part : 14
part : 14
دیوید یه لحظه وایسا
اسب رو کنترل کرد و به سمتم برگشت
میشه لطفا من رو تا یه جایی برسونی ؟
چند تا از تار موهای خرماییش که روی پیونیش افتاده بود رو کنار زد و دستش رو جلوی صورتش گرفت که آفتاب اذیتش نکنه
÷ الان ؟
آره .... اگه نمیتونی خودم میرم
از حرفی که زدم پشیمون شدم .. آخه من که این اطراف رو بلد نیستم چرا همچین حرفی زدم
÷ فعلا کالسکه در دسترس نیست . میتونی سوار اسب بشی ؟ من کمکت میکنم
آمممممم آره مشکلی نیست
به سمت اسب رفتم . خیلی بزرگ بود و موی بلندش رو
تکون میداد
دستم رو روی بدنش کشیدم ... نه مثل برف سفید بود ؛ نه مثل تاریکی شب سیاه ... خاکستری رنگ و زیبا
دست دیوید رو گرفتم و سعی کردم که خودمو بکشم بالا ، اما نزدیک بود بیوفتم و خوشبختانه دیوید منو کشید تو بغلش .... دستش به کمرم بود ، نگاهمون از سرِ عشق و علاقه به هم گره نخورد ... یا حتی به هم نزدیک تر نشدیم
اما چشم هایش در آفتاب مانند شمعی بود که در حال سوختن است و شعله ی نگاهش وجودم رو میسوزاند
بعد از چند ثانیه بالاخره از نگاه کردن به چشم های هم دست کشیدیم . روی اسب نشستم و در دل یه مسیر نسبتا طولانی فرو رفتیم
طنابی که به دهانه ی اسب متصل شده بود رو به یه لوله ی باریک گره زد و گفت
÷ خب دیگه بریم
بین خیابون های شلوغ پسر هایی که روزنامه میفروختن رو دیدم و یکیشون رو گرفتم و دیوید پولش رو پرداخت کرد
حتی از همین یدونه روزنامه میشه اطلاعات زیادی کسب کنم ... بیشتر دقت کردم
نوشته های چاپ شده به زبان فرانسوی بودن و این میتونه یه نشونه باشه که من الان داخل فرانسه زندگی میکنم . چون حتی آدما هم فرانسوی صحبت میکنن ... وایسا ببینم من حتی زندگی قبلی هم متعلق به همین کشور بودم
دیوید هم کنارم ایستاده بود و روزنامه میخوند و بهتره که روزنامه رو براتون توصیف کنم
Today's War News
23 September 1887
موضوع صفحه اول در مورد اخبار جنگ و جنایات مردم که جاسوسی و خیانت یا رسوایی بود با جوهر مشکی نوشته شده بود
اگه بخوام حساب کنم ..... اوممممممم پس ما الان در سال 1887 قرن 19 هستیم
صفحه های بعدی رو ورق زدم اما اطلاع جدیدی پیدا نکردم ..... فعلا اینطور که مشخصه اینجا بین دو کشور جنگ شده و انفجار های امروز به همین دلیل بود
روزنامه رو لوله کردم و به سمت مغازه ها قدم برداشتم
خسته شدم . چرا همه جا انقدر شلوغه ؟
÷ به خاطر جنگ کمبود مواد غذایی اومده و مردم به بدبختی شکمشونو سیر میکنن
آها ....
از جلوی در یه گلفروش رد میشدیم و یه پیرزن پیر ، با لباس های رنگی و یه عصا که از بابمبو بود .... یه گوشه ایستاده بود
یهو جلوی دیوید رو گرفت . با صدایی که میلرزید و نگاه مهربونی که عمقش رو احساس میکردم لب زد
¥ پسرم برای عشق خوشگلت گل نمیخری ؟
به هم دیگه نگاه کردیم ، فکر میکرد که من و دیوید با هم کاپل هستیم
آممممممم نه خانوم اشتباه برداشت کردید
حمایت کنید ... تا جایی که میتونی کامنت بزار لایک و نشر یادت نره
دیوید یه لحظه وایسا
اسب رو کنترل کرد و به سمتم برگشت
میشه لطفا من رو تا یه جایی برسونی ؟
چند تا از تار موهای خرماییش که روی پیونیش افتاده بود رو کنار زد و دستش رو جلوی صورتش گرفت که آفتاب اذیتش نکنه
÷ الان ؟
آره .... اگه نمیتونی خودم میرم
از حرفی که زدم پشیمون شدم .. آخه من که این اطراف رو بلد نیستم چرا همچین حرفی زدم
÷ فعلا کالسکه در دسترس نیست . میتونی سوار اسب بشی ؟ من کمکت میکنم
آمممممم آره مشکلی نیست
به سمت اسب رفتم . خیلی بزرگ بود و موی بلندش رو
تکون میداد
دستم رو روی بدنش کشیدم ... نه مثل برف سفید بود ؛ نه مثل تاریکی شب سیاه ... خاکستری رنگ و زیبا
دست دیوید رو گرفتم و سعی کردم که خودمو بکشم بالا ، اما نزدیک بود بیوفتم و خوشبختانه دیوید منو کشید تو بغلش .... دستش به کمرم بود ، نگاهمون از سرِ عشق و علاقه به هم گره نخورد ... یا حتی به هم نزدیک تر نشدیم
اما چشم هایش در آفتاب مانند شمعی بود که در حال سوختن است و شعله ی نگاهش وجودم رو میسوزاند
بعد از چند ثانیه بالاخره از نگاه کردن به چشم های هم دست کشیدیم . روی اسب نشستم و در دل یه مسیر نسبتا طولانی فرو رفتیم
طنابی که به دهانه ی اسب متصل شده بود رو به یه لوله ی باریک گره زد و گفت
÷ خب دیگه بریم
بین خیابون های شلوغ پسر هایی که روزنامه میفروختن رو دیدم و یکیشون رو گرفتم و دیوید پولش رو پرداخت کرد
حتی از همین یدونه روزنامه میشه اطلاعات زیادی کسب کنم ... بیشتر دقت کردم
نوشته های چاپ شده به زبان فرانسوی بودن و این میتونه یه نشونه باشه که من الان داخل فرانسه زندگی میکنم . چون حتی آدما هم فرانسوی صحبت میکنن ... وایسا ببینم من حتی زندگی قبلی هم متعلق به همین کشور بودم
دیوید هم کنارم ایستاده بود و روزنامه میخوند و بهتره که روزنامه رو براتون توصیف کنم
Today's War News
23 September 1887
موضوع صفحه اول در مورد اخبار جنگ و جنایات مردم که جاسوسی و خیانت یا رسوایی بود با جوهر مشکی نوشته شده بود
اگه بخوام حساب کنم ..... اوممممممم پس ما الان در سال 1887 قرن 19 هستیم
صفحه های بعدی رو ورق زدم اما اطلاع جدیدی پیدا نکردم ..... فعلا اینطور که مشخصه اینجا بین دو کشور جنگ شده و انفجار های امروز به همین دلیل بود
روزنامه رو لوله کردم و به سمت مغازه ها قدم برداشتم
خسته شدم . چرا همه جا انقدر شلوغه ؟
÷ به خاطر جنگ کمبود مواد غذایی اومده و مردم به بدبختی شکمشونو سیر میکنن
آها ....
از جلوی در یه گلفروش رد میشدیم و یه پیرزن پیر ، با لباس های رنگی و یه عصا که از بابمبو بود .... یه گوشه ایستاده بود
یهو جلوی دیوید رو گرفت . با صدایی که میلرزید و نگاه مهربونی که عمقش رو احساس میکردم لب زد
¥ پسرم برای عشق خوشگلت گل نمیخری ؟
به هم دیگه نگاه کردیم ، فکر میکرد که من و دیوید با هم کاپل هستیم
آممممممم نه خانوم اشتباه برداشت کردید
حمایت کنید ... تا جایی که میتونی کامنت بزار لایک و نشر یادت نره
- ۱۳.۹k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط