گفتم به جادوی وفا شاید که افسونش کنم

گفتم: « به جادوی وفا ، شاید که افسونش کنم »
آوخ که رام من نشد ، چونش کنم ، چونش کنم ؟

از دل چرا بیرون کنم ، این غم که من دارم ازو ؟
دل را ، نسازد گر به غم ، از سینه بیرونش کنم

در بزم نوش عاشقان ، حیف است جام دل تهی
گر باده ی شادی نشد ، لبریز از خونش کنم

عاقل که منعم می کند ، زین شیوه ی دیوانگی
گر گویمش وصفی ازو ، ترسم که مجنونش کنم

محبوب می بوسد مرا ، من جان نثارش می کنم
سودای پر سود است این ، بگذار مغبونش کنم

سیمین ! به شام هجر او ، نیلینه دارم دامنی
از اختران اشک خود ، دامان ِ‌ گردونش کنم .. سیمین بهبهانی
دیدگاه ها (۱)

وقتی بهت نزدیک میشمخیلی نفس سخت میکشمانگار که این لحظه یه خو...

حس خوبیه ببینی یه نفر همه رو بخاطر تو پس زدهواسه ی رسوندن خو...

آی سایه....!توهم دلبری کن به رنگ سیاهگستاخانه طنازی کن از نی...

« عهد عشق »وقتی که در قلبم نشستی ، وقتی که با من عهد عشق را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط