هذیان
تو چه دانی که چرا هندِ جگرخوار شدم
در شب روشن ترین قصه ی تو، تار شدم
در دلم شعله زدم تا که بسوزم به سکوت
بغضم از خاک برآمد که پدیدار شدم
زخم من ساده نبود از تبر آمد نه باد
زخم صد نسل خموش است که گفتار شدم
من از آن لحظه که آیینه ترک خورد شکست
نور بودم ، به غباری ، ز تو انکار شدم
رفتم آنسو که ندانست کسی نامش چیست
در عبور از تو وُ از خویش گرفتار شدم
پای تقدیر نشستم که ز خود وا نروم
سرنوشتم بوده قابی که به دیوار شدم
قصه زندگی ام را نه کسی می دانست
نه طبیبی که بفهمد زِ چه بیمار شدم
دل اگر بی تو بخندید چه سود از شادی
من از این فلسفه ی زندگی بیزار شدم
مرگ را با نفس بیخبری نوشیدم
مست و مستانه ترین لحظه اقرار شدم
بهروز نائیج
در شب روشن ترین قصه ی تو، تار شدم
در دلم شعله زدم تا که بسوزم به سکوت
بغضم از خاک برآمد که پدیدار شدم
زخم من ساده نبود از تبر آمد نه باد
زخم صد نسل خموش است که گفتار شدم
من از آن لحظه که آیینه ترک خورد شکست
نور بودم ، به غباری ، ز تو انکار شدم
رفتم آنسو که ندانست کسی نامش چیست
در عبور از تو وُ از خویش گرفتار شدم
پای تقدیر نشستم که ز خود وا نروم
سرنوشتم بوده قابی که به دیوار شدم
قصه زندگی ام را نه کسی می دانست
نه طبیبی که بفهمد زِ چه بیمار شدم
دل اگر بی تو بخندید چه سود از شادی
من از این فلسفه ی زندگی بیزار شدم
مرگ را با نفس بیخبری نوشیدم
مست و مستانه ترین لحظه اقرار شدم
بهروز نائیج
- ۲.۱k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط