دیوانه ای از بند خود ازادم و

دیوانه ای از بند خود ازادم و
گه در غم و اندوهم و گه شادم و
چون بید برق امده در بادم و
چشماااااااان پریشان تو بردست قرارم
دیدگاه ها (۵)

یک استکان طراوت گل های تازه دم

تو رها در من و من ، محو سرا پای تو امتو همه عمر من و ، من هم...

رها❤ خواستم بگم تو همه ی زندگی منیولی شاعر میگهاز تو گفتم غز...

ای خنده ات از هر چه چشمه بی ریاترگیسوی تو از بید مجنون هم ره...

یار مرا که او شده یار دگر چرا طلبمن که بدیدمش به دل عشق دگر ...

ای دل غم جهان مخور، این نیز بگذرددنیا چو هست بر گذر، این نیز...

وقتی دل سودایی، می‌رفت به بُستان‌هابی‌خویشتنم کردی، بوی گُل ...

غـزل بانـوی مـهر آئین بنــازم روی ماهت را به عطر زلف مشکینت ...

مناجات ناشنوایان

دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلمتا خود چه باشد حاصلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط