the end-part 1

توی یه جای دور، توی سرزمینی که خیر و شر از هم جداست، جایی که یک سمتش سرسبز و اباده و سمت دیگه رو اتش فرا گرفته، هرکس برای خودش زندگیش رو میگذروند. توی اون دنیای پهناور جنگی نیست. سال ها پیش توافقی بین دو پادشاه صورت گرفته بود و حالا یه مرز اون دنیای پهناور رو جدا میکرد. حالا اون مکان دنیایی بود با دو سرزمین. بهشت و جهنم. به مردم سرزمین بهشت «فرشته» میگفتن و به مردم سرزمین جهنم «شیطان». هر سرزمین توسط دو پادشاه قدرتمند اداره میشد. یکی مهربون و دست و دلباز اون یکی ترسناک و بی پروا. توی سرزمین بهشت شاهزاده ای ناز پرورده زندگی میکرد که زن و مرد، پیر و جوون همه دوستش داشتن. زیباییش زبانزد مردم بود، هم مردم بهشت هم مردم جهنم. این شاهزاده ی زیبا و معصوم رازی داشت که هیچکس ازش خبر نداشت. یه راز خطرناک که میتونست کل دنیا رو نابود کنه و جنگی بی پایان راه بندازه. راز اون فرشته یه راز معمولی نبود یه گناه بود. یه گناه بزرگ...

یک بار دیگه خورشید توی سرزمین بهشت طلوع کرده بود. پرتو های خورشید مثل تیغ های تیز سیاهی شب رو میشکافتن و اسمون تاریک رو روشن میکردن. طبق عادت، شاهزاده ی قصه ی ما قبل از طلوع خورشید بیدار شده بود تا بتونه اون نقاشی زیبای طبیعت رو ببینه. چند ماهی میشد که هر وقت طلوع خورشید رو تماشا میکرد ارزو میکرد یه نفر کنارش باشه هر چند که این ارزو هیچ وقت امکان نداشت به حقیقت بپیونده.. البته این فرشته اینطور فکر میکرد پس ترجیح میداد طلوع خورشید رو با تصور اون فرد مورد نظر در کنارش، تماشا کنه.
به پنجره ی اتاقش تکیه داده بود و طلوع خورشید رو تماشا میکرد که حس کرد کسی پشتشه. الان همه ی توی قصر خواب بودن. قبل از اینکه بخواد برگرده یه صدای اشنا خون رو توی رگاش منجمد کرد
"پس طلوع خورشید که کلی ازش تعریف میکردی اینه"
فرشته نمیدونست باید خوشحال باشه که ارزوش براورده شده که اون فرد الان کنارشه و داره طلوع خورشید رو میبینه یا باید بترسه از اینکه اون فرد اونجاست، جایی که نباید باشه.
"زده به سرت؟برای چی اومدی اینجا؟ اگر کسی تو رو ببینه، میدونی چی میشه؟"
با ترس مخلوط با عصبانیت سمت فرد اشنا برگشت.
"نگران اینا نباش کسی منو نمیبینه و چیزی هم نمیشه پس بذار کنارت این طلوعی که ازش حرف میزدی رو تماشا کنم"
اون فرد بدون اینکه بذاره فرشته غر بزنه، شونه هاشو گرفت و چرخوندش سمت پنجره و خودش پشت فرشته ایستاد و به منظره روبروش خیره شد. اون شیطان واقعا عقلش رو از دست داده بود که انقدر اروم توی سرزمین بهشت اونم توی قصرش وایستاده بود یا همیشه انقدر بی پروا و نترس بود؟ بله درسته، راز فرشته، یه شیطان بود. شیطانی که دل معصوم فرشته رو اسیر خودش کرده بود و یه عشق ممنوعه ساخته بود.

«گفته بودم اگر مالک اون چنله فیکم و قلمم رو قبول کنه، براتون یه فیک جدید میذارم. اینم از فیک جدید. به خاطر اینکه فیکم رو قبول کرد🥹🥳»
«یه چیزی هم بگم، فیک just a hint بود از هیونلیکس، اونو یکم تغییرش دادم طرز نوشتنش رو و یکم فیکش متفاوت شده از اون چیزی که قبلا براتون اپلود کرده بودم. توی چنل تلگرامم میذارمش که اگر خواستید بخونیدش🍓»
#استری_کیدز #فیکشن #سناریو #هیونجین #سونگمین
دیدگاه ها (۲)

dark life = 40

فکت : فانی اگه فیبی نمیکشتش میخواست قتل رو کنار بزاره دانستن...

آرت ژدید از اوسیم✨قسمت سمت چپ ورژن شیطانیه حاروماست که یکم ی...

رمان بدون منپارت ۲رزی رمز گوشیه دوست پسرش و چند روز بود که ف...

free from the court (p12)

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

مشخصات

آرت ژدید از اوسیم✨عامممم خب واقعا خوب نشده حوصله نداشتم گیر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط