مرا زین چهره ی خندان مبینید
مرا زین چهره ی خندان مبینید
که دل در سینه ام دریای خون است به کس این چشم پر نازم نگوید که حال این دل غمدیده چون است اگر هر شب میان بزم خوبان
به سان مه میان اخترانم
به گاه جلو و پکوبی و ناز
اگر رشک آفرین دیگرانم
اگر زیبایی و خوشبویی و لطف چو دست من ، گل مریم ندارد
اگر این ناخن رنگین و زیبا ز مرجان دلفریبی کم ندارد اگر این سینه ی مرمرتراشم به گوهرهای خود قیمت فزوده
اگر این پیکر سیمین پر موج به روی پرنیان بستر ، غنوده
اگر بالای زیبای بلندم به بالا پوش خز ، بس دلفریب است
میان سینه ی تنگم ، دلی هست که از هر گونه شادی بی نصیب است.
که دل در سینه ام دریای خون است به کس این چشم پر نازم نگوید که حال این دل غمدیده چون است اگر هر شب میان بزم خوبان
به سان مه میان اخترانم
به گاه جلو و پکوبی و ناز
اگر رشک آفرین دیگرانم
اگر زیبایی و خوشبویی و لطف چو دست من ، گل مریم ندارد
اگر این ناخن رنگین و زیبا ز مرجان دلفریبی کم ندارد اگر این سینه ی مرمرتراشم به گوهرهای خود قیمت فزوده
اگر این پیکر سیمین پر موج به روی پرنیان بستر ، غنوده
اگر بالای زیبای بلندم به بالا پوش خز ، بس دلفریب است
میان سینه ی تنگم ، دلی هست که از هر گونه شادی بی نصیب است.
- ۳۹۶
- ۲۰ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط