{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زاهد و سبحه صد دانه و ذکر سحری

زاهد و سبحه صد دانه و ذکر سحری

من و پیمودن پیمانه و دیوانه‌گری

چون همه وضع جهان گذران در گذر است

مگذر از عالم شیدایی و شوریده‌سری

تا کی از شعبدهٔ دور فلک خواهد بود

بادهٔ عیش به جام من و کام دگری

تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دارم

بی خبر شو که خبرهاست در این بی خبری

تا شدم بی‌اثر، از ناله اثرها دیدم

بی اثر شو که اثرهاست در این بی اثری

تا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید

بی هنر شو که هنرهاست در این بی هنری

سرو آزاد شد آن دم که ثمر هیچ نداد

بی ثمر شو که ثمرهاست در این بی ثمری

تا سر خود نسپردیم به خاک در دوست

خاطر آسوده نگشتیم از این دربه دری

بیستون تاب دم تیشهٔ فرهاد نداشت

عشق را بین که از آن کوه گران شد کمری

پری از شرم تو در پرده نهان شد وقتی

که برون آمدی از پرده پی پرده‌دری

شهرهٔ شهر شدم از نظر همت شاه

تو به خوش منظری و بنده صاحب نظری

آفتاب فلک عدل ملک ناصردین

که ازو ملک ندیده‌ست به جز دادگری

آن که تا دست کرم گسترش آمد به کرم

تنگ دستی نکشیدیم ز بی سیم و زری

تا فروغی خط آن ماه درخشان سر زد

فارغم روز و شب از فتنه دور قمری

«فروغی بسطامی» #بخون
دیدگاه ها (۲)

تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دارمبی خبر شو که خبرهاست در این...

زاهد و سبحه صد دانه و ذکر سحریمن و پیمودن پیمانه و دیوانه‌گر...

تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دارمبی خبر شو که خبرهاست در این...

تا شدم بی خبر از خویش، خبرها دارمبی خبر شو که خبرهاست در این...

یار اگر جلوه کند دادن جان این همه نيستعشق اگر خيمه زند ملک ج...

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پا...

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پا...

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پا...

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط