خــــــــــدایا؟!
خــــــــــدایا؟!
انگار تو را نمیفهمم!
هستی،
و من چه ساده
یاد تو را در لحظههای مبهم حیات گم میکنم.
وای بر من لحظههای سرخوشی و بیعاری...
بودنت را کتمان میکنم
تا زیر بار گناههای پیاپی بیهوش نشوم
و فراموشم میشود
که این کتمان، عین بیهوشی است بیادت میاورم...
روزهاست خود را آزاد مینامم
و آزاده،
با آن که میدانم سر بر سینه اسارت گذاشتهام بی تو!
پناهم بده! تنهایم... تنهای بیتو!
روزهاست ،..
دست تنهایی را میبوسم...
و لحظههای ...
پر از تشویش او را در آغوش میکشم
و میبویم ...
میدانم هستی، این منم که نیستم!
خدایـا خوب میدانی که من بی تو هیچم....
تو شاهرگ منی ,من بی تو میمیرم....
تنهــــــایم مگذار...
انگار تو را نمیفهمم!
هستی،
و من چه ساده
یاد تو را در لحظههای مبهم حیات گم میکنم.
وای بر من لحظههای سرخوشی و بیعاری...
بودنت را کتمان میکنم
تا زیر بار گناههای پیاپی بیهوش نشوم
و فراموشم میشود
که این کتمان، عین بیهوشی است بیادت میاورم...
روزهاست خود را آزاد مینامم
و آزاده،
با آن که میدانم سر بر سینه اسارت گذاشتهام بی تو!
پناهم بده! تنهایم... تنهای بیتو!
روزهاست ،..
دست تنهایی را میبوسم...
و لحظههای ...
پر از تشویش او را در آغوش میکشم
و میبویم ...
میدانم هستی، این منم که نیستم!
خدایـا خوب میدانی که من بی تو هیچم....
تو شاهرگ منی ,من بی تو میمیرم....
تنهــــــایم مگذار...
- ۲۷۰
- ۳۰ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط