتی ادما اینطوری رفتار میکنن چرا پس منم مثل خودشون رفتار نکنم تا کی میخوام خودمو قربانی ادما کنم
پس یه تصمیم گرفتم تصمیمی که شاید سخت بود ولی بهتر از چیزی بود
سعی کردم خودمو تغییر بدم و خوب از پس اینکار بر اومدم
منم مثل خودشون رفتار کردم
بی اهمیت نسبت به همه چیز
تبدیل شدم به یه ادم پست
کسی که برای ادمای اطرافش همیشه خیای ارزش قاعل بود نسبت به اونا خیلی سرد شده بود
اون قلب نابود شده بود
پس ویگه قلبی نبود که منو بین دو راهی قرار بده و تصمیم ها رو همیشه با مغزم میگرفتم و اون بهترین چیز بود
دیگه نسبت به زندگی که داشتم بی حس شده بودم
یا به قول تو توی یه دنیای سیاه و سفید زندگی میکردم
با ادمای اطرافم
دیدگاه ها (۷)

تقدیم به عزیزترینم زندگیم:میدونی چرا میگم تو با همه فرق داری...

ماتیلدای عزیز سخته که تا یه راه برای گفتن کلمات خداحافظی پید...

بَعضی آدَما بی‌اینکه خُودِشون بِدونَن می‌شن یِه تیکِه اَز قَ...

گاهی شنیدن یه کلمه...باعث میشه تموم بشی!یه حرفایی مثل سیلی م...

F

جانانِ بزرگمهرم:🫀🫂زندگی با همه شلوغی و سختی‌هاش، وقتی تو کنا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 164♡⁠。⁠)⁩اروم ک...

وقتی پریود بودی💙پارت ۲از خواب بیدار شدم...حقیقتا خیلی خوب بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط