یک چیزی بگم شاید باورتون نشه
یک چیزی بگم شاید باورتون نشه
دیشب ساعت ۳نیم شب بود از محل کارم برمیگشتم به سمت خوب نزدیک خونمو یک میدان هستش میدن گل سرخ،، دیدم یک پیرمرد با پیرزن بغل هم توی اون میدون نشسته بودن از شهرستان اومدن شمال از ماشین پیاده شدم رفتم سمتشون سلام گرم کردم حال
شون پرسیدم دیدم هردوشون چشماشون اشک پرو بود سوال کردم چیزی شده پدرم گفت رفتم خونه پسرم خسته بودیم از شهرستان اومدیم بریم خونه پسرم سر بزنیم پسرش شب کار بود عروس ش بود میگفت رفتم خونه پسرم عروس ش ایناور تحویل نگرفت پیرمرد گفت خیلی خیلی گشنه تشب بو
دیشب ساعت ۳نیم شب بود از محل کارم برمیگشتم به سمت خوب نزدیک خونمو یک میدان هستش میدن گل سرخ،، دیدم یک پیرمرد با پیرزن بغل هم توی اون میدون نشسته بودن از شهرستان اومدن شمال از ماشین پیاده شدم رفتم سمتشون سلام گرم کردم حال
شون پرسیدم دیدم هردوشون چشماشون اشک پرو بود سوال کردم چیزی شده پدرم گفت رفتم خونه پسرم خسته بودیم از شهرستان اومدیم بریم خونه پسرم سر بزنیم پسرش شب کار بود عروس ش بود میگفت رفتم خونه پسرم عروس ش ایناور تحویل نگرفت پیرمرد گفت خیلی خیلی گشنه تشب بو
- ۲۰۴
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط