نسیم شبانگاهی، غم رفتن نا به هنگام مادرم، مرا به مرز جنون
نسیم شبانگاهی، غم رفتن نا به هنگام مادرم، مرا به مرز جنون برد و حرف زدن را از یاد بردم. تلاش پدر برای بازگشتم به زندگی، کافی نبود… اما عشق از راه قلب وارد شد و مرا دوباره جان بخشید. خودم را به نسیم شب سپردم تا شاید تمام دردهایم را با خود ببرد و مرا از نو جان تازه بخشد.
لبخندی به روشنایی خورشید پر فروغ میزنم که نسیم صبحگاهی نهال عشق را در دلم کاشت و قلبم آن را پر بار کرد.
شروع رمان:
از کافی نت با خوشحالی برگشتم، دلم میخواست قبل از نیما، خبر قبولیم رو به بابا و مامان بگم.
وقتی از تاکسی پیاده شدم، با دیدن آمبولانس کنار خانه و درب باز، کیف از کتف بر روی آرنجم افتاد.
https://www.1roman.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%b3%db%8c%d9%85-%d8%b4%d8%a8/
لبخندی به روشنایی خورشید پر فروغ میزنم که نسیم صبحگاهی نهال عشق را در دلم کاشت و قلبم آن را پر بار کرد.
شروع رمان:
از کافی نت با خوشحالی برگشتم، دلم میخواست قبل از نیما، خبر قبولیم رو به بابا و مامان بگم.
وقتی از تاکسی پیاده شدم، با دیدن آمبولانس کنار خانه و درب باز، کیف از کتف بر روی آرنجم افتاد.
https://www.1roman.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%b3%db%8c%d9%85-%d8%b4%d8%a8/
- ۹.۹k
- ۳۱ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط