{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.......................

.......................
گفتیم درد تو عشق است و دوا نتوان کرد
دردم از توست دوا از تو چرا نتوان کرد

گر عتاب است و گر ناز کدام است آن کار
که به اغیار توان کرد و به ما نتوان کرد

من گرفتم ز خدا جور تو خواهد همه کس
لیک جور این همه با خلق خدا نتوان کرد

فلکم از تو جدا کرد و گمان می‌کردم
که به شمشیر مرا از تو جدا نتوان کرد

سر نپیچم ز کمندت به جفا آن صیدم
که توان بست مرا لیک رها نتوان کرد

جا به کویت نتوان کرد ز بیم اغیار
ور توان در دل بی‌رحم تو جا نتوان کرد

گر عاشق زسودای تو رسوای جهان شد
چه توان کرد ور تغییر قضا نتوان کرد..
دیدگاه ها (۲)

ای عشق همه بهانه از توستمن خامشم این ترانه از توستآن بانگ بل...

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا راالله الله تو فراموش مکن صحبت...

ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوانز جان، ای دوست، مهر ...

...ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوانز جان، ای دوست، م...

دلا بسوز که سوز تو کارها بکندنياز نيم شبي دفع صد بلا بکندعتا...

ز ما ای گل چه دیدی؟که دامن در کشیدیجفا کردی، بخشیدموفا کردم،...

هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرستعشقبازی دگر و نفس پرستی دگر...

سیر نمی‌شوم ز تو ای مه جان فزای من جور مکن جفا مکن نیست جفا ...

هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظرست عشقبازی دگر و نفس پرستی دگ...

دلا بسوز که سوزِ تو کارها بکندنیاز نیمْ شبی دفع صد بلا بکندع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط