{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۴۵


چهره لیویا حالا ناراحت و درهم بود

جونگکوک پوزخندی زد و گفت : مگه قبل منو دیدی که میگی عوض شدم؟ شاید همین عوضی که هستم بودم

_ ن .. نه ... تو این نیستی نبودی. حتی الانم نیستی.. فقط میخوای .
بقیه اینجوری بفهمن .. تو حتی نتونستی یه زخم و روی بدنم تحمل .. کنی

درب آسانسور باز شد و اون دونفر ازش پیاده شدن

لیویا ادامه داد: تو نتونستی درد کشیدن منو ببینی و پس کشیدی ... جونگکوک ایستاد و چشمهاش رو کلافه روی هم فشرد
+ اون فرق میکرد. نمیدونم چه مرگم شده بود.. میدونی چندتا دختر زیر من مردن؟ به وحشتناک ترین شکل؟
جوری که حتی خودم بعد از دیدن جنازشون وحشت میکردم که من اینکارو باهاشون کردم یا نه

به محض دیدنشون زیر خودم جوری تنفر وجودم و میگرفت که دیگه هیچی نمیفهمیدم صداهای ذهنم اینقدر من و توی خلا میبردن که فقط و فقط با بریدن بدنشون اروم میگرفتم. صدای دختروونه ای که از گذشتم توی ذهنمه باعث میشدن تنفرم به اون ... ادم و روی اونا خالی کنم. حتی دست خودم نبود
لیویا عاجزانه گفت : ولی تو به من اسیب نزدی

جونگکوک صداش رو بالا برد و گفت : اون لحظه صدای ذهنم آزارم .. میداد. ولی برخلاف دفعات قبل مانع بروز خشمم میشد
لیویا خواست حرفی بزنه که جونگکوک در ماشین رو باز کرد و نشست
+ تمومش کن نمیخوام راجب گذشتم چیزی و به یاد بیارم
لیویا سکوت کرد و داخل ماشین نشست

جونگکوک ماشین رو روشن کرد و بخاری رو زیاد کرد لیویا دستش رو روی پاهاش گذاشت

جونگکوک از پارکینگ خارج شد و ریموت در رو زد
از برج خارج شدند و توی خیابون ها دور میزدند

.. توی خیابونهای نا آشنا و مردمانی که شباهتی بهشون نداشتند

لیویا سمت جونگکوک برگشت و گفت: همینجوری میخوایم
بچرخیم!؟

نه.. میریم بار +

لیویا چشمهاش رو گرد کرد و با تعجب سمتش چرخید باررر؟؟با این سر و ریخت؟

+ من با سر و ریخت خودم مشکل ندارم اینکه تو زشت و بد استایلی به من ربطی نداره

_ جئون جونگکوک شیبی هر جایی لباس مناسب خودش رو داره -

خیل خب بابا میریم یجای دیگه +

_کجا؟

چرا اینقدر فضولی!؟ +

لیویا دهن کجی کرد و سکوت کرد

جونگکوک پاش رو بیشتر روی گاز فشرد و سرعتش رو بیشتر کرد

بعد از چند دقیقه جلوی درب چوب نمایی که ورودیش با چمن
مصنوعی تزئین شده بود توقف کرد

ماشین رو خاموش کرد و رو به لیویا کرد
+ پیاده شو
از ماشین پیاده شدند و درب چوبی قهوه ای رنگ رو باز کردند که ... صدای زنگوله پیچید

فضای کلاسیک و گرمی بود که از شومینه های زیبا و میز صندلی های تیره و دیوارهای طرح چوب پر شده بود فضای آرامش بخش و زیبایی بود

انتهای رستوران درب شیشه ای بود که به حیاط پشتی راه داشت و
اونجا پر از الاچیق های سرپوشیده و بازهم چوبی بود
لامپ های زرد رنگی که تماما فضا رو با طرح های چوب تطبیق میداد
با اومدن پسر بور و سفیدی به سمتشون جونگکوک لبخندی زد
hello daniel )سلام دنیل +


*Oh boy..Hello..I finally saw you.. Would you like to introduce this beautiful lady?
(اوه پسر سلام.. بالخره دیدمت.. نمیخوای این خانم زیبا رو معرفی کنی؟)

+ lara

لیویا لبخندی زد و گفت

Hello, I'm glad to see you
سلام از دیدنت خوشحالم

Oh girl, you are so beautiful
اوه دختر تو خیلی زیبایی

_ thank you
ممنونم

+ Daniel, I want you to choose your best outfit for me.. I want it for an hour
نیل میخوام بهترین الاچیقتو برام انتخاب کنی برای یکساعت میخوامش

*Sure..come from this side..the children will guide you
(حتما .. بیا از این طرف بچها راهنماییت میکنن)

جونگکوک با لبخندی حرفش رو تائید کرد و با گذاشتن دستش پشت کمر لیویا اون رو به جلو هدایت کرد

اون حرکت برای لیویا حس این رو میداد که یک مرد پشتشه و .. مواظبشه... کسی که تکیه گاهشه

جونگکوک همراهیش کرد و وارد یکی از بزرگترین الاچیق ها شدند

کفش هاش رو در آورد و واردش شد

لیویا گوشه ای نشست و پالتوش رو کند
_ خوبه که گرمه اینجا
جونگکوک هم کاپشنش رو در آورد و نشست
+ هوومم، قهوه میخوری یا نسکافه

_نسکافه

جونگکوک سری تکون داد و به پسر گفت که یک قهوه و یک نسکافه
اینجارو دوست دارم -

.. منم دوسش دارم حس خوبی بهم میده +

_اوهوم.. دیشب جک اومده بود اینجا؟

اره +

انگار دیگه حرفی برای گفتن نداشتن .. سکوت کرده بودند و به ... اطراف نگاه میکردن

جونگکوک انگار دست دست میکرد تا چیزی بگه و لیویا این رو متوجه شده بود. بالاخره سرش رو بالا آورد و سوالش رو کلافه پرسید

بین تو و مینی چی هست؟ +

لیویا جا خورد حرفی برای گفتن نداشت : یعنی چی؟ چیزی بینمون نیست من تازه دیدمش

.

فردا پارت میزارم
دیدگاه ها (۴۷)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط