{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جدایی

Part 4
از پشت پنجره نگاهی انداختم ات بود
به سمت در رفتم و بازش کردم
شوگا:سلام
ات:سلام
شوگا:این موقعه شب اینجا چیکار می‌کنی؟
ات:مامانم دعوتت کرده شام بیایی پیش ما
شوگا: چ..چی من؟
ات:اره زود باش بیا خیلی گشنمه
شوگا:اخه
ات:مزاحم نیستی بیا
شوگا:باشه چند لحظه صبر کن
رفتم داخل سریع موهامو خشک کردم و گوشیمو برداشتم و اومدم بیرون
شوگا:بریم
ات شاد خوشحال اهنگ میخوند و بالا پایین میپرید وقتی رسیدیم جلوی در خونشون
مامان ات به استقبال ما اومد و کلی ازم تشکر کرد که ات رو نجات دادم و خودم این بلا سرم اومد
وارد خونه شدم خونه واقعا قشنگی داشتن بزرگتر و زنده تر بود از خونه ما
سر میز شام نشسته بودیم که در خونه باز شد و یه پسر وارد خونه شد
ات:شوگا معرفی میکنم لینسو بردارم..لینسو دوستم شوگا
لینسو:سلام.. پس شما باید شوگا باشین ممنون که خواهرمو نجات دادین
شوگا:خواهش میکنم..وظیفم بود
مامان ات با یه ماهیتابه بزرگ که بخار ازش بلند میشد به سمت آشپزخونه خونه اومد بوی خیلی خوبی میداد
مامان ات:بیا پسرم تو خیلی ضعیفی بخور بخور جون بگیری
و یک هو کلی از غذا رو ریخت توی بشقابم
شوگا:ولی خاله این خیلی زیاده
مامان ات:نه پسرم بخور بخور تعارف نکن
قاشق رو برداشتم و یه کم از غذا خوردم فوق‌العاده بود
شوگا:وای این خیلی خوشمزس...تا حالا نخورده بودم
مامان ات:تاحالا خوراک گوشت نخوردی؟ مگه میشه؟
مامان ات اتقدر پا پیچم شد که مجبور شدم زندگیمو براش تعریف کنم
مامان ات:اخی ..اشکال نداره پسرم از این به بعد بیا خونه ما
شوگا:نه نه ممنونم
مامان ات:نیایی ناراحت میشم.فکر میکنم دست پختم خوب نیستا
شوگا:و..
مامان ات: خابببببب پس از این به بعد شوگا هم میاد خونمون
مات مبهوت به مامان شوگا نگاه کردم انگار همشون خوشحال شده بودن که من اونجا بودم و قرار بود از این به بعد هم برم پیششون
(پرش به یک هفته بعد)
با صدای صحبت کردن از خواب بیدار شدم
از جام بلند شدم وسایل مدرسم رو اماده کردم و از اتاقم خارج شدم
پدرم روی مبل نشسته بود و روزنامه دستش بود و مامانم داشت ادامه شالگردنش رو میبافت
شوگا:سلام...برگشتید.
بابای شوگا:چیه..نکنه دوست نداشتی برگردیم ..
شوگا:ن...
لحظه ای به ذهنم رسید که بحث کردن با پدرم هیچ فایده ای نداره
صبحونه نخوردم یه لیوان اب خوردم و لباسمو پوشیدم اوممدم از خونه خارج شم که با صدای پدرم متوقف شدن
بابای شوگا: یک ساعت مونده اگه رفتی برنگرد حداقل تا دوروز مطمعن بودم بابام بگع نیا نباید بیام وگرنه کتک میخورم به اتاقم رفتم یسری وسایل و لباس اضافه برداشتم و از خونه خارج شدم هنوز یک ساعتی تا شروع مدرسه مونده بود
نمیدونستم چیکار کنم
ساعت ۶ صبح بود تقریبا هوا تاریک بود
نمیتونستم بیرون بمونم هوا سرد بود
از بغل پنجره به اتاق ات نگاه کردم بیدار بود
اروم به پنجره زدم
شوگا:اتی...اتتت..
ویو ات
تازه از خواب بیدار شده بودم امروز صبح پدر مادر شوگا. برگشتن چون دیدم ماشینشون جلو در بود
احتمالا شوگا دیگه نهار شام نمیاد خونمون عههه چرا برگشتن ..
توی این مدت خیلی بهش وابسته شده بودم
نشسته بودم روی تختم که دیدم شوگا پشت پنجرس و میزنه به پنجره
ات:چیع؟ اولی صبحی اینجا چیکار‌میکنی؟
شوگا«......

شرط
کادوی ۱۸۰۰تاییمون
و این به این معنی نیست که لایک نکنین کامنت نزارید😑وگرنه کلامون میره‌تو همممم🙄

کسایی که زیر پست های فیک ها هر پارت جدید کامنت نزارن از پارت بعدی بی خبر میمونن
دیدگاه ها (۱۶)

خاب خوشگل خانومی های من🙂✨مدرسه ها داره باز میشهو امسال پایه ...

من قوربونتونننن برممممممممممممفدای تک تکتون بشم مننن❤️😀مرسی ...

جدایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط