#قسمت_25_عشق_ناخواسته 💑
#قسمت_25_عشق_ناخواسته 💑
از اون طرف خونواده اردلان هم مخالفت کرده بودن شدیییید-!آخه چرا؟-قضیه بر می گرده به گذشته ها ... من اصلا فکرشو هم نمی کردم که پشت قضیه ما جریاناتی نهفته باشه-.چی بود آخه؟-یه بار که کلی گریه و زاری کردم و از مامانم خواستم برام دلیل مخالفتشون رو بگه برام تعریف کرد که بابای اردلان توی جوونی با یه زن خراب ریخته روی هم ... قبل از ازادواج با خاله من!می زنه و اون زنه ازش حامله می شه.زنه هم می ره شکایت می کنه که شوهر خاله منو مجبور کنه باهاش ازدواج کنه.شوهر خاله منم بدون اینکه به کسی چیزی بگه می یاد خواستگاری خاله من و بی سر و صدا عقدش می کنه.به دلیل اینکه اون زنه خودش بره بچه رو سقط کنه.اون فکر می کرده زنه راضی نمی شه زن دوم بشه و می ره بی سر و صدا بچه رو می ندازه و قال قضیه می خوابه.در حالی که اشتباه می کرده اون زنه می خواست هر طور که شده با یکی ازدواج کنه و از زندگی نکبتش خالص بشه.ساده تر از شوهر خاله منم کسیو گیر نیاورده بود.دادگاه هم شوهر خاله هه رو مجبور می کنه که زنه رو عقد کنه-.خب؟-هیچی دیگه شوهر خاله منم می شه یه مرد دو زنه ولی نمی ذاره کسی بفهمه.هیشکی هم نمی فهمه جز بابای من و پدر بزرگ مرحومم.پدر بزرگم که تا می فهمه می بینه هیچ کاری از دستش بر نمی یاد و خیلی زود دق می کنه.تخم کینه شوهر خاله ام از همون روز توی دل مامانم ریشه دووند.چون مامانم عاشق بابا بزرگم بود.یه عشق عجیب غریب این پدر و دختر نسبت به هم داشتن.
بابای من به مامانم می گه به ما مربوط نیست ولی مامانم ساکت نمی شینه و همه تلاششو می کنه که طلاق خاله امو بگیره.ولی مادر بزرگم که نمی خواسته مهر طالق روی پیشونی خاله ام بخوره قبول نمی کنه و به مامانم می گه به تو هیچ ربطی نداره!مامان منم دیگه پاشو می کشه کنار ولی همیشه از شوهر خاله ام نفرت داشته.شوهر خاله امم سر قضیه اینکه مامانم جلوش گارد گرفته و حتی میخواسته طالق خواهرشو بگیره از مامان من کینه به دل می گیره.دیگه کسی خبری از اون زنه نداشت و تا همین حالا هم کسی نمی دونه اونا کجان؟ فقط شنیدن که یه بچه دیگه هم از اون زنه پیدا کرده.حالاشوهر خاله من هم خاله امو داره با اردلان و آناهید ... هم از اونور اون زنه رو داره با یه پسر بزرگتر از اردلان و یه دختر هم سن آناهید.مامان و بابام می گن تره به تخمش می ره حسنی به باباش!بابای اونم زیر بار نمی ره چون می دونه جیک و پوکشو مامان و بابای من می دونن.اردلان در این مورد هیچی نمی دونه و مامانم گفته هیچ وقت هم نباید بفهمه.چون ممکنه به سرش بزنه و کاری بکنه که باعث پشیمونی بشه.حالامن دلیل مخالفت اونا رو می دونستم ولی اردلان نه.اردلان گیج و گنگ بود ولی همیشه به من می گفت از همه می گذرم به خاطرت.اوایل برای منم زیاد مهم نبود ... می گفتم دلیل نمی شه خبط پدر رو پای پسر بنویسن.دلیل نمی شه که چون باباش هرزه بوده اونم همینجوری باشه ولی اینا همه اش حرف بود.منم کم کم تخم شک و بد بینی توی دلم کاشته می شد.خون اردلان رو با شک هام توی شیشه می کردم.کم کم احساسم هم داشت نسبت بهش کم می شد.
هی نسبت بهش سردتر و بی تفاوت تر می شدم.اون هم باید غرغر های پدر و مادرشو تحمل می کرد هم سردی های منو ..
بخش های قبل و بعد در کانال زیر:
https://telegram.me/periskbook
از اون طرف خونواده اردلان هم مخالفت کرده بودن شدیییید-!آخه چرا؟-قضیه بر می گرده به گذشته ها ... من اصلا فکرشو هم نمی کردم که پشت قضیه ما جریاناتی نهفته باشه-.چی بود آخه؟-یه بار که کلی گریه و زاری کردم و از مامانم خواستم برام دلیل مخالفتشون رو بگه برام تعریف کرد که بابای اردلان توی جوونی با یه زن خراب ریخته روی هم ... قبل از ازادواج با خاله من!می زنه و اون زنه ازش حامله می شه.زنه هم می ره شکایت می کنه که شوهر خاله منو مجبور کنه باهاش ازدواج کنه.شوهر خاله منم بدون اینکه به کسی چیزی بگه می یاد خواستگاری خاله من و بی سر و صدا عقدش می کنه.به دلیل اینکه اون زنه خودش بره بچه رو سقط کنه.اون فکر می کرده زنه راضی نمی شه زن دوم بشه و می ره بی سر و صدا بچه رو می ندازه و قال قضیه می خوابه.در حالی که اشتباه می کرده اون زنه می خواست هر طور که شده با یکی ازدواج کنه و از زندگی نکبتش خالص بشه.ساده تر از شوهر خاله منم کسیو گیر نیاورده بود.دادگاه هم شوهر خاله هه رو مجبور می کنه که زنه رو عقد کنه-.خب؟-هیچی دیگه شوهر خاله منم می شه یه مرد دو زنه ولی نمی ذاره کسی بفهمه.هیشکی هم نمی فهمه جز بابای من و پدر بزرگ مرحومم.پدر بزرگم که تا می فهمه می بینه هیچ کاری از دستش بر نمی یاد و خیلی زود دق می کنه.تخم کینه شوهر خاله ام از همون روز توی دل مامانم ریشه دووند.چون مامانم عاشق بابا بزرگم بود.یه عشق عجیب غریب این پدر و دختر نسبت به هم داشتن.
بابای من به مامانم می گه به ما مربوط نیست ولی مامانم ساکت نمی شینه و همه تلاششو می کنه که طلاق خاله امو بگیره.ولی مادر بزرگم که نمی خواسته مهر طالق روی پیشونی خاله ام بخوره قبول نمی کنه و به مامانم می گه به تو هیچ ربطی نداره!مامان منم دیگه پاشو می کشه کنار ولی همیشه از شوهر خاله ام نفرت داشته.شوهر خاله امم سر قضیه اینکه مامانم جلوش گارد گرفته و حتی میخواسته طالق خواهرشو بگیره از مامان من کینه به دل می گیره.دیگه کسی خبری از اون زنه نداشت و تا همین حالا هم کسی نمی دونه اونا کجان؟ فقط شنیدن که یه بچه دیگه هم از اون زنه پیدا کرده.حالاشوهر خاله من هم خاله امو داره با اردلان و آناهید ... هم از اونور اون زنه رو داره با یه پسر بزرگتر از اردلان و یه دختر هم سن آناهید.مامان و بابام می گن تره به تخمش می ره حسنی به باباش!بابای اونم زیر بار نمی ره چون می دونه جیک و پوکشو مامان و بابای من می دونن.اردلان در این مورد هیچی نمی دونه و مامانم گفته هیچ وقت هم نباید بفهمه.چون ممکنه به سرش بزنه و کاری بکنه که باعث پشیمونی بشه.حالامن دلیل مخالفت اونا رو می دونستم ولی اردلان نه.اردلان گیج و گنگ بود ولی همیشه به من می گفت از همه می گذرم به خاطرت.اوایل برای منم زیاد مهم نبود ... می گفتم دلیل نمی شه خبط پدر رو پای پسر بنویسن.دلیل نمی شه که چون باباش هرزه بوده اونم همینجوری باشه ولی اینا همه اش حرف بود.منم کم کم تخم شک و بد بینی توی دلم کاشته می شد.خون اردلان رو با شک هام توی شیشه می کردم.کم کم احساسم هم داشت نسبت بهش کم می شد.
هی نسبت بهش سردتر و بی تفاوت تر می شدم.اون هم باید غرغر های پدر و مادرشو تحمل می کرد هم سردی های منو ..
بخش های قبل و بعد در کانال زیر:
https://telegram.me/periskbook
- ۱۶.۲k
- ۲۷ آذر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط