سلام به همه ی دوستان ....این رمان میخاستم توی سایت نودهشت
سلام به همه ی دوستان ....این رمان میخاستم توی سایت نودهشتیا بذارم مثل همه ی رومان هام ولی متاسفانه انگار سایت فیلتر شده تصمیم گرفتم اینجا به اشتراک بذارم ....رمان گذر رنج های عشق یک رمان عاشقانه و احساساتی هستش.... این رمان بیانگر زندگی یه دختری رو بیان میکنه که پس از کلی رنج منتظر ثمره عشقش هست قرار نیست همیشه توی رمان ها از زندگی های راحت حرف بزنیم .....باید گاهی مواقع واقعیت ها را نوشت ....باید بیان کرد چه کسی های دارن این رنج های این دنیا را حمل میکنن ؟! و چه کسی های دارن به راحتی توی این دنیا زندگی میکنن اینجا نه قراره شاهزاده گدا بشه نه قراره گدا شاه بشه یه داستان اجتماعی ساده امیدوارم مثل همیشه کنارم باشید خلاصه : داستان راجب زندگی یه دختری هست که وضع مالی متوسطی دارن ....دختر قصه ما عاشق و دلداده یک پسر پولدار شده ....بقول معروف یه مثالی هست میگن گدا را چه به تخت پادشاهی ؟! حالا شده حکایت داستان ما .....یوتاب قصه ما سعی داره بگذره از رنج های عشق ولی مگه میشه ؟ کجای دنیای رو دیدی که عشق شاه و گدا حقیقت داشته باشه ....حالا به فرض مثال هم ازدواج کنن با زخم زبون ها چه میشه کرد ؟! یوتاب سعی داره زندگیش اون طوری که دوستداره پیش ببره ولی امان از دست تقدیر ...امان از قلم سرنوشت ....درست زمانی که یوتاب فکر میکنه همه چیز درست شده و عشقش کنارشه دست تقدیر تموم سرنوشت یوتاب تغیر میده ..... شخصیت های اول داستان:یوتاب و پاشا
به نام خدا
میترسم از روزی که چشم هایم را باز کنم و تو نباشی ....میترسم این ضربان ها یهویی قطع بشه...
میترسم از این ادم های شهرکه همه دست به دست هم دادن تا مارا ازهم بگیرن .....بگو که ترس هایم همه بیخودین!!!
فصل اول(یوتاب)
وااای اخه منو چه به خرید ! ...هان چی گفتم!
-چرا موندی پس؟!
صدای مامانمم بود نگاهش کردم شانه ی بالا انداختم گفتم:
-همینطوری مامی جوون
-چندبارگفتم نگو مامی
شیطون شدم گفتم:
-اهان پس نگین جوون صدات کنم خوبه ؟!
چشم غره ای بهم رفت مجبور شدم خفه خون بگیرم...خههه خب چه کنم من شیطونم دست خودم نیست!گوشیم شروع کرد به زنگ زدن....ازجیب مانتوم بیرون اوردمش نگاهم به اسم عمه ام افتاد بدون معطلی جواب دادم گفتم:
-به عمه خانوم میگفتی گاوی ،گوسفندی چیزی قربونی کنم
-کم نمک بریز کجاید؟
- اومدم خرید
-واای توخسته نشدی؟!
لب برچیدم گفتم:
-خب مانتو ندارم
-خیلی خب منو ماندانا بیرونیم میخایم شب بریم باغ میای؟
-اره ساعت چند؟
-من بازارم الان میام دنبالت بمون پیش پاساژ(...)
-باش فعلا
-فعلا
گوشی رو قطع کردم نگاهم به پسرای توی شریعتی انداختم ...بیکارن هااا مامانمم گفت:
-کجابسلامتی؟
لبخندی زدم گفتم:
-دو دور
-ادم بشو نیستی تو
لبخند روی لبم پررنگ ترشد گفتم:
-نه
بعد باصدای بلند خندیم ...همینطورکه میرفتیم شانه ام به شانه ی یکی خورد باعصبانیت گفتم:
-کوری؟
نایلون از روی زمین برداشتم بدون اینکه نگاهش کنم از کنارش رد شدم مامانمم از روی تاسف برام سری تکان داد خوب چه کنم تقصیر خودش بود....بلاخره بعد از نیم ساعت معطلی عمه خانوم هم اومد درعقب باز کردم پریدم تو ماشین با صدای بلندگفتم:
-به عمه خانوم
برگشت با اخم گفت:
-کوفت عمه صد دفعه گفتم نگوعمه ...عمه فوشه
با بیخیالی گفتم:
-خب میخاستی عمه نباشی
-پرو
بعدبه طرف مامانمم برگشت گفت:
-سلام زن داداش
مامانمم درحالی که می خندید گفت:
-سلام مگه میذاره این سلام کنم
ماندانا دوست عمه ام خندید گفت:
-ازبس لوسه ؟!خوبید نگین جون؟
بعد از احوال پرسی های مختصر ...عمه جون حرکت کرد...صدای ضبط رو بلند کردیم...خب من ماشین بدون ضبط اصل نمی پسندم...مامان که رسوندیم خونه قبل از پیاده شدنش شروع کرد به نصیحت بین حرف هاش پریدم گفتم:
-خیلی خب بابا میدونم بازشروع نکن
اخمی بهم کرد بعد خداحافظی کرد رفت
درحالی که با اهنگ لب خونی میکردم به عمه گفتم:
-حالا باغ کجاست؟
-طرف های(...)
-اوه له له باغ کی هست
ماندانا چتریش پشت گوشش انداخت گفت:
-دوست پسرمن
-ایول ببینم حالا خوشگله؟!
-باید ببینش ....
-باش
گوشیم توی دستم گرفتم شروع کردم به نت گردی اوه له له چقدر پیام ...اول رفتم توگروه دوستام کلی سربه سرشون گذاشتم بعد گوشی رو خاموش کردم....نگاهم به بیرون دوختم...درسته دوست پسردارم ولی خب هنو دلم به باد ندادم...پوزخندی روی نشست خب هیچکی انگار قرار نیست عاشق من بشه....با اینکه قیافه ی جذابی دارم ولی هنوز شاهزاده سوار بر اسبم پیدا نکردم....بلاخره رسیدیم...بعد ازچندثانیه معطلی دربازشد و ما وارد باغ شدیم...عجب باغ توپی بود خیلی قشنگ بود...ازماشین پیاده شدم نگاهم به ماشین های آخرین سیستم دوختم ...با اینکه زیادعلاقه ی به ماشین هانداشتم ولی یه لحظه تو دلم آرزو کردم کاش شوهرآینده ام ماشینش اینطور باشه...
نگاهی به سروضعم انداختم ...
به نام خدا
میترسم از روزی که چشم هایم را باز کنم و تو نباشی ....میترسم این ضربان ها یهویی قطع بشه...
میترسم از این ادم های شهرکه همه دست به دست هم دادن تا مارا ازهم بگیرن .....بگو که ترس هایم همه بیخودین!!!
فصل اول(یوتاب)
وااای اخه منو چه به خرید ! ...هان چی گفتم!
-چرا موندی پس؟!
صدای مامانمم بود نگاهش کردم شانه ی بالا انداختم گفتم:
-همینطوری مامی جوون
-چندبارگفتم نگو مامی
شیطون شدم گفتم:
-اهان پس نگین جوون صدات کنم خوبه ؟!
چشم غره ای بهم رفت مجبور شدم خفه خون بگیرم...خههه خب چه کنم من شیطونم دست خودم نیست!گوشیم شروع کرد به زنگ زدن....ازجیب مانتوم بیرون اوردمش نگاهم به اسم عمه ام افتاد بدون معطلی جواب دادم گفتم:
-به عمه خانوم میگفتی گاوی ،گوسفندی چیزی قربونی کنم
-کم نمک بریز کجاید؟
- اومدم خرید
-واای توخسته نشدی؟!
لب برچیدم گفتم:
-خب مانتو ندارم
-خیلی خب منو ماندانا بیرونیم میخایم شب بریم باغ میای؟
-اره ساعت چند؟
-من بازارم الان میام دنبالت بمون پیش پاساژ(...)
-باش فعلا
-فعلا
گوشی رو قطع کردم نگاهم به پسرای توی شریعتی انداختم ...بیکارن هااا مامانمم گفت:
-کجابسلامتی؟
لبخندی زدم گفتم:
-دو دور
-ادم بشو نیستی تو
لبخند روی لبم پررنگ ترشد گفتم:
-نه
بعد باصدای بلند خندیم ...همینطورکه میرفتیم شانه ام به شانه ی یکی خورد باعصبانیت گفتم:
-کوری؟
نایلون از روی زمین برداشتم بدون اینکه نگاهش کنم از کنارش رد شدم مامانمم از روی تاسف برام سری تکان داد خوب چه کنم تقصیر خودش بود....بلاخره بعد از نیم ساعت معطلی عمه خانوم هم اومد درعقب باز کردم پریدم تو ماشین با صدای بلندگفتم:
-به عمه خانوم
برگشت با اخم گفت:
-کوفت عمه صد دفعه گفتم نگوعمه ...عمه فوشه
با بیخیالی گفتم:
-خب میخاستی عمه نباشی
-پرو
بعدبه طرف مامانمم برگشت گفت:
-سلام زن داداش
مامانمم درحالی که می خندید گفت:
-سلام مگه میذاره این سلام کنم
ماندانا دوست عمه ام خندید گفت:
-ازبس لوسه ؟!خوبید نگین جون؟
بعد از احوال پرسی های مختصر ...عمه جون حرکت کرد...صدای ضبط رو بلند کردیم...خب من ماشین بدون ضبط اصل نمی پسندم...مامان که رسوندیم خونه قبل از پیاده شدنش شروع کرد به نصیحت بین حرف هاش پریدم گفتم:
-خیلی خب بابا میدونم بازشروع نکن
اخمی بهم کرد بعد خداحافظی کرد رفت
درحالی که با اهنگ لب خونی میکردم به عمه گفتم:
-حالا باغ کجاست؟
-طرف های(...)
-اوه له له باغ کی هست
ماندانا چتریش پشت گوشش انداخت گفت:
-دوست پسرمن
-ایول ببینم حالا خوشگله؟!
-باید ببینش ....
-باش
گوشیم توی دستم گرفتم شروع کردم به نت گردی اوه له له چقدر پیام ...اول رفتم توگروه دوستام کلی سربه سرشون گذاشتم بعد گوشی رو خاموش کردم....نگاهم به بیرون دوختم...درسته دوست پسردارم ولی خب هنو دلم به باد ندادم...پوزخندی روی نشست خب هیچکی انگار قرار نیست عاشق من بشه....با اینکه قیافه ی جذابی دارم ولی هنوز شاهزاده سوار بر اسبم پیدا نکردم....بلاخره رسیدیم...بعد ازچندثانیه معطلی دربازشد و ما وارد باغ شدیم...عجب باغ توپی بود خیلی قشنگ بود...ازماشین پیاده شدم نگاهم به ماشین های آخرین سیستم دوختم ...با اینکه زیادعلاقه ی به ماشین هانداشتم ولی یه لحظه تو دلم آرزو کردم کاش شوهرآینده ام ماشینش اینطور باشه...
نگاهی به سروضعم انداختم ...
- ۱۲.۰k
- ۲۰ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط