{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‌ روزگاریست که تکلیف دلم روشن نیست

‌ روزگاریست که تکلیف دلم روشن نیست
جا به اندازه تنهایی من در من نیست

چشم می دوزم در چشم رفیقانی که
عشق در باورشان قدِ سر سوزن نیست

دست برداشتم از عشق که هر دستِ سلام
لمس آرامش سردی است که در آهن نیست

حسّ بی قاعده عقل و جنون با من بود
درک این رازِ به هم ریخته تقریباً نیست

سالها بود از این فاصله می ترسیدم
که به کوتاهی دل کندن و دل بستن نیست

رفتم از دست و به آغوش خودم بر گشتم
جا به اندازه تنهایی من در من نیست
دیدگاه ها (۲)

‌ ...

سـازتاگر عشـق بنوازد...همه خلقت خواهند رقصیدA

بغل وا کن به روی من عزیزمکه دردم را به چشمانت بریزمبکش دستی ...

کـُـــل ِ دُنیا را هَم کـِﮧ داشتِـﮧ باشــے .. باز هَم دِلَت ...

ات هنوز دست کوک را رها نکرده بود.نسیم آرامی میان درخت‌های با...

بسم الله الرحمن الرحیمقسمت دوم :با طاعات تام و تمام به خداو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط