{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بیدار میشوم و سایه‌ی تاریکی را حس میکنم نه روشنای روز را،

بیدار میشوم و سایه‌ی تاریکی را حس میکنم نه روشنای روز را، و تمنایم این است که
جایی باشم که دست طوفان به آن نرسد.
دیدگاه ها (۰)

تو ماه بودی و بوسیدنت نمیدانی چه ساده داشت مرا هم قد بلند می...

اما عزیزِ منکاش در روزگار دیگری می‌زیستیمما همگی حیف بودیم.

- دلتنگی واقعی را حال با تمام سلول هایخود احساس می کنم ،دلتن...

- و من او را طوری نگاه می کردم ، انگار آخرین گلی بود که در ج...

این به دست آمریکایی ها برسه : ان شاالله یه روز عروسی بچه ها...

قصه ی.ناتمامبابام یه شب خوابید و دیگه بیدار نشدحسرت یه بغل و...

دختر و پارتی

رقص سایه‌ها | پارت ۱۱: پژواک در تاریکیسرم را به اطراف چرخاند...

«شب، تمامِ آن حرف‌هایی را که در روز از ترسِ گریه نگفتم، به ز...

رقص سایه‌ها | پارت دهم: «بازی با آتش در سکوت»میرا گردنبند را...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۵ ‌درهای عظیم برج سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط