{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست

شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دیگرش مشعلی از آتش بود

مردم او را گفتند آیا میخواهی با آن آب ، آتش دوزخ را خاموش کنی و با آن مشعل، بهشت را بسوزانی تا مردم خدا را به خاطر خودش پرستش کنند؟

پیرمرد گفت: نه، دستشویی دارم، تاریکه
دیدگاه ها (۱۰)

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❷صحبت و حرف فقط باد هوا میباشدبغلم کن که غزل هم ...

شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دی...

شبی پیرمردی از راهی میگذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست دی...

شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

شبی پیرمردی از راهی می گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

شبی پیرمردی از راهی می‌گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

شبی پیرمردی از راهی می‌گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

شبی پیرمردی از راهی می‌گذشت که در یک دستش سطلی آب و در دست د...

bts jhope*شبی جونگکوک از راهی میگذشت که در یک دستش سطل آبی و...

راهی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست، پرسیدند کجا میروی؟ گفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط