جبران part²
#لینو
#مینهو
#استری_کیدز
در آن جمله، سنگینی عذرخواهی نیست؛ فقط رنگی از فهم تازهست.
شبیه کسی بود که تازه دریافته ساختن همیشه به معنای داشتن نیست؛ گاهی دقیقترین دستها، چیزی را از خود دور میکنند بیآنکه بخواهند.
نگاهت چیزی در وجودش را آرام میکرد، یا شاید فقط عقب میراند.
اما دستش بالا میآید، آهسته، با آن مکثی که بیشتر از تردید، شبیه آزمایش حس باقیمانده است.
انگشتانش روی گونهات جا میگیرند؛ نه محکم، نه مطمئن—کسی که تنها میخواهد لمس کند تا مطمئن شود هنوز چیزی هست که لمسپذیر باشد.
نمیلرزد، اما نگاهش پر از لرزشیست که از چشمها بیرون نمیریزد؛ و تو، بیآنکه حرکتی بکنی، اجازه میدهی آن لمس بماند—نه بهخاطر علاقه، بلکه چون حس میکنی این، یکی از آخرین رگههای باقیمانده از گذشتهایست که هنوز میخواهی برای چند لحظه بیشتر نفس بکشد.
او نگاهش را روی تو نگه میدارد، مانند کسی که دنبال بخشش نیست، فقط دلش میخواهد فراموش نشود.
و بعد، صدایش در میان این سکوت میلغزد؛ کمی گرفته، کمی پنهان، شبیه کسی که وعدهاش را بیشتر برای خودش میگوید تا برای تو:
«قول میدم... بعد از تموم شدن همهچیز، جبران کنم.»
اما تو چیزی درون آن صدا نمییابی—نه امید، نه قدرت.
فقط بوی دیر رسیدن را حس میکنی؛ مثل برگهایی که وقتی باد از شاخه جداشان میکند، تازه یادشان میافتد که روزی سبز بودهاند.
چشمهایت را برای لحظهای در نگاهش نگه میداری.
و بعد، با صدایی که نه سرد است، نه شکسته، بلکه فقط خسته، میگویی: «جبران؟ زیادی دیر شده، وارث اعظم...»
دهانت هنوز نیمهباز مانده، ولی نگاهت از او عبور میکند؛ شبیه کسی که خاطرهای را نه رد کرده، نه پذیرفته—فقط گذاشته سر جای خودش باشد، تا دیگر کسی به خودش وعده ندهد، برای چیزی که دیگر قابلیت داشتن ندارد.
او مکثی میکند.
نه بهخاطر تردید، بلکه چون نمیداند هنوز اجازه دارد به آن نزدیکی گذشته قدم بگذارد.
لبهایش آرام جلو میآیند. نه بیقرار، نه آسوده خاطر—شبیه کسی که میخواهد با لمس کوتاه، چیزی را که ترک خورده، از فروپاشی کامل نجات دهد.
و تو، با نگاهت که دیگر از او عبور کرده، عقب نمیکشی.
نه بهخاطر پذیرش، بلکه چون میخواهی این لحظه، با تمام کوتاهیاش، یک تصویر باقی بگذارد.
نه برای بازگشت، برای بهیاد آوردن.
بوسه اتفاق میافتد. کوتاه، بیکلام، اما نه بینیت.
او، در تمنای اثبات.
تو، در تلاشِ حفظ یک خاطره.
و وقتی عقب میکشد، چیزی میانتان پایان نمییابد—فقط، دیگر ادامه پیدا نمیکند.
#مینهو
#استری_کیدز
در آن جمله، سنگینی عذرخواهی نیست؛ فقط رنگی از فهم تازهست.
شبیه کسی بود که تازه دریافته ساختن همیشه به معنای داشتن نیست؛ گاهی دقیقترین دستها، چیزی را از خود دور میکنند بیآنکه بخواهند.
نگاهت چیزی در وجودش را آرام میکرد، یا شاید فقط عقب میراند.
اما دستش بالا میآید، آهسته، با آن مکثی که بیشتر از تردید، شبیه آزمایش حس باقیمانده است.
انگشتانش روی گونهات جا میگیرند؛ نه محکم، نه مطمئن—کسی که تنها میخواهد لمس کند تا مطمئن شود هنوز چیزی هست که لمسپذیر باشد.
نمیلرزد، اما نگاهش پر از لرزشیست که از چشمها بیرون نمیریزد؛ و تو، بیآنکه حرکتی بکنی، اجازه میدهی آن لمس بماند—نه بهخاطر علاقه، بلکه چون حس میکنی این، یکی از آخرین رگههای باقیمانده از گذشتهایست که هنوز میخواهی برای چند لحظه بیشتر نفس بکشد.
او نگاهش را روی تو نگه میدارد، مانند کسی که دنبال بخشش نیست، فقط دلش میخواهد فراموش نشود.
و بعد، صدایش در میان این سکوت میلغزد؛ کمی گرفته، کمی پنهان، شبیه کسی که وعدهاش را بیشتر برای خودش میگوید تا برای تو:
«قول میدم... بعد از تموم شدن همهچیز، جبران کنم.»
اما تو چیزی درون آن صدا نمییابی—نه امید، نه قدرت.
فقط بوی دیر رسیدن را حس میکنی؛ مثل برگهایی که وقتی باد از شاخه جداشان میکند، تازه یادشان میافتد که روزی سبز بودهاند.
چشمهایت را برای لحظهای در نگاهش نگه میداری.
و بعد، با صدایی که نه سرد است، نه شکسته، بلکه فقط خسته، میگویی: «جبران؟ زیادی دیر شده، وارث اعظم...»
دهانت هنوز نیمهباز مانده، ولی نگاهت از او عبور میکند؛ شبیه کسی که خاطرهای را نه رد کرده، نه پذیرفته—فقط گذاشته سر جای خودش باشد، تا دیگر کسی به خودش وعده ندهد، برای چیزی که دیگر قابلیت داشتن ندارد.
او مکثی میکند.
نه بهخاطر تردید، بلکه چون نمیداند هنوز اجازه دارد به آن نزدیکی گذشته قدم بگذارد.
لبهایش آرام جلو میآیند. نه بیقرار، نه آسوده خاطر—شبیه کسی که میخواهد با لمس کوتاه، چیزی را که ترک خورده، از فروپاشی کامل نجات دهد.
و تو، با نگاهت که دیگر از او عبور کرده، عقب نمیکشی.
نه بهخاطر پذیرش، بلکه چون میخواهی این لحظه، با تمام کوتاهیاش، یک تصویر باقی بگذارد.
نه برای بازگشت، برای بهیاد آوردن.
بوسه اتفاق میافتد. کوتاه، بیکلام، اما نه بینیت.
او، در تمنای اثبات.
تو، در تلاشِ حفظ یک خاطره.
و وقتی عقب میکشد، چیزی میانتان پایان نمییابد—فقط، دیگر ادامه پیدا نمیکند.
- ۱۸.۷k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط